ارسال به دوستان
کد خبر : 85970

تقویت فلسفه اسلامی شرط لازم تحول علوم انسانی

تقویت فلسفه اسلامی شرط لازم تحول علوم انسانی

قابل توجه کاربران محترم؛ به اطلاع میرساند مبنای فعالیت این وب سایت اطلاع رسانی علمی گسترده و متنوع می باشد بر این اساس از تمامی مقالات محققین ، پژوهشگران و سایتهایی که محتوای قلم و موضوعات پژوهش شان متناسب با فعالیت این پایگاه اطلاع رسانی است با ذکر نام محترمشان مقالات مناسب باز نشر می گردد. بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای مقالات به عهده نویسنده محترم می باشد بررسی چیستی علوم اجتماعی اسلامی در گفت وگو با محمد لگنهاوسن؛ تقویت فلسفه اسلامی شرط لازم تحول علوم انسانی ارتباط بین جامعه شناسی و دین همیشه از ابتدا تا امروز دچار مناقشه بوده و اختلاف نظر در آن زیاد است. این کاملاً روشن است که بعضی جامعه شناسان ضد دین هستند و جامعه را به گونه ای تبیین می کنند که اهمیت دین کم یا سرانجام حذف شود، اما بعضی از آن ها وقتی می خواهند به جامعه شناسی بپردازند، قصد دارند از دین دفاع و اهمیت آن را در جامعه تبیین کنند. علوم انسانی مجموعه ای از گزاره ها در رشته های گوناگون است و خاستگاه آن، کشورهای اروپایی و آمریکا است. آنچه از ابتدای نام گذاری دسته ای از علوم به علوم انسانی، ذهن اندیشمندان غربی و غیرغربی را به خود مشغول ساخته، گستره ی این حوزه است. هدف این مصاحبه، رسیدن به این مطلب است که منظور مورد اتفاق بین دانشمندان علوم اجتماعی از علوم اجتماعی و انسانی چیست. همچنین چه فعالیت هایی در سراسر جهان در راستای علوم اجتماعی اسلامی انجام گرفته است؟ منظور از علوم انسانی چیست و چه تفاوتی با علوم غیرانسانی (مانند علوم طبیعی) دارد؟ ملاک و معیار علوم انسانی چیست؟ و موضوعاتی دیگر که امید است مورد استفاده قرار بگیرد. گاهی علوم را به علوم طبیعی و علوم انسانی تقسیم می کنند، ولی چیزهای دیگری نیز می ماند. اگر علوم انسانی را معادل Humanities قرار دهیم، بسیار عام است و شامل ادبیات و غیره نیز می شود. اگر علوم انسانی را در برابر Humanities بدانیم، تقریباً برابر است با آنچه که در قرن نوزدهم در آلمان Geisteswissenschaften می خواندند. در آلمان قرن نوزدهم علوم را به علوم طبیعی و علوم انسانی تقسیم کرده بودند. Geisteswissenschaften در لغت به معنای علوم مربوط به روح و یا نفس است، ولی آن ها این اصطلاح را برای ادبیات، تاریخ، روان شناسی و جامعه شناسی استفاده کردند و صرفاً یک دیدگاه فیزیکی نسبت به آن نداشتند. پس اگر بخواهیم ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و تاریخ را بفهمیم، باید ببینیم قصد افراد از آن ها چیست؛ یعنی نباید به منزله ی علوم مادی و فیزیکی به آن ها نگاه کرد. پس با این طرز تلقی می توان علوم را به علوم انسانی و علوم طبیعی تقسیم کرد، البته با توجه به این نکته که علوم طبیعی به طبیعت بدون توجه به قصد و نیت نگاه می کند، ولی در علوم انسانی باید به نیت و خواسته ها و قصد انسان ها توجه شود
کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد. بررسی چیستی علوم اجتماعی اسلامی در گفت وگو با محمد لگنهاوسن؛ تقویت فلسفه اسلامی شرط لازم تحول علوم انسانی ارتباط بین جامعه شناسی و دین همیشه از ابتدا تا امروز دچار مناقشه بوده و اختلاف نظر در آن زیاد است. این کاملاً روشن است که بعضی جامعه شناسان ضد دین هستند و جامعه را به گونه ای تبیین می کنند که اهمیت دین کم یا سرانجام حذف شود، اما بعضی از آن ها وقتی می خواهند به جامعه شناسی بپردازند، قصد دارند از دین دفاع و اهمیت آن را در جامعه تبیین کنند. علوم انسانی مجموعه ای از گزاره ها در رشته های گوناگون است و خاستگاه آن، کشورهای اروپایی و آمریکا است. آنچه از ابتدای نام گذاری دسته ای از علوم به علوم انسانی، ذهن اندیشمندان غربی و غیرغربی را به خود مشغول ساخته، گستره ی این حوزه است. هدف این مصاحبه، رسیدن به این مطلب است که منظور مورد اتفاق بین دانشمندان علوم اجتماعی از علوم اجتماعی و انسانی چیست. همچنین چه فعالیت هایی در سراسر جهان در راستای علوم اجتماعی اسلامی انجام گرفته است؟ منظور از علوم انسانی چیست و چه تفاوتی با علوم غیرانسانی (مانند علوم طبیعی) دارد؟ ملاک و معیار علوم انسانی چیست؟ و موضوعاتی دیگر که امید است مورد استفاده قرار بگیرد. گاهی علوم را به علوم طبیعی و علوم انسانی تقسیم می کنند، ولی چیزهای دیگری نیز می ماند. اگر علوم انسانی را معادل Humanities قرار دهیم، بسیار عام است و شامل ادبیات و غیره نیز می شود. اگر علوم انسانی را در برابر Humanities بدانیم، تقریباً برابر است با آنچه که در قرن نوزدهم در آلمان Geisteswissenschaften می خواندند. در آلمان قرن نوزدهم علوم را به علوم طبیعی و علوم انسانی تقسیم کرده بودند. Geisteswissenschaften در لغت به معنای علوم مربوط به روح و یا نفس است، ولی آن ها این اصطلاح را برای ادبیات، تاریخ، روان شناسی و جامعه شناسی استفاده کردند و صرفاً یک دیدگاه فیزیکی نسبت به آن نداشتند. پس اگر بخواهیم ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و تاریخ را بفهمیم، باید ببینیم قصد افراد از آن ها چیست؛ یعنی نباید به منزله ی علوم مادی و فیزیکی به آن ها نگاه کرد. پس با این طرز تلقی می توان علوم را به علوم انسانی و علوم طبیعی تقسیم کرد، البته با توجه به این نکته که علوم طبیعی به طبیعت بدون توجه به قصد و نیت نگاه می کند، ولی در علوم انسانی باید به نیت و خواسته ها و قصد انسان ها توجه شود. - آیا علم آمار مرتبط با فیزیولوژی است؟ فیزیولوژی طبیعی می شود، ولی آمار ریاضی می شود. برای ریاضیات باید جایگاه خاصی در نظر گرفت. وقتی این کار را می کنیم، منطق معلق می شود. آیا آن را در فلسفه قرار دهیم که در علوم انسانی قرار گیرد یا جزء ریاضیات قرار دهیم؟ - در خود علوم انسانی (مثل روان شناسی) بخش هایی طبیعی و تجربی نیز وجود دارد، رابطه ی فعل و انفعال فیزیولوژی با عکس العمل های طبیعی انسان، اشیایی که از بیرون تأثیر می گذارند، این ها همه طبیعی و تجربی است. یا علمی مثل علم ریاضی، نه به آن معنا از علوم طبیعی است و نه در مجموعه ی علوم انسانی می گنجد. بنابراین به نظر می رسد این گونه تقسیم بندی نمی تواند تقسیم کامل و جامعی باشد. بله، این گونه تقسیم بندی، تقسیم بندی جالب و جامعی نیست. برای ریاضیات باید جایگاه خاصی در نظر گرفت. وقتی این کار را می کنیم، منطق معلق می شود. آیا باید آن را جزء فلسفه قرار دهیم که در علوم انسانی قرار گیرد یا جزء ریاضیات قرار دهیم؟ - نور و فیزیولوژی که مربوط به اعصاب می باشد نیز همین طور است؟ بله، زیست شناسی را هم از علوم طبیعی می دانند. پوزیتیویست های منطقی برنامه ای داشتند که در آن یک سری کتاب تحت عنوان دایره المعارف علوم متحد (International encyclopedi of unified science) چاپ کردند. کتاب «کوهن» با عنوان The structure of scientific revolution جزء این سری کتاب ها بود. جالب است که او از پوزیتیویست ها و همراه با «کارناپ»، «چارلز» و «مارکس» بوده است (کارناپ به پوزیتیویست بودن مشهور است). آن ها برنامه ی خاصی داشتند، قصد داشتند به علوم وحدت بدهند. بنابراین با ریاضیات شروع کردند و البته آن ها می خواستند یک پله عقب تر بروند و از آنجا شروع کنند تا پایه ی همه ی علوم منطق شود. بر همین مبنا معتقد بودند چند اصل موضوع به منطق اضافه می کنیم و می رسیم به ریاضیات، چند اصل موضوع به ریاضیات اضافه می کنیم و می رسیم به فیزیک، چند اصل موضوع دیگر اضافه می کنیم و می شود شیمی، زیست شناسی، روان شناسی و جامعه شناسی و بالاخره به انسان مثل یک دستگاه که عصب دارد، نگاه می کنند و خیال می کنند تمام اطلاعاتی که درباره ی فیزیک و زیست شناسی داریم، برای اینکه بتوانیم بگوییم انسان چیست، کفایت می کند. - مشابه کاری که «کارناپ» در کتاب «مبانی فلسفی فیزیک» انجام داد و سعی کرده است الکترون، حرارت و این گونه مفاهیم را به صورت کمی تعریف کند؟ بله، و این قسمت از برنامه شان بود. می خواستند تمام شاخه های علوم انسانی را در آن بگنجانند و معتقد بودند این شاخه ها به اقتصاد و مسائل سیاسی و همه ی چیزها می رسد. - نتیجه ی آن، نفی علوم انسانی می شود؛ یعنی همه ی علوم به نحوی یا طبیعی خواهند شد یا ریاضی. ولی موفق نشده اند. اگر شما می بینید هنوز عده ای طبیعت گرا هستند، برای این است که کم و بیش امید دارند، ولی جایی که آن ها مشکل داشتند بیشتر مربوط به مسائل ذهن و انسان می شود که نمی توانستند کاملاً آن ها را بیان کنند، به ویژه وقتی به نفس انسان می رسند. دو چیز برای آن ها خیلی مشکل بود یکی آنچه به intentionality مشهور شد، به معنای بُعد التفاتی چیزها؛ برای مثال ما می توانیم درباره ی سیمرغ صحبت کنیم در حالی که اصلاً سیمرغ وجود ندارد. مسئله ی دوم که خیلی برای آن ها سخت بود چیزی شبیه علم حضوری است، اینکه کسی مثلاً درد را احساس می کند، این حواس باطن است که مستقیماً کسی درک می کند، این را چطور می توانیم با روش طبیعت گرایانه کشف کنیم؟ ولی علاوه بر این مشکلات، مشکل دیگری نیز وجود دارد که آن، اختلاف نظر درباره ی روش در علوم است؛ و اینکه آیا یک روش واحد داریم که هم بتوانیم برای علوم طبیعی استفاده کنیم و هم برای علوم انسانی؟ یا نه، علوم انسانی یک روشی کاملاً متفاوت نیاز دارد. این موضوع به ویژه در سنت (هرمنوتیکی) کاملاً پیدا می شود. از شلایر ماخر به بعد آن ها گفته اند علوم انسانی باید روش خاص خودش را داشته باشد؛ چون همیشه به التفات یا قصد انسان توجه دارد و این را فقط با روش همدلی می توانیم درک کنیم و استفاده از روش های علوم دیگر هیچ فایده ای ندارد. - یعنی با درون نگری؟ بله، در برابر آن ها پراگماتیست ها هستند، آن ها گفتند ما روشی داریم که برای همه چیز می توانیم از آن استفاده کنیم. این روش بدین صورت است که برای هر چیزی فرضیه درست کنیم، سپس بکوشیم برای آنچه بشناسیم، فرضیه های گوناگون مطرح کنیم و بعد ببینیم کدام بیشتر می تواند آن چیزی را که مورد نظر ماست، تبیین کند، آن ها گفتند فرقی ندارد که علوم، مربوط به تاریخ و یا نیت و قصد انسان باشد و لازم نیست که این روش، محدود به علوم مادی و فیزیک و این طور چیزها شود. پس هنوز درباره ی این موضوع بحث هست. برای مثال، در کتاب مشهور «گادامر» با عنوان «حقیقت و روش»، ایشان می گوید که ما اصلاً نمی توانیم برای علوم انسانی روش داشته باشیم، می توانیم برای علوم طبیعی روش داشته باشیم، اما برای انسانی نه. چرا؟ برای اینکه افکار انسان همیشه می تواند فراتر از هر چارچوبی که در نظر دارید، برود. ما می توانیم نکته ای را در شعر حافظ درک کنیم که در طول هزار سال کسی به آن توجه نداشته است؛ یعنی همیشه چیزی هست که کشف شود. پس «گادامر» می گوید تفاوت بین علوم انسانی و علوم تجربی یا علوم طبیعی، این است که در علوم طبیعی می توانیم از ریاضی استفاده کنیم و آزمایش کنیم و به نتیجه برسیم، ولی نمی توانیم این کار را در علوم انسانی انجام دهیم. جوابی که پراگماتیست ها به «گادامر» و امثال او داده اند، این است که می گویند شما خیلی ساده به علوم طبیعی نگاه می کنید. علوم طبیعی آن قدر پیچیده است که از علوم انسانی کمتر نیست و ما هم نمی توانیم روشی خاص برای آن مشخص کنیم، مگر اینکه بگوییم دنبال بهترین تبیین هستیم و می توانیم این را نیز در علوم انسانی انجام دهیم. اینکه آیا می توانیم این را یک روش حساب کنیم؟ بله، روش مشترکی برای همه ی علوم هست. اگر این را به منزله ی روش نمی دانید، پس در فیزیک هم روش خاصی نیست. - نسبت علوم طبیعی و علوم انسانی چیست؟ آیا برای مثال می توانیم بگوییم علوم طبیعی به نحوی بر علوم انسانی تأثیرگذار است یا برعکس، علوم انسانی بر علوم طبیعی تأثیر دارند؟ یعنی با توجه به دیدگاه های خاصی که در علوم انسانی وجود دارد، ممکن است در علوم طبیعی هم به دیدگاه ها و نتایج علمی دیگری برسیم؟ آیا این نظریه ممکن است مطرح شود؟ هر دو قسمت؛ یعنی وقتی پوزیتیویست ها این برنامه را شروع کردند، به تبیین این موضوع پرداختند که همان کاری در علوم طبیعی می کنیم، می توانیم این را در علوم اجتماعی و علوم انسانی نیز استفاده کنیم، ولی هنوز زمان آن نرسیده است؛ زیرا علوم روان شناسی و جامعه شناسی خام هستند و وقتی پخته شوند، مثل فیزیک و شیمی می شوند. - من به لحاظ روشی نمی گویم، ممکن است نتایج یکی از این دو در دیگری تأثیر داشته باشد؛ یعنی اگر دیدگاه خاصی در علوم انسانی داشته باشیم، اگر با این دیدگاه وارد علوم طبیعی شویم، نتیجه ی دیگری بدهد. بله، در همان کتاب «کوهن»، وقتی برخی متفکران تعجب کردند که پوزیتیویست ها این کتاب را چاپ کردند، مطرح شده است. به دلیل اینکه، وقتی او درباره ی انقلاب علمی بحث کرد، پوزیتیویست ها خلاف حرف او کار کردند. کار «کوهن» این بود که می گفت وقتی به انقلاب های علمی نگاه می کنیم، نمی توانیم با توجه به همان محدوده ی علوم طبیعی، انقلاب علمی را تبیین کنیم، بلکه باید از علوم انسانی برای فهمیدن علوم طبیعی استفاده کنیم. پس علوم طبیعی و علوم انسانی بر هم تأثیر و تأثر دارند. - چه رابطه ای بین علوم انسانی و علوم اجتماعی وجود دارد؟ آیا رابطه شان تساوی است؟ اعم و اخص است؟ اعم و اخص من وجه است یا مطلق؟ به نظر من علوم اجتماعی خاص تر از علوم انسانی است. - بخشی از علوم انسانی است؟ بله، چون علوم اجتماعی، اقتصاد، جامعه شناسی، حقوق و سیاست، علوم انسانی به شمار می آیند، مگر آن بخش اقتصاد که صرفاً ریاضی است. ولی معمولاً علوم انسانی از علوم اجتماعی عام تر است. من ندیده ام کسی با توجه به مثلاً جوامع حیوانی درباره ی علوم اجتماعی بحث کند. - معمولاً به فلسفه ی علوم اجتماعی اهمیت خاصی می دهند، این باعث این پرسش می شود که آیا فلسفه ی علوم اجتماعی غیر از فلسفه ی علوم انسانی است؟ نه، فقط خاص تر است و نمی توانیم بگوییم این یک چیز متفاوت است. - آیا یک سیر اختصاصی در مبانی ندارد؟ بله، برای هر علمی حتی برای اقتصاد هم می توانیم بگوییم که اقتصاد اختصاصات خودش را دارد، اما آن هایی که مربوط به جامعه ی انسان هاست، چیز دیگری هم در آن پیدا می شود که خیلی مشکل بتوان آن را تعریف کرد. - تحولات علوم انسانی را از آغاز پیدایش تاکنون چگونه ارزیابی می کنید؟ یک چیزی که در آغاز جامعه شناسی به ویژه با توجه به اینکه بحث درباره ی دین و جامعه است در پیدایش آن خیلی مهم بود، این است که برخی (مانند دورکیم) کاملاً به طور برون دینی به دین نگاه می کنند؛ مانند یک پدیده ی طبیعی که می خواهیم، ببینیم کارکردش در جامعه چیست، ولی «ماکس وبر» وقتی به جامعه شناسی پرداخت، واقعاً می خواست به نحوی از دین دفاع کند. ایشان خود مذهبی بود و می خواست از جامعه شناسی برای هدف پروتستانی خودش استفاده کند که کمتر بدان توجه دارند. ارتباط بین جامعه شناسی و دین همیشه از ابتدا تا امروز دچار مناقشه بوده و اختلاف نظر در آن زیاد است. این کاملاً روشن است که بعضی جامعه شناسان ضد دین هستند و جامعه را به گونه ای تبیین می کنند که اهمیت دین کم یا سرانجام حذف شود، اما بعضی از آن ها وقتی می خواهند به جامعه شناسی بپردازند، قصد دارند از دین دفاع و اهمیت آن را در جامعه تبیین کنند. - آیا مبانی فلسفی سکولار می تواند در یک جامعه ی اسلامی، برای حل مشکلات این جامعه کارایی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، علوم انسانی که در غرب وجود دارد، بر اساس مبانی سکولار است. آیا اگر این علوم انسانی را خواستیم عیناً در یک جامعه ی اسلامی به کار بریم، می تواند تأثیرگذار باشد؟ مشکل است، از یک طرف، بگوییم چون علوم انسانی بر اساس افکار دورکیم ضد دین بود، پس نباید کتاب های دورکیم را بخوانیم یا اگر بخوانیم برای ما مفید نیست چون افکار ایشان ضد ایدئولوژی ماست. البته زحمت کشیده و نکته های قابل استفاده هم دارد. اگر یک جامعه ی مذهبی داریم، باید بکوشیم علوم انسانی و اجتماعی را بر اساس اصول خود این جامعه درست کنیم. - یعنی در هر صورت مبانی تأثیر دارد؟ بله، حتماً تأثیر دارد. اصلاً تفاوت «وبر» و «دورکیم» در همین نکته است. وقتی «وبر» می خواست به جامعه شناسی بپردازد اشکال خاصی را در نظر داشت که مربوط به نقش دین در جامعه بود. آلمان در آن زمان در دوره ی رشد کاپیتالیسم در حال تحول از جامعه ی کشاورزی به جامعه ای صنعتی بود که در این تحول، کسانی ارباب بودند و در چارچوب فرهنگ دینی با مردم ارتباط داشتند، در حال شکست خوردن بودند یا ارباب ها به سرمایه داران تبدیل شده بودند و بین محافظه کاران می خواستند از حق اشرافیون دفاع کنند و کمونیست ها، سوسیالیست ها و... «وبر» می خواست در این دعوا راهی پیدا کند که بشود ارزش های دینی را در این تحول حفظ کرد. او پیشنهادهای خودش را داشت ولی کاری که می خواست انجام دهد، این بود که می گفت ما نگاه نمی کنیم که بر اساس کتاب مقدس مثلاً ارزش های دینی را حفظ کنیم، بلکه ما یک علمی با عنوان جامعه شناسی داریم و بر اساس تحقیقات خودمان می توانیم پیشنهاد کنیم که چه کاری باید کرد تا ارزش های دینی را نگه داریم. این خیلی عجیب بود، ولی ما نمی توانیم چنین کاری را در ایران انجام دهیم؛ زیرا تحولات اجتماعی و ارتباط با دین کاملاً با آن چیزی که در زمان ایشان بود، تفاوت دارد. بنابراین هر جامعه ای باید با استفاده از متفکران خودش مبانی را پیدا کند. - آیا در فلسفه ی علوم انسانی با توجه به مبانی دینی ممکن است فلسفه ی دیگری ساخته شود؛ یعنی نظریه ی دینی در نظریه پردازی در علوم انسانی تأثیر دارد؟ تأثیر دین تا چه حدی است؟ آیا تمام مبانی باید باشد یا نه؟ آیا مبانی دو دسته اند؟ مشخص نیست و این مشکل است. حدود 10 سال پیش با من مصاحبه کردند و من گفتم که دین هم می تواند خیلی اثر داشته باشد، نه فقط در علوم انسانی، بلکه به نظر من دین در علوم دیگر هم می تواند اثر داشته باشد. اگر فکر می کنید که O2H با دیدگاه دینی چیز دیگری می شود، من نمی خواهم چیزی مثل این بگویم ولی می خواهم، بگویم که ساختار علوم حتماً نسبت به پیش فرض های فرهنگی و در میان آن ها دین، انعطاف نشان می دهد. برای مثال، فرض کنید علوم شیمی در فرهنگی که بیشتر سکولار بود، وجود داشته است. اگر فرض کنیم که همان جریان رشد علوم شیمی در فرهنگ مذهب بود، فکر نمی کنید که تفاوتی در آن ایجاد می شد؟ حتماً تفاوتی پیدا می شود، ولی چه چیزی می شود؟ ما نمی دانیم. - در خود فرمول ها تفاوت ایجاد می شود یا در چیزی که از آن ها ساخته می شود؟ بیشتر به آن داده هایی که اهمیت می دهد نگاه می کند، نه اینکه فرمول عوض شود یا چیزی مثل این. این خیلی عاقلانه نیست و اینکه دیدگاه ما حق است و حقیقت چه می شود، این تفاوت دارد. - یعنی میان فرمول ها از آن هایی که به هدفشان بستگی دارد بیشتر استفاده می کنند یا پرورش می دهند، بخش هایی از واقعیت های علوم طبیعی که به اهدافشان ارتباط دارد، پرورش پیدا می کنند، جهت گیری ها را عوض می کنند و ممکن است نتیجه هم متفاوت شود. بله، این در ریاضی مطرح است که در زمان یونان باستان، پیتاگریز (فیثاغورثی ها) درباره ی عددها دیدگاهی مذهبی داشتند که بر اساس این دیدگاه نمی خواستند عددهای گنگ را بشناسند و آن ها را مخفی می کردند. پس این بخش ریاضی نزد آن ها رشد نکرد تا اینکه بعدها به آن پرداختند. این نشان می دهد که هر چند توجه به اعتقادات دینی در ظاهر با این مسائل به طور مستقیم ارتباط ندارد، می تواند بر محدوده ها و سمت و سوی تحقیقات اثر داشته باشد. - بر این اساس می توانیم بگوییم به دلیل همین جهت گیری ها، مبانی نادرست و نامشخص بودن اهداف، سیر تحول علوم انسانی تا به حال مطلوب نبوده است؟ بله، اگر مطلوب نیست به این دلیل است که اعتقادات و ایدئولوژی های کاذب در آن اثر داشته است. پس الآن چه کار کنیم؟ این مهم است که الآن چه کار کنیم؛ با توجه به این اشکال که همه ی این چیزهایی که قبلاً بوده است مطلوب نیست، آیا آن ها را نادیده بگیریم؟ پس چه کار کنیم؟ آیا از صفر شروع و خودمان آن ها را درست کنیم؟ آیا یک سازمان علوم اسلامی درست کنیم؟ نمی توانیم این گونه باشیم چون حتماً باید از آن ها استفاده کنیم. ولی ببینیم فلسفه ی اسلامی چگونه رشد کرد؟ آن ها با مطالعه ی آثار فیلسوف های مشرک شروع کردند (و این بحث دیگری است که آن ها واقعاً مشرک بودند یا نه؟ ولی فرض کنید که آن ها مشرک بودند)، سپس آن را به تدریج جدا کردند و این قرن ها طول کشید تا فیلسوفان مسلمان توانستند طرحی ارائه دهند و با استفاده از چیزهای متروک سنت یونانی و اضافه کردن مواردی با توجه به اعتقادات خودمان یک چیز قشنگ بسازند. به نظر من، اگر ما می خواهیم امید داشته باشیم که علوم اجتماعی مطلوب شود باید جریانی این گونه را در نظر بگیریم؛ یعنی چند قرن طول می کشد، این کاری نیست که بتوانیم به سرعت انجام دهیم. - آنچه را تا به حال در این زمینه انجام شده است، چگونه ارزیابی می کنید؟ متفکران مسلمان تا چه اندازه برای بومی کردن یا اسلامی کردن علوم انسانی و یا رشد آن تلاش کرده اند؟ نمی دانم، نمی گویم که چیز خاصی است چون رشته ی من نیست و واقعاً نمی دانم تا چه اندازه مسلمانان درباره ی علوم اجتماعی کار کرده اند، فقط می دانم که یکی از قدیمی ترین و پرنفوذترین انجمن های علمی مسلمانان در آمریکا، The society for American muslim social scientists است؛ یعنی انجمن آمریکایی دانشمندان علوم اجتماعی و هنوز مجله ای دارند که فکر می کنم چیزی قدیمی تر از آن ها نیست، ولی اینکه به چه نتیجه ای رسیده اند، نمی دانم. به هر حال، این تلاش ها در جاهای مختلف هم پیدا می شود؛ ولی من همیشه فکر می کنم که چرا محدودش می کنیم و چطور می توانیم این علوم را به طور کلی بیشتر تحت تأثیر اسلام قرار دهیم. برخی دوستان می گویند: علوم فقط برای مسلمانان نیست، علوم عام است و هر کسی می تواند از آن استفاده کند؛ یعنی چه که می خواهید علوم اسلامی داشته باشید، آیا می توانیم فیزیک اسلامی داشته باشیم و این نیز از فیزیک سکولار جدا شود؟ ولی من فکر می کنم بزرگ ترین اشکال اینجاست که در علوم چه انسانی، طبیعی و اجتماعی ما دنبال عینیت هستیم. ما باید راهی پیدا کنیم که بتوانیم بگوییم نتیجه ای که داریم، عیناً باید مورد قبول باشد. برای این منظور چه کار کنیم؟ تا الآن آن چیزی که در علوم سکولار رایج است، این است که گفته اند چیزی را که احساس می کنید یا ارزش هایی را که دارید، باید از علم جدا کنید تا علم عینی بشود. یک کتاب بسیار خوب از «باس فان فرازن» با عنوان موضع گیری آمپریستی هست که در آنجا او در این باره صحبت می کند که یک علم تجربی چیست و چطور باید باشد. ایشان می گوید برای اینکه نتیجه ی یک علم objective و عینی شود، باید سعی کنیم خودمان را از آن جدا کنیم. خودمان را جدا کنیم یعنی چه؟ یعنی نتیجه ی این علم نباید بر اساس سلیقه و امیال من باشد، نباید به ارزش ها و اعتقادات دینی من وابسته باشد. اگر این طور است پس علم باید تکرار شود؛ چون در غیر این صورت به یک دیدگاه مذهبی خاص وابسته می شود و نمی تواند عینی شود. حرف ایشان کمابیش این چنین است. البته ایشان خودش مذهبی است، ولی یک داستان دیگری وجود دارد. من فکر می کنم ما می توانیم در عین حال که از علوم دینی استفاده می کنیم، راه دیگری پیدا کنیم که نتایج علم عینی شود. آنچه به نظر من برای عینی بودن علم مهم می باشد، این است که پیش فرض های ما مشخص شود؛ یعنی بگوییم پیش فرض های ما چیست. برای مثال، اگر من در روان شناسی بدون اینکه تصریح کنم، از اعتقادات دینی خودم برای رسیدن به یک نتیجه استفاده کنم، این کار خوبی نیست، ولی یک کار دیگر می توانم انجام دهم، اینکه با صراحت در شروع کار بگویم من مسلمان هستم و این اصول موضوع و پیش فرض های من است، می خواهم ببینم با توجه به این پیش فرض ها، به چه نتیجه ای می توانیم برسیم. وقتی این کار را انجام می دهیم، فکر می کنم خیلی جالب تر می شود و این گونه می توانیم سبک علم های گوناگون را داشته باشیم، هم مادی گرا و هم دینی و هر کدام از آن ها رشد کند و ببینیم که تا کجا می رسند. با این امثال شاید بتوان گفت در اقتصاد هم روابط ریاضی وجود دارد، رابطه ی عرضه و تقاضا و حساسیت کالا امری ریاضی است. در عین حال، اگر نظام اسلامی نباشد تا قیمت را کنترل و شرایط فقرا را رعایت کند، قانون اینجا کاربرد ندارد؛ چون تنها چیزی که اقتصاد و قیمت را تعیین می کند، عرضه و تقاضاست. با اینکه حساب عرضه و تقاضا، حساب ریاضی و درست است، اما اینجا کاربرد ندارد. در علوم طبیعی نیز اهداف، نتیجه را مشخص می کند؛ اما فکر نمی کنید مخالفتی که با شما می شود و شگفتی ای که بر می انگیزد، به دلیل بعضی دیدگاه های افراطی در ارتباط علوم طبیعی و دین است که بعضی می گویند از صنعت امروز هم نمی توان استفاده کرد و این ها همه ضرر دارند، یا اینکه صنعت امروز جز نابودی انسان ها نتیجه دیگری نداشته است و نباید از آن استفاده کرد؛ یا صنعت امروز را روی ناچاری و اضطرار استفاده می کنیم. این دیدگاه را که حضرت عالی قبول ندارید؟ یکی از استادانی که خیلی محترم است، گفت دانشجویان وقتی مهندسی می خوانند، ذهنشان خراب می شود؛ زیرا مهندسی بر اساس فلسفه ی الحادی و سکولار است. این خیلی افراطی است. این یعنی چه؟ با این فکر که ما نباید مهندسی بخوانیم تا اسلامی شود و پس از اسلامی شدن ما می توانیم از آن استفاده کنیم، به هیچ جایی نمی رسیم. یکی از استادان دیگر همیشه به من می گوید شما که می گویید می توانیم علوم اسلامی داشته باشیم، پس اگر فیزیک دینی شود، نظریه ی انیشتین باطل می شود، اصلاً این طوری نیست، این گونه نیست که چیز خاصی باطل یا ساقط شود. بنده درباره ی بعد جهان بحث می کنم و اینکه نقش جهان بینی در این علوم چگونه باید باشد. - شما به نقش دین در علوم انسانی اشاره کردید و اینکه دین می تواند در علوم انسانی و نظریه پردازی نقش داشته باشد. همچنین درباره ی نظریه پردازی فرمودید اگر به جای پیش فرض های مادی گرایی، پیش فرض های دین را قرار دهیم، ممکن است به نتایجی در علوم دست یابیم که با دیدگاه مادی گرایی متفاوت باشد. می توانید مثالی برای این مورد بیان کنید؟ برای مثال، محور رشد جامعه ی کاپیتالیستی در بعد اقتصادی، بهره است، ولی در جامعه ی اسلامی برعکس است؛ یعنی بهره –حتی یک ریال آن– مطلقاً حرام است، اما به جای بهره، مضاربه است. مضاربه یعنی مشارکت دو نفر که یکی سرمایه دارد و یکی کار، یکی پول دارد و یکی نیروی کار. آیا این مثال می تواند تفاوت ها را دقیقاً در یک مورد خاص –به وسیله ی همان نظریه پردازی که شما فرمودید متفاوت است– تبیین کند؟ گفتید اگر پیش فرض ها را عوض کنیم، الآن ما پیش فرض را عوض کردیم و می گوییم ربا در اسلام حرام است، برعکس نظام سرمایه داری که ربا محور فعالیت آن است. نتایج حاصل از این دو مطمئناً تأثیرشگرفی در تعادل اقتصادی و مسائل اجتماعی جامعه دارد. ما نباید مخصوصاً به این موضوع به عنوان مجموعه ی فرضیه های ثابت شده، نگاه کنیم، باید به علم، به منزله ی جریان برنامه ی تحقیق نگاه کنیم. در همین مثال شما درباره ی اقتصاد اسلامی، حقیقت به چه سمت و سویی می رود؟ حتی از لحاظ اینکه شخص چه چیزی می پوشد یا می خرد، تفاوت پیدا می شود. منظورم بیشتر مسائل بانکی است، الآن همه ی قراردادهای بانکی که درست می کنیم بر اساس ربا و سود است. اگر بیشتر اسلامی بود، نباید این طوری خرید و فروش کنیم، باید ببینیم چطوری می توان همان ریسکی که در کار هست، در سرمایه گذاری نیز انجام شود، چگونه می توانیم این را کشف کنیم؟ این تلاش نیاز دارد و کار آسانی نیست، ولی شدنی است و ابرازهای جدیدی پیدا می شود که تا حالا خیلی مطرح نشده است. - آقای دکتر بیشتر علاقه مندیم بر این مسئله تمرکز کنیم که وقتی می خواهیم علوم انسانی را اسلامی کنیم، دقیقاً باید به چه پارامترهایی توجه کنیم؟ یعنی آن بخشی که باعث تمایز بین یک نظام اسلامی و یک نظام سکولار می شود و باید در آن زمینه کار کرد، چیست؟ چون ممکن است پیامدها و نتایج متعددی از این دو به دست آید. من فکر می کنم که باید روی آن ها کار شود و محقق خودش باید مشخص کند. برای مثال، یکی از دانشمندان پاکستانی درباره ی اتم ها و فیزیک تحقیق می کرد. او گفت من سعی کردم در تحقیقاتم راهی پیدا کنم که بین این چهار نیروی اصلی که مطرح می کنند؛ یعنی گرانش، الکترومغناطیس، هسته ای قوی و هسته ای ضعیف وحدتی پیدا کنم. چرا؟ ایشان گفت چون من مسلمان هستم و بر اساس توحید فکر می کنم و بر این اساس، همه ی انرژی ها باید به یک چیز برگردد. ولی من فکر می کنم ایشان می تواند این کار را به عنوان یک پیش فرض در نظر بگیرد که در یک نظام توحیدی باید این گونه عمل کرد. برای مثال، این را با صراحت بگوید که برنامه ی تحقیقات من این است که می خواهم بر اساس اعتقادی که دارم، بکوشم برای همه ی انرژی های دیگر انرژی واحدی پیدا کنم. البته باید ببینیم این تا کجا می رسد. من فکر می کنم در علوم گوناگون باید این گونه باشد. نمی توانیم بگوییم که یک محور خاص اسلامی در تمام علوم است. برای مثال، روان شناسی می تواند بگوید که من می خواهم چند نکته از فلسفه ی ملاصدرا استفاده کنم، برای اینکه فکر می کنم بیشتر با اعتقادات دینی ما سازگار است. نکته ی مهم این است که باید با صراحت بگوید اعتقادات ما چیست و ما چگونه می خواهیم از این اصول در تحقیقاتمان استفاده کنیم. - یعنی تأثیری که جهان بینی ما در جهت دادن به علوم و سیر مسیرمان دارد. بله، می تواند خاص تر هم شود. ملاصدرا می گوید نفس انسان چند مرحله دارد، یکی از این مراحل عقل است، دیگری اختیار و مرحله ی پایین تر محسوسات است. این یک پیش فرض است که فرض کنیم درست است. اگر ما فرض می کنیم که نفس انسان چندین لایه ی این طوری دارد، با تحقیقات علمی یا تجربی درباره ی روان شناسی، ببینیم به چه نتیجه ای می توانیم برسیم. - اصالت فرد و جامعه که در جامعه شناسی مطرح و در مردم شناسی و فلسفه ی علوم اجتماعی مؤثر است، تا چه اندازه در علوم انسانی تأثیر دارد؟ من درباره ی این موضوع به هیچ نتیجه ای نرسیدم که اصالت فرد یا جامعه تا چه اندازه است. در این باره مثالی می زنم، کامپیوتر از بخش های مختلف و کلیدهای گوناگونی درست شده است که بر اساس آن ها روشن و خاموش می شود. برای اینکه بخواهیم مقاله ای در برنامه ی dwor بنویسیم، از کلیدهای زیادی استفاده می کنیم. اگر من بخواهم بفهمم چطور در این برنامه فونتی را عوض کنم، آگاهی از بخش سخت افزاری و برق کامپیوتر مشکل مرا حل نخواهد کرد. من باید بدانم کدام دگمه را فشار دهم که فونت عوض شود و این دگمه کجاست، در حالی که می توانیم بگوییم همه ی این چیزها به گونه ای به سطح پایین تر وابسته است، ولی برای فهمش به مرحله ای دیگر می رسیم. من فکر می کنم چیزی شبیه مثال بالا درباره ی اصالت فرد و جامعه وجود دارد؛ یعنی اگر ما می خواهیم علمی برای جامعه درست کنیم که فقط توجه به فرد داشته باشد، فایده ای ندارد؛ چون مانند کسی است که فقط به ما درباره ی سیم های برق در کامپیوتر اطلاعات داده است. ما دنبال یک تبیین در مرحله ی بالاتر از این هستیم، ولی از لحاظ هستی شناختی که این چه چیزی دارد، نمی دانیم. اصالت فرد و جامعه را شاید بتوان به چند شکل معنا کرد، ما بر اساس مبانی دینی شاید بتوانیم بگوییم اصالت با فرد است؛ به این معنا که هر کی خودش به تنهایی باید در نظر داشته باشد در آخرت هم تنها محشور می شود و مستقل است و یک واقعیت عینی خارجی مجرد به عنوان روح جامعه نداریم؛ اما درباره ی اینکه من فردگرا هستم –در مقام انجام دادن وظیفه ی دینی برای خود و کمال خود– باید جامعه را در نظر بگیرم و آموزه های اسلامی به طور دائم بر رسیدگی به دیگران تأکید می کند. البته آن ها هم به فرد باز می گردد؛ اما در یک مجموعه، ما به عنوان یک مجموعه اعتبار داریم که این ها جمع هستند؛ ولی واقعیت فلسفی جز فرد نیست. در عین حال، توجه به جامعه و اینکه این جمع باید کار کنند، لازم است. تک تک افراد وظیفه دارند با هم کار کنند که نتیجه اش یک همکاری می شود و نتیجه ی این همکاری به اجتماع می رسد و مشکلات اجتماعی برطرف می شود؛ ولی فرد برای کمال خودش دوست دارد مشکلات اجتماعی را برطرف کند و یک کار شخصی انجام می دهد. به این معنا ممکن است اصالت فرد پذیرفتنی باشد. همان طور که از مبانی علامه آیت الله مصباح یزدی (حفظ الله) به دست می آید، این معنا از اصالت فرد را می پذیرند، در حالی که با اصالت اجتماع به آن معنای خاص دیگرش جمع می شود. - برای اسلامی سازی علوم انسانی چه مراحلی را باید بگذرانیم و چه موانع و مشکلاتی در این راه وجود دارد؟ با توجه به اینکه بنده بیشتر با فلسفه ی آشنا هستم، درباره ی فلسفه ی صحبت می کنم. دانشجویان می خواهند من به فلسفه ی غرب بپردازم؛ ولی هدف من فلسفه ی غرب نیست. من می خواهم فلسفه ی اسلامی را تقویت کنم، به گونه ای که دانشجویان اینجا به خودشان نگاه کنند؛ ولی حتماً باید به موضوعاتی که در غرب بدان پرداخته شده است، توجه کنیم. پس اولین کاری که باید بکنند این است که با کارهای موجود آشنا شوند. برای مثال، اگر کسی می خواهد درباره ی معرفت شناسی جدید کار کند، باید کتاب و چیزهای دیگر بخواند. البته خطر دارد و ممکن است که در آن ها غرق شوند و فراموش کنند که هدف چه بوده است. برای مثال، ممکن است آن قدر نظر ویتگنشتاین برایش جالب باشد که فکرش ویتگنشتاینی شود. کاری که مشکل است، این است که دانشجویان در مرحله ی اول باید به کارهای که هست، آشنا شوند. در مرحله ی بعد باید آن ها را نقد کنند و بدانند که نقطه ی قوت و ضعفش کجاست. در مرحله ی سوم باید نظریه خود را بیان کنند. همیشه وقتی من در ایران هستم، مخصوصاً وقتی با طلبه ها هستم، فرض می کنم که آن ها فلسفه ی اسلامی را مانند کف دستشان می شناسند؛ ولی تازه متوجه شدم که همیشه این گونه نیست. آن ها باید به نظریه ی فلانی هم خوب نگاه کنند و بینند چه شباهت هایی با دیدگاه ملاصدرا دارد. آن ها نگاه می کنند که ملاصدرا چه چیزی دارد و شما نمی دانید. فرض من این بود که شما بهتر از من درباره ی ملاصدرا می دانید. پس دانشجویان رشته ی فلسفه یا جامعه شناسی و یا هر رشته ی دیگر، اول باید با فکر اسلامی آشنا باشند، بعد باید نگاه کنند که دیگران چه می گویند. سپس نوبت مرحله ی بعدی می شود که نقاط قوت و ضعف همه را بررسی کنند تا خودشان بتوانند به موضوعی بپردازند؛ ولی تا حالا خیلی کم بودند دانشجویانی که هر سه مرحله را رعایت کرده باشند. به مرحله ی اول نگاه کنند که در سنت اسلامی و سنت های غیراسلامی چه گفته اند، نکته ی دوم اینکه، خیلی خوشحال می شوم اگر بتوانند آن ها را نیز نقد کنند. نکته ی سوم اینکه، بسیار کمیاب است کسی که بگوید بر اساس این چیزها، من یک نظریه ی جدید درباره ی این موضوع دارم. - قدم اول این است که با آموزه های خودمان کاملاً آشنا شویم و مبانی خود را تقویت کنیم. در ادامه، مبانی غرب را نقد کنیم. موانع اجتماعی را نیز باید برطرف کرد و زمینه های فرهنگی کشوری هم باید فراهم شود. هر کسی که می خواهد درباره ی علوم انسانی تحقیق کند، باید عربی یاد بگیرد؛ لذا آن ها که به حوزه می روند، چند سال عربی یاد می گیرند تا از متون عربی استفاده کنند. آن ها که علوم غرب می خوانند، انگلیسی یاد می گیرند و معمولاً با زبان عربی آشنایی ندارند. در حوزه، افرادی مانند شما که با زبان انگلیسی آشنایند و دکترا گرفتند، کم هستند. اکثریت حوزویان فقط درباره ی علوم اسلامی کار کرده اند. در دانشگاه هم اکثریتشان با زبان انگلیسی آشنایند و به علومی که به زبان انگلیسی چاپ می شود، احاطه دارند، ولی آشنایی کاملی با علوم اسلامی ندارند. افراد کمی هستند و اگر بخواهیم درصدی در نظر بگیریم، من نمی دانم چند درصد هستند. من همیشه این مثال را می زنم که وقتی تازه ایران آمده بودم، از دانشگاه تهران مرا دعوت کردند، چون می خواستند برنامه ی درسی برای فلسفه ی درست کنند. دیدم که مطالب آن ها درباره ی فلسفه ی غرب بود. گفتم چرا این قدر فلسفه ی غرب را مطرح می کنید؟ مگر جایی برای فلسفه ی اسلامی نیست؟ گفتند دو واحد فلسفه ی اسلامی در میان فلسفه ی قرون وسطی گذاشتیم. بنده پیشنهاد دادم و گفتم شما به جای یک سیر تاریخی فلسفه، موضوعی تدریس کنید؛ متافیزیک، معرفت شناسی و منطق و این چیزها را بگذارید و در هر کدام از این بحث ها، هم مطالب غرب و هم مطالب اسلامی را مطرح کنید. آن ها به من خندیدند و گفتند که استادی نداریم که بتواند این کار را انجام دهد. گفتم آن ها که می توانند علوم اسلامی تدریس کنند، در دانشکده ی الهیات خیابان شهید مطهری هستند؛ ولی آن ها که می توانند فلسفه ی غرب را تدریس کنند، در خیابان انقلاب هستند و با هم ارتباط ندارند و هنوز هم کمابیش این گونه است. - بعضی اقشار جامعه اعتماد به نفس لازم برای نظریه پردازی و نقد نظریه های دیگران را ندارند و تصور می کنند همه ی آنچه که باید گفته شود، در غرب گفته شده است. این هم در بعضی اقشار جامعه وجود دارد که در واقع، مشکل فرهنگی است. یک مقدار به دلیل روش علوم طبیعی است؛ یعنی وقتی بچه ها به مدرسه می روند، خیلی به آن ها فشار می آوردند که آنچه را در کتاب است، حفظ کنند و پاسخ دهند. پسرم سال دوم دبیرستان است. او دانش آموز بسیار خوبی است، ولی بیشتر حفظی است. یکی دیگر از افراد فامیل ما در ارومیه ریاضی خوانده و من دیدم که ایشان نظریه ی مجموعه ها را می خواند و این، همان چیزهایی است که ما در منطق ریاضی داریم. گفتم که خیلی جالب است، شما چه فهمیدید؟ ایشان گفت هیچ، ما فقط یاد می گیریم اینجا چطور مسائل را حل کنیم؛ ولی اینکه پشت این نظریه چه فکری است، استادان بر آن تأکید نمی کنند. این مشکل باید حل شود که تمام علوم، دانشجویان نباید فقط یاد بگیرند که چطور نمره کسب کنند، بلکه باید با فکری که پشت این نظریه هاست، آشنا شوند. بنابراین، مدرسه ها و دبیرستان ها باید اصلاح شوند. به نقل از پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ امروز


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :