ارسال به دوستان
کد خبر : 56015

فرقه وهابيت

چکیده نکته ؛ لازم به ذکر است است از آنجا که یکی از رسالتهای این سایت اطلاع رسانی و تنوع محتوایی برای کاربران محترم است لذا از منابع دیگر نیز مقلاتی درج می گردد بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه محتوای آنها نمی باشد این مقاله تهیه شده در دفتر پژوهش موسسه ي فرهنگي هنري خراسان درج شده در نرم افزار مسیحیت صهیونیسم نقل می گردد. فرقه وهابيت هر چند ظهور جريان هاي فكري انحرافي، پديده ي تازه اي نيست و تاريخ اسلامي از دهه ي آغازين خود و به دنبال فقدان رسول خدا (ص) تاكنون با آن دست به گريبان بوده است، اما احتمالاً مي توان دو سده ي اخير را دوران اوج گيري ظهور جريان هاي فكري انحرافي دانست؛ چرا كه بروز تحولات بنيادين در ساختار حاكميتي جهان اسلام پس از قدرت يافتن تركان عثماني و باز شدن پاي استعمار غرب به كشورهاي اسلامي از سده ي هجدهم ميلادي با هدف سلطه بر منطقه و پاره اي عوامل سياسي و اجتماعي ديگر، زمينه را براي اوج گيري اين قبيل جريان ها در اين برهه ي تاريخي، كاملاً فراهم ساخت. يكي از اين جريان هاي فكري انحرافي كه در اين دوران به راه افتاده و هزينه هاي سنگين و بعضاً جبران ناپذيري را به جهان اسلام تحميل كرده، جريان افراطي وهابيت بوده است؛ جرياني كه متاسفانه توانسته است در سايه ي قرائتي خشن و تنگ نظرانه از دين همراه با نوعي عملگرايي خطرناك، از يك سو با گسترش خشونت و ناامني، بذر بدگماني به اسلام و مسلمانان را در جهان بيفشاند و بهانه ها و دست مايه هاي لازم براي تبليغات استكبار جهاني بر ضدّ امّت اسلامي را فراهم آورد و از سوي ديگر، با تكفير و توهين مسلمانان، اختلاف ميان مذاهب را تشديد نمايد و كژانديشانه در آتش تفرقه بدمد. به علاوه، هنوز خاطره ي تلخ تخريب اماكن متبركه و مشاهد مشرّفه ي مكه و مدينه توسط آنان، در ذهن امت اسلامي باقي است. ترورهاي كور و بي رحمانه در قالب عمليات انتحاري نيز كه هر از چند گاهي به كشته و زخمي شدن مسلمانان مظلوم و زنان و كودكان بي گناه در گوشه و كنار جهان اسلام مي انجامد، جلوه ي ديگري از جريان وهابيت است كه از ميزان جهالت و خباثت آن حكايت دارد. اگر چه پايگاه و مركز اين جريان نامبارك، درون عربستان سعودي است، اما تبليغات گسترده ي آن در سراسر جهان با تكيه بر دلارهاي نفتي، آن را افزون بر برخي كشورهاي منطقه، تا عمق سرزمين هاي دوردست اسلامي در شرق آسيا و حتي آفريقا گسترانيده است. هر چند خوشبختانه ويژگي هاي فرهنگي كشور و پيوند عميق مردم ما با مكتب اهل بيت (ع) به گونه اي است كه زمينه ي چنداني براي نفوذ اين جريان در ايران وجود ندارد، اما اين واقعيت خوشحال كننده نبايد به يك غفلت و كوتاهي بيانجامد . چه، امروزه ده ها كتاب، مجله و سايت اينترنتي كه عمدتاً توسّط فارغ التحصيلان دانشگاه هاي مكه و مدينه توليد مي شوند و از مفتيان تندرو عربستان سعودي خط مي گيرند و توسط نهادهاي فرهنگي اين كشور پشتيباني مي شوند، سرگرم ترويج باورهاي افراطي و خشن وهابي و حمله به مذاهب و شخصيت هاي اسلامي هستند واژگان کلیدی وهابیت سلفی گری ابن تیمیه تکفیری

 

نکته ؛ لازم به ذکر است است از آنجا که یکی از رسالتهای این سایت اطلاع رسانی و تنوع محتوایی برای کاربران محترم است لذا از منابع دیگر نیز مقلاتی درج می گردد بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه محتوای آنها نمی باشد این مقاله تهیه شده در دفتر پژوهش موسسه ي فرهنگي هنري خراسان درج شده در نرم افزار مسیحیت صهیونیسم نقل می گردد. لازم به ذکر است چون این مقاله طولانی می باشد در دو قسمت تنظیم شده است.

 

فرقه وهابيت(قسمت اول)

هر چند ظهور جريان هاي فكري انحرافي، پديده ي تازه اي نيست و تاريخ اسلامي از دهه ي آغازين خود و به دنبال فقدان رسول خدا (ص) تاكنون با آن دست به گريبان بوده است، اما احتمالاً مي توان دو سده ي اخير را دوران اوج گيري ظهور جريان هاي فكري انحرافي دانست؛ چرا كه بروز تحولات بنيادين در ساختار حاكميتي جهان اسلام پس از قدرت يافتن تركان عثماني و باز شدن پاي استعمار غرب به كشورهاي اسلامي از سده ي هجدهم ميلادي با هدف سلطه بر منطقه و پاره اي عوامل سياسي و اجتماعي ديگر، زمينه را براي اوج گيري اين قبيل جريان ها در اين برهه ي تاريخي، كاملاً فراهم ساخت.
يكي از اين جريان هاي فكري انحرافي كه در اين دوران به راه افتاده و هزينه هاي سنگين و بعضاً جبران ناپذيري را به جهان اسلام تحميل كرده، جريان افراطي وهابيت بوده است؛ جرياني كه متاسفانه توانسته است در سايه ي قرائتي خشن و تنگ نظرانه از دين همراه با نوعي عملگرايي خطرناك، از يك سو با گسترش خشونت و ناامني، بذر بدگماني به اسلام و مسلمانان را در جهان بيفشاند و بهانه ها و دست مايه هاي لازم براي تبليغات استكبار جهاني بر ضدّ امّت اسلامي را فراهم آورد و از سوي ديگر، با تكفير و توهين مسلمانان، اختلاف ميان مذاهب را تشديد نمايد و كژانديشانه در آتش تفرقه بدمد. به علاوه، هنوز خاطره ي تلخ تخريب اماكن متبركه و مشاهد مشرّفه ي مكه و مدينه توسط آنان، در ذهن امت اسلامي باقي است. ترورهاي كور و بي رحمانه در قالب عمليات انتحاري نيز كه هر از چند گاهي به كشته و زخمي شدن مسلمانان مظلوم و زنان و كودكان بي گناه در گوشه و كنار جهان اسلام مي انجامد، جلوه ي ديگري از جريان وهابيت است كه از ميزان جهالت و خباثت آن حكايت دارد. اگر چه پايگاه و مركز اين جريان نامبارك، درون عربستان سعودي است، اما تبليغات گسترده ي آن در سراسر جهان با تكيه بر دلارهاي نفتي، آن را افزون بر برخي كشورهاي منطقه، تا عمق سرزمين هاي دوردست اسلامي در شرق آسيا و حتي آفريقا گسترانيده است. هر چند خوشبختانه ويژگي هاي فرهنگي كشور و پيوند عميق مردم ما با مكتب اهل بيت (ع) به گونه اي است كه زمينه ي چنداني براي نفوذ اين جريان در ايران وجود ندارد، اما اين واقعيت خوشحال كننده نبايد به يك غفلت و كوتاهي بيانجامد . چه، امروزه ده ها كتاب، مجله و سايت اينترنتي كه عمدتاً توسّط فارغ التحصيلان دانشگاه هاي مكه و مدينه توليد مي شوند و از مفتيان تندرو عربستان سعودي خط مي گيرند و توسط نهادهاي فرهنگي اين كشور پشتيباني مي شوند، سرگرم ترويج باورهاي افراطي و خشن وهابي و حمله به مذاهب و شخصيت هاي اسلامي هستند.
  بدون ترديد مقابله با اين هجمه ي حجيم تبليغاتي، رسالت خطير نهادهاي علمي و فرهنگي كشور است. حوزه هاي علميه ي شيعه و اهل سنت و دانشگاه ها از يك سو و رسانه هاي جمعي متعهد از سوي ديگر مي توانند با هم انديشي و همكاري يكديگر و از طريق روشنگري و اطلاع رساني، در برابر نفوذ جريان هاي فكري انحرافي عموماً و جريان وهابيت خصوصاً، بايستند. دفتر پژوهش موسسه ي فرهنگي هنري خراسان نيز مي كوشد تا به نوبه ي خود، از طريق نشر سلسله مقالات «آشنايي با جريان وهابيت»، نقشي در اين زمينه داشته باشد. علاقه مندان مي توانند پرسش هاي احتمالي خود درباره ي اين جريان فكري انحرافي را نيز براي پاسخگويي به نشاني پست الكترونيكي دفتر پژوهش (info@rkhi.ir) ارسال نمايند.
 
سلفيه؛ خاستگاه وهابيت
وهابيت، از بطن جرياني موسوم به «سلفيه» زاده شده است. «سلفيه» كه از نظر لغوي، انتساب به گذشته يا گذشتگان و تقريباً به معناي «گذشته گرايي» است، در اصطلاح عنوان گروهي از مسلمانان است كه ضمن مخالفت با تقليد از مذاهب چهار گانه ي اهل سنت (حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي) و عداوت با مذهب شيعه، داعيه ي بازگشت به اصول اوّليه ي اسلام را دارند. اصول اوليه ي اسلام نيز از نظر آنان، صرفاً ظواهر قرآن و سنت است كه بر كنار از هر گونه «تأويل» و «تفسير عقلي» و ضرورتاً مطابق با فهم و برداشت «سلف» (= گذشتگان/ مسلمانان نخستين)، معنا مي شود؛ آن هم تنها بخشي از «سلف» به صورت كاملاً گزينشي كه با قرائت خشك و خشن آن ها از دين، هم داستان بودند، نه كساني هم چون علي
u و به طور كلّي اهل بيت : و نيز عالمان برجسته و روشن ضمير سده هاي نخستين اسلامي كه بر اجتهاد مستمر در فهم نصوص ديني و تعقل صحيح در آن ها، پاي مي فشردند.
به اين ترتيب، «جمود بر ظواهر نصوص ديني» و «پرهيز از عقلانيت»، مهم ترين اصل سلفي است كه نتيجه ي طبيعي آن در عمل، چيزي جز «تحجّر» نبوده است.
پيشينه ي اين نگرش را بايد در سده ي نخستين اسلامي جست وجو كرد؛ چرا كه ما «جمود بر ظواهر نصوص ديني» و «پرهيز از عقلانيت» و در نتيجه ي آن دو «تحجّر» را كه مولفه هاي اصلي انديشه ي سلفي است، در سده ي يكم هجري در فرقه ي خوارج به روشني مشاهده مي كنيم.
پس از آن و در سده ي دوم هجري نيز جرياني موسوم به «اهل حديث» به وجود آمد كه با تكيه بر مولفه هاي پيش گفته، از نظر كلامي در برابر معتزله و از نظر فقهي در برابر «اهل رأي» موضع گرفت و با جمود و عقل گريزي سلفي، بالإجبار زمينه را براي زايش يافتن رويكردهايي انحرافي چون «مجسِّمه» فراهم ساخت.
«مجسِّمه» (= جسم گرايان) گروهي بودند كه با استناد به ظاهر برخي آيات و احاديث و پرهيز از هر گونه تفسير عقلاني، خدا را جسم مي انگاشتند و براي او دست و پا و چشم و گوش و روي و موي بر مي شمردند!! مدعاي اين گروه آن بود كه چنين اعضا و جوارحي در ظاهر برخي آيات و احاديث براي خداوند ياد شده و تاويل آن ها روا نيست. بنابراين، مثلاً آيه ي شريفه ي «الرَّحمنُ عَلَي العَرشِ استَوَي»، [1] دلالت دارد كه خداوند بر تخت خودش تكيه كرده است! يا آيه ي شريفه ي «بَل يَداهُ مَبسُوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ»، [2] نشان مي دهد كه خداوند دو دست دارد! يا آيه ي شريفه ي «وَ اصنَعِ الفُلكَ بِأعيُنِنا»، [3] دليل بر آن است كه براي خداوند چشماني است! در حالي كه بدون ترديد، اين قبيل آيات قرآني، به اقتضاي فصاحت و بلاغت، حاوي تعابيري تمثيلي، مَجازي، كنايي و نيازمند تفسيرند. چنانكه ساير آيات قرآن كريم مانند آيه ي شريفه ي «لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ»، [4] كه به صراحت بر نفي جسمانيت خداوند و عدم مشابهت او با اشياء دلالت دارد، اين واقعيت را به اثبات مي رساند.
با اين وصف، شايد بتوان جسم گرايي را نوعي «مادي گرايي» دانست كه مي كوشد از معنوي ترين مفاهيم هستي، تفسيري كاملاً مادي به دست دهد. با اين همه، بعدها انگاره هاي سخيف و كفرآميز مادي گرايان، به عنوان «سنت سلف صالح»، به بخشي از «حنابله» [5] و از آن ها به سلفيه منتقل شد و شخصيت هاي افراطي و خشني چون بر بهاري در سده ي سوم و ابن تيميه در سده ي هشتم هجري، به تبليغ و ترويج آن همّت گماشتند و زمينه را از هر جهت براي ظهور محمد بن عبد الوهاب در سده ي دوازدهم هجري فراهم ساختند.
بر بهاري (329- 252ق)؛ كهن ترين الگوي وهابيت
ابو محمد حسن بن علي بن خلف بر بهاري ، [6] محدّث، فقيه و بزرگ حنبليان در بغداد بود. از شيوخ او مي توان به كساني چون ابوبكر مروزي (د.275ق) از شاگردان احمد بن حنبل و از شاگردان او نيز مي توان به ابن بطه اشاره نمود كه دوست داشتن بر بهاري را معيار شناخت پيروان سنت مي دانست! [7] با اين حال، انصاف آن است كه بر بهاري را به سختي مي توان يك شخصيت علمي يا فقيه صاحب نظر به شمار آورد. او در واقع فردي آشوب طلب بود كه بيش از اشتغال به تدريس و تاليف ، درگير مسائل سياسي و عملي جنجال برانگيز بود. چنانكه تنها تاليف او كتابي است با عنوان شرح السنه كه مجموعه ي مختصري از پراكنده گويي هاي سلفي است. گويا خود او نيز به اين نكته واقف بوده و خود را در معرض چنين اتهامي مي يافته است. احتمالاً با توجه به چنين مسئله اي است كه مي گويد:
«بدان كه علم، به كثرت روايت و كتاب نيست. عالم كسي است كه از علم و سنت پيروي كند، اگر چه علم و كتابش اندك باشد»! [8]
محتمل است كه او در اين سخن به خود چشم داشته و در مقام تبرئه ي خود بوده باشد. جالب تر آن كه وي تنها كتاب خود را به گونه ي عجيب و مبالغه آميزي تبليغ و تعظيم كرده است. او پس از آن كه هر رطب و يابسي را در كتاب خود جمع نموده، گفته است:
«هر چه در اين كتاب براي تو وصف كردم، از جانب خدا و رسول خدا ص و اصحاب آن حضرت و تابعان و قرن سوم تا قرن چهارم است. پس تقوا پيشه كن، اي بنده ي خدا! و هر چه در اين كتاب است بپذير و تسليم و راضي باش و اين كتاب را بر احدي از اهل قبله پوشيده مدار»! [9]
سپس، به گونه ي ترحم برانگيزي ادامه مي دهد:
«خدا پدر و مادر كسي را كه اين كتاب را بخواند و آن را منتشر و به آن عمل، دعوت و استدلال نمايد بيامرزد؛ چرا كه آن دين خدا و دين پيامبر ص است»! [10]
و سپس افراط را به حدّي مي رساند كه كتاب خود را در رديف كتاب خدا قرار مي دهد و ادعا مي كند كه هر كس يك چيز بر خلاف آن چه در كتاب او آمده است روا دارد، خدا را بر هيچ ديني نپرستيده و در واقع همه ي كتاب او را رد كرده است! هم چنانكه اگر كسي به همه ي آن چه خدا نازل فرموده، ايمان آورد و تنها در يك حرف ترديد داشته باشد، در واقع همه ي آيات خدا را رد كرده و كافر شده است! [11] اين، همان جزم انديشي و مطلق انگاري سلفي است كه بعدها توسط وهابيان به ميراث گرفته شد.
عقايد بر بهاري
اين شخصيت عمل گراي سلفي، در شرايطي ظهور كرده بود كه جهان اسلام، دوراني بحراني را پشت سر مي گذاشت. در اين ميان، او بر آن بود تا با ايجاد يك جنبش مذهبي بر پايه ي عقايد حنبلي، اوضاع را به سمت اقتدار و تسلط حنابله سوق دهد. از اين رو، هم با شيعيان (از جمله قرامطه) و هم با سياست تساهل ديني دستگاه خلافت، به ستيز پرداخت. [12] سخت گيري و شدّت عمل در برابر آن چه بدعت دانسته مي شد، ويژگي برجسته ي بر بهاري شمرده شده است. [13] او در عقايد، پيرو سرسخت احمد بن حنبل بود. آن چه بيش از هر چيز اين ويژگي را در او به اثبات مي رساند، حكايتي است كه در برخي منابع تاريخي آمده است. در اين حكايت گفته شده است كه وقتي ابو الحسن اشعري [14] به بغداد آمد، با بر بهاري ديدار كرد و از مناظرات خود با معتزله و اهل اديان مختلف سخن به ميان آورد، اما بر بهاري در پاسخ به او گفت كه از سخنان او چيزي نمي فهمد؛ چرا كه اصولاً جز آن چه را كه احمد بن حنبل گفته است، فهم نمي كند! [15] بنا بر آن چه شاگرد او ابن بطه نقل نموده، ترديدي نيست كه وي با مناظره ي علمي مخالف بوده و آن را مانع كسب فايده مي دانسته است. [16] او هم چنين، با توجه به انحراف محسوسي كه از اهل بيت : داشت، با هر گونه برگزاري مراسم عزاداري براي امام حسين
u مخالف بود و با آن به سختي بر خورد مي كرد. شيعيان، از بيم آزار حنابله، در خانه ي رؤسا و يا مخفيانه به سوگواري مي پرداختند. از جمله كساني كه بر بهاري فتواي قتل شان را صادر كرد، زن خوش آوازي بود كه گاه بر مصائب واقعه ي كربلا، مرثيه سرايي مي كرد. [17]
بدين ترتيب، مي توان گفت دو ويژگي خشونت و تحجر كه بعدها به ابن تيميه مي رسد و از ابن تيميه به وهابيان منتقل مي شود، در بر بهاري به گونه ي غير قابل تحملي بروز داشت. ابن اثير گزارش داده است كه او و مريدانش، به بهانه ي نهي از منكر، به خانه ها يورش مي بردند؛ اگر نبيذي مي ديدند آن را مي ريختند؛ چنانچه زن آوازه خواني مي يافتند او را مي زدند و سازش را مي شكستند؛ در خريد و فروش مردم مداخله مي كردند؛ اگر مردي با زني يا كودكي راه مي رفت، او را بازخواست مي كردند و چنانچه درمي يافتند كه با آن فرد خويشاوند نيست، او را كتك مي زدند و سپس دستگير مي كردند و بر ضدّ او شهادت مي دادند، تا آن جا كه بغداد به آشوب كشيده شد! [18]
اين الگو كه شايد تا آن روزگار بي سابقه بود، بعدها توسط محمد بن عبد الوهاب و پيروانش، دقيقا مورد پيروي قرار گرفت. از اين رو، به جا است كه بر بهاري را كهن ترين الگوي وهابيت بناميم.
عاقبت بر بهاري
   پس از آن كه بر بهاري و مريدانش، با تحجر و خشونتي بي سابقه، به بهانه ي امر بمعروف و نهي از منكر، بغداد را به آشوب كشيدند، رئيس شرطه ي بغداد در دهم جمادي الآخر سال 323 ق اعلام كرد كه اجتماع طرفداران بر بهاري و مناظره درباره ي عقايدشان ممنوع است، اما بر بهاري و يارانش اعتنايي نكردند، بلكه شرّ و آشوبشان افزايش يافت. چنانكه از كوراني كه در مسجد ساكن بودند كمك گرفتند، بدين گونه كه هرگاه فرد شافعي مذهبي عبور مي كرد، آن ها را بر وي مي شوراندند و كورها با عصاي خود او را تا سر حدّ مرگ مي زدند! تا آن كه خليفه اعلاميه ي شديد اللّحني صادر كرد و كارهاي آنان را زشت خواند و باورهاي جسم گرايانه شان را توبيخ نمود. همچنين، بر تكفير شيعيان آل محمد 6 و دعوت مسلمانان به بدعت هاي آشكار و روش هاي نادرست و مخالف با قرآن و انكار زيارت قبور امامان شيعه : توسط بر بهاري و يارانش، خرده گرفت و آنان را شديداً به تنبيه و تبعيد و قتل و آتش زدن خانه هاشان تهديد كرد. [19] گويا در همين زمان بوده است كه بر بهاري ، از بيم دستگيري مي گريزد و مخفي مي شود.
هر چند منابعي كه متهم به حمايت غير تاريخي از حنابله هستند، علت هاي موهوم و مضحكي براي فرار و اختفاي او ذكر مي كنند. به عنوان نمونه، گفته اند كه روزي بر بهاري در حين موعظه عطسه كرد و حاضران مجلس او را دعا كردند؛ سپس هر كه صداي آن ها را شنيد براي او دعا نمود تا آن كه همه ي اهل بغداد براي او دعا كردند و سر و صداي آنان به دار الخلافه رسيد! خليفه از اين جايگاه بر بهاري هراسان شد و گروهي از دولت مردان نيز بر آتش كينه ي او دامن زدند، تا آن كه بر بهاري را طلبيد و او نيز گريخت و در خانه ي يك زن پنهان شد! [20] چنين حكايات عجيبي به اين خاطر جعل شده اند كه براي شخصيت هاي منفوري مانند بر بهاري ، جايگاه دست و پا كنند. علت ديگري نيز براي گريختن و اختفاي بر بهاري ذكر شده كه به واقعيت نزديك تر است. گفته اند كه حاجب خليفه، علي بن بُلَيق خواست تا فرمان دهد معاويه را بر روي منبرها لعن كنند. بر بهاري با اين كار به مقابله پرداخت و سپس از بيم دستگيري گريخت و پنهان شد، اما عدّه اي از يارانش دستگير و به بصره تبعيد شدند. [21]
هم چنين، در منابع درباره ي مدت اختفاي بر بهاري اختلاف به چشم مي خورد، اما ذهبي تصريح كرده كه او تا پايان عمر در اختفا به سر برده و پنهان از دنيا رفته است. [22]
سرانجام وي در حالي كه از بيم دستگيري گريخته و در خانه ي يك زن پنهان شده بود، درگذشت. بر خلاف سلفيان برجسته اي چون ابن حنبل، چيزي درباره ي تشييع جنازه و مراسم تدفين او گزارش نشده است. ذهبي نقل كرده كه او در خانه ي خواهر توزون، يعني همان مخفي گاهش به خاك سپرده شد و تنها كسي كه بر او نماز گزارد، خادم آن خانه بود. [23] اين مطلب را مي توان نشان از عدم محبوبيت بر بهاري نزد مردم و تفاوت او با علماي راستين دانست. هر چند برخي منابع حنبلي كه متوجه اين رسوايي بوده اند، تلاش كرده اند براي كفن و دفن بر بهاري تشريفاتي دست و پا كنند. اين منابع حكايت نموده اند كه پس از تكفين بر بهاري ، هنگامي كه خادم خانه به تنهايي بر او نماز مي گزارد، خواهر توزون از دريچه نگريست و ديد كه خانه از مردان سفيدپوشي كه بر او نماز مي گزارند، پر است! وي به هراس افتاد و خادم را طلبيد، اما خادم سوگند ياد كرد كه در، بسته بوده است. [24] جالب است كه بر بهاري در اواخر عمر خود، در حالي كه بيش از 70 سال سن داشت، با دختر جواني ازدواج كرد! [25]
   نقش بر بهاري در جريان سلفيه
بر پايه ي آن چه گفتيم روشن شد، همه ي ويژگي هايي كه بعدها به نوعي در ابن تيميه و بيش از او در وهابيان ديده مي شود، از تحجر و خشونت و تكفير و بر خورد عملي با مخالفان، در اين شخصيت جمع شده بود. پيروان او نيز تحت تاثير روش او بوده اند. چنانكه به عنوان نمونه، ابن بطّه حكايت مي كند:
 يكي از دوستداران بر بهاري كه از عوام بود و در مجلس او حاضر مي شد، در حال مستي بر يك «بدعي» [26] عبور كرد. بدعي با اشاره به او گفت: «حنبليه اين ها هستند»! وي به طرف او آمد و گفت: «حنبليه سه دسته اند: دسته اي زاهدانند كه روزه مي گيرند و نماز مي گزارند، دسته اي ديگر مي نويسند و تفقه مي كنند و دسته اي هم مخالفاني چون تو را پس گردني مي نوازند»؛ سپس بر قفاي او نواخت و وي را كتك زد! [27]
بي گمان اين قبيل بر خورد هاي عملي و خشن، روشي بود كه بر بهاري بنيان نهاد و دري بود كه او گشود. از اين رو، به نظر مي رسد نقش او در افزايش سطح خشونت سلفي و زمينه سازي او براي ظهور شخصيت هايي چون ابن تيميه و جريان هايي چون وهابيت، از نظر دور مانده است. بر بهاري را بايد حلقه ي اتصال سلفيه ي نظرگراي ابن حنبل و سلفيه ي عمل گراي ابن تيميه دانست كه از هر حيث، سلفيت را براي وهابيت شدن، آماده ساخت. بر بهاري به يك تعبير، همان محمد بن عبد الوهاب بود كه يك هزار سال پيشتر مي زيست و اگر به توفيقات محمد بن عبد الوهاب دست نيافت تنها بدين خاطر بود كه مانند او از حمايت هاي حكومت برخوردار نبود. وانگهي آن فقر فرهنگي كه به هنگام ظهور پسر عبد الوهاب در منطقه وجود داشت، در هنگام ظهور بر بهاري وجود نداشت و زمينه ي كافي براي ايجاد يك جنبش انحرافي از سنخ جنبش وهابيت، هنوز فراهم نبود. به علاوه، شاگردان او نيز به استثنا ي ابن بطه، نخواستند يا شايد نتوانستند روش هاي او را به طور كامل پي بگيرند و اين نيز در عدم گسترش انديشه هاي او موثر بود. [28]
ابن تيميه؛ نياي وهابيت
اگر چه عموم سلفيان در ادوار گذشته، كمابيش به ترويج انديشه هاي سلفي همّت گماشتند و از ميان آنان بر بهاري كامل ترين الگو را براي وهابيت ارائه داد، اما به طور حتم هيچ يك از آنان به برجستگي و تاثير گذاري تقي الدين ابو العباس احمد بن عبد الحليم بن عبد السلام حراني حنبلي، معروف به ابن تيميه و ملقّب به «شيخ الإسلام»، نبوده است. [29]
 وي در ربيع الاول سال 661ق، زماني كه سرزمين هاي اسلامي زير سيطره ي سپاهيان مغول قرار داشت، در شهر حران كه آن هنگام از مراكز تعليمات مذهب حنبلي بود، به دنيا آمد و تحصيلات ديني خود را نزد علماي حنبلي دمشق آغاز كرد و پس از سال ها تلاش براي گسترش انديشه هاي سلفي، سرانجام در سال 728 ق در زندان قلعه ي دمشق درگذشت. از شيوخ او مي توان به ابن عبد الدائم حنبلي (د.699ق)، مجد بن عساكر (د.669ق)، يحيي بن صيرفي (د.696ق)، قاسم اربلي (د.680ق) و ديگران اشاره نمود. جدّ او عبد السلام (د.652ق) فقيه و شيخ حنابله در عصر خود بود كه به اعتراف ابن تيميه، طبيعت تندي داشت؛ [30] طبيعتي كه كاملاً به نواده اش ارث رسيده بود و او را به اصطلاح ، «بسيار نهي كننده ي از منكر و داراي خشونت و جدّيت و عاري از مدارا» ساخته بود. [31]
برجستگي و تاثير گذاري ابن تيميه در ترويج و تشديد انديشه هاي سلفي تا اندازه اي است كه به جرأت مي توان او را «نياي وهابيت» لقب داد؛ زيرا آثار كلامي و فقهي او كه مشحون از «جسم گرايي»، «شيعه ستيزي»، «تكفير»، «خشونت» و «ديدگاه هاي شاذّ» است، امروزه مهم ترين مرجع و منبع فكري وهابيان به شمار مي رود.
ابن تيميه و جسم گرايي
يكي از مهم ترين ويژگي هاي فكري ابن تيميه كه به ويژه در يكي از آثار اش موسوم به العقيدة الحموية انعكاس يافته، جسم گرايي او است. به طور كلي، او با جمود بر ظواهر برخي آيات و پرهيز از عقلانيت در فهم آن ها، مانند عموم جسم گرايان بر آن بود كه خداوند در آسمان بر تخت خود تكيه كرده و قابل اشاره و حتي قابل رؤيت است و البته گاهي از عرش خود نيز پايين مي آيد! [32] چنانكه از او نقل شده است كه روزي بر منبر جامع دمشق گفت:
«خداوند (از تخت خود) به آسمان دنيا پايين مي آيد بدين سان كه من (از منبرم) پايين مي آيم و سپس يك پله پايين آمد»! [33]
 ابن تيميه مدعي بود كه سلف صالح از قرآن و سنت، همين مفاهيم ظاهري را مي فهميدند و بر ثبوت اين صفات جسماني براي خداوند، اجماع داشتند. [34] البته سلف صالح نزد او شامل علي u نيز مي شد، در حالي كه سخنان آن حضرت در نفي چنين صفاتي از ذات ربوبي، مشهورتر از آن بوده است كه از امثال ابن تيميه پنهان بماند. با اين وصف، نسبت دادن اين اعتقادات، به عنوان عامِ سلف صالح و ادعا ي اجماع آنان، به هيچ روي قابل توجيه نيست، مگر آن كه از سلف صالح افراد به خصوصي اراده شده باشد و به هر حال، شامل علي u و اصحاب نزديك آن حضرت نشود. در اين صورت، واضح است كه چنين اجماعي براي فقهاي مسلمان قابل قبول نيست؛ تا جايي كه حتي ابن حزم (د.456ق) از علماي بزرگ اهل سنت، گفته است:
«لعنت خدا بر هر اجماعي كه علي بن ابي طالب و اصحاب پيرامون وي، از آن بيرون باشند». [35]
ابن تيميه و شيعه ستيزي
يكي ديگر از ويژگي هاي فكري ابن تيميه كه در آثار اش انعكاس فراواني يافته، شيعه ستيزي او است. هر چند متاسفانه همه ي سلفيان، كمابيش شيعه را دشمن داشته اند و درباره ي آن، با بي انصافي و بي خبري سخن رانده اند، اما ابن تيميه در اين ميدان گوي سبقت را از هم گنان ربوده و با تاليف كتاب هايي چون منهاج السنة في الردّ علي الشيعة و القدرية كه سراسر توهين و تكفير است، به الگويي از هر نظر كامل براي وهابيان تبديل شده است.
 بي انصافي ابن تيميه نسبت به شيعه كه متاسفانه به بي انصافي او نسبت به شخص امير المؤمنين u منجر شده، تا اندازه اي است كه اعتراض اهل سنت را نيز برانگيخته است. چنانكه به عنوان نمونه، ابن حجر عسقلاني (د.852ق) يكي از علماي نامدار اهل سنت، او را به خاطر اين بي انصافي ها، سخت نكوهيده و به ناديده گرفتن عمدي احاديث صحيح، متهم ساخته است. [36] بيهوده نيست كه از ديرباز، يكي از اتهامات جدّي ابن تيميه، اتهام «ناصبي گري»، «نفاق» و بغض امام علي u بوده است. [37] اين اتهام به ويژه با توجه به دفاع عجيب او از دشمنان و قاتلان اهل بيت :، به هيچ روي دور از ذهن نيست. [38]
  با اين وصف، نبايد ترديد داشت كه شيعه ستيزي بي پايان وهابيان در حال حاضر، ميراث ابن تيميه است. هر چند خواهيم گفت كه وهابيان در عمل به ميراث ابن تيميه بسنده نكرده اند و در مواجهه با شيعه، چيزهايي بر آن افزوده اند؛ چيزهايي كه از نظر برخي منتقدان نزديك محمد بن عبد الوهاب چون برادر او سليمان (د.1210ق)، حتي با مباني و ديدگاه هاي ابن تيميه نيز چندان سازگار نيست! [39]
ابن تيميه و تكفير
ابن تيميه، افزون بر جسم گرايي و شيعه ستيزي، ميراث شوم ديگري نيز براي وهابيان داشته و آن همانا «تكفير» است. البته كافر شمردن برخي شخصيت ها و مذاهب اسلامي، پيش از ابن تيميه نيز وجود داشته و نمونه هاي فراواني از آن مربوط به سلفيان نخستين، در دست است، اما متاسفانه ابن تيميه بر دامنه ي آن بسيار افزود و گشاده دستي خاصّي را در پيش گرفت كه پيش از او سابقه نداشت. در واقع تنگ نظري در برداشت از مفهوم توحيد كه با بي ادبي و بي پروايي در هم آميخته بود، «فحّاشي» و «تكفير» را به يكي از بارز ترين ويژگي هاي او تبديل كرده بود. به عنوان نمونه، او عرفاي نامداري چون ابن عربي، عفيف تلمساني و ابن سبعين را سخت دشنام مي داد و به سبّ غزالي و فخر الدين رازي تصريح مي كرد و نجم الدين كاتبي معروف به «دَبيران» را كه داراي تاليفات ارزشمندي در منطق است، براي تحقير «دُبَيران» مي خواند و ابن مطهر حلّي از علماي نامدار شيعه را «ابن منجّس» مي ناميد [40] و ابن سينا را كافر مي دانست! [41] اين «فحّاشي» و «تكفير»، همان شيوه ي زشت و نامباركي است كه امروز، وهابيان به تبعيّت از پيشواي خود ابن تيميه، در پيش گرفته اند.
ابن تيميه و خشونت
خشونت را بايد ميراث ديگر ابن تيميه براي وهابيان دانست؛ چرا كه اين ويژگي در وي برجستگي خاصّي داشته و حتي در زمان خود او نيز براي مردم قابل تحمل نبوده است. چنانكه شاگرد وي ذهبي، به «درشتي»، «تندخويي»، «بدزباني» و «برخورد گريه آور» او اعتراف كرده [42] و شاگرد ديگرش ابن كثير نيز نمونه هايي از شكايات مردم كه از دست وي فرياد داشته اند را آورده و البته با تعصب مخصوص به خود، همه را از سر حسادت دانسته است! [43] در حالي كه به عنوان نمونه، نمي توان شكايت از وي به خاطر اجراي خودسرانه ي حدود و تعزيرات، آن هم با دست خودش و بدون حكم قاضي را از سر حسادت دانست! شلاق زدن مردم در كوچه و خيابان به بهانه ي اجراي حدود و تعزيرات كه قاعدتاً نه در صلاحيّت او بوده است و نه در اختيارات او، به هيچ روي قابل توجيه نيست. برخي شكايات مردمي نيز به خاطر اقدام عجيب او به «تراشيدن سر كودكان مردم» بوده كه معلوم نيست به چه صورت و با چه توجيهي انجام مي شده است! [44] بدون شك اين روش ابن تيميه همان روش بر بهاري بود كه توسط او إحيا و نهادينه، و بعدها به وهابيت منتقل شد. از اين رو، خشونت امروز يكي از عيان ترين و غير قابل تحمل ترين مشخّصه هاي وارثان ابن تيميه است كه متاسفانه چهره ي زيبا و دلرباي اسلام را در چشمان بهانه جوي غرب، خشن و پردافعه نمايانده است.
ابن تيميه و ديدگاه هاي شاذ فقهي
ديدگاه هاي فقهي شاذ و مخالف با اجماع علماي اسلام نيز يكي ديگر از مواريث ابن تيميه براي وهابيان بوده است. مي گويند او در 60 مسئله، بر خلاف اجماع علماي اسلام سخن گفته [45] و اين هر چند كمي مبالغه آميز باشد، حاكي از بي پروايي او در عرصه ي استنباط فقهي است.
بدون ترديد در رأس خوارق او، حرام دانستن سفر براي زيارت قبر پيامبر 6 و اهل بيت : و حرام دانستن توسّل به آن ها بوده كه به تعبير تقي الدين سُبكي (د.756ق) از عالمان نامدار اهل سنت، پيش از ابن تيميه سابقه نداشته است. [46]
 البته او بارها پس از بر خورد جدّي علما و فقهاي برجسته ي مذاهب اسلامي و شكست در مناظره هاي گوناگون، از اين قبيل ديدگاه هاي شاذّ و بدعت آميز خود اظهار انزجار، توبه و ندامت نمود، ولي هر بار با لجاجت مخصوص به خود كه هيچ مبناي قابل توجيهي نداشت، آن ها را از سر گرفت و عهد و پيمانش را زير پا نهاد. [47] اين پافشاري بر ديدگاه هاي نادرست و اصرار بر مواضع غلط و بي توجهي به منتقدان، امروزه در وهابيان نيز به چشم مي خورد و بزرگ ترين مانع بر سر راه گفت وگو و تفاهم با آنان است.
با توجه به مجموع آن چه گفتيم، شايد بتوان وهابيان را گروهي از اهل سنت دانست كه عملاً پيروي از ابن تيميه را جايگزين پيروي از امامان چهار گانه (ابوحنيفه، مالك، شافعي و ابن حنبل) كرده اند و خواسته يا ناخواسته مذهب تازه اي بر ساخته اند كه به طور كامل نمي تواند زير مجموعه ي هيچ يك از مذاهب چهار گانه باشد. البته اين در صورتي است كه نقش محمد بن عبد الوهاب را به عنوان بنيان گذار اصلي وهابيت در نظر نگيريم و او را هم صرفاً مقلّد ابن تيميه بدانيم، با اين تفاوت كه در برخي مسائل، به درستي از عهده ي تقليد بر نيامده و از پيشواي خود پيش افتاده است!
محمّد بن عبد الوهاب (د.1206ق)
دوران كودكي
محمد بن عبد الوهاب، به سال 1115 قمري در يكي از آبادي هاي صحراي نجد موسوم به «عُيَينَه» (واقع در منطقه ي يمامه، در 70 كيلومتري شمال غربي رياض)، به دنيا آمد. در آن زمان، صحراي نجد به طور كلي منطقه اي خشك، محروم و از مراكز علمي آن روز، به دور بود و بيشتر ساكنانش را بدوياني گرسنه تشكيل مي دادند كه افزون بر فقر مادي، به فقر فرهنگي نيز دچار بودند. [48] روشن است كه چنين منطقه اي، به طور طبيعي براي شكل گيري جريان هاي افراطي و انحرافي، بسيار مناسب و به شدّت آسيب پذير است.
محمد بن عبد الوهاب دوران كودكي خود را در چنين منطقه اي گذراند و اين در حالي بود كه از نظر روحي و شخصيتي نيز استعداد كژروي را داشت. هم چنانكه به عنوان نمونه، برخي منابع از علاقه ي شديد او در اين دوران، به مطالعه ي تاريخ پيامبران دروغين به ويژه مُسَيلَمه [49] ياد كرده اند. [50] بر پايه ي اين گزارش ها، دور نيست كه مطالعات مذكور بر شخصيت و روحيه ي او تاثير و از افكار و اوهام او حكايت داشته است. [51] چنانكه بعدها اين مسئله، در گفتار و كردار او به روشني بروز نمود و روش او در جذب قبايل و حتي ادبيات گفتاري او به گونه ي محسوسي شبيه به روش و ادبيات پيامبران دروغين شد. عجيب تر آن كه او حتي دعوت خود را در در عيه كه به سرزمين مسيلمه ي كذّاب مشهور است، متمركز نمود؛ امري كه به هر حال، تأمل برانگيز به نظر مي رسد.
 افزون بر مطالعه ي تاريخ پيامبران دروغين در دوران كودكي، منابع وهابي از علاقه ي شديد محمد بن عبد الوهاب در اين دوران به كتب ابن تيميه، ياد كرده اند. [52] هر چند تاثير پذيري شديد وي از انديشه هاي ابن تيميه مسلّم است و نيازي به ذكر چنين قرائن و شواهدي براي آن نيست، ولي اين قرائن و شواهد نشان مي دهد كه هويت وي از دوران كودكي، بر پايه ي اين انديشه هاي افراطي شكل گرفته است.
دوران تحصيل
محمد بن عبد الوهاب، تحصيلات مقدّماتي خود را نزد پدرش عبد الوهاب بن سليمان كه قاضي شهر بود، آغاز و سپس براي ادامه ي تحصيل، به مدينه مسافرت كرد. منابع وهابي با افتخار گزارش داده اند هنگامي كه وي در اين شهر مقدّس در جوار حرم پيامبر رحمت 6، آواي زيارت زائران دل شكسته را مي شنيد، «كوره ي خشمش بر افروخته مي شد و زبانه مي كشيد»! [53] شايد به همين خاطر بود كه زمان زيادي در مدينه تاب نياورد و پس از مدتي به بصره آمد. در اين شهر بود كه براي نخستين بار، برخي افكار انحرافي خود را در جمع هم نشينان و هم درسان خود ابراز داشت و با گستاخي و كوته بيني مخصوص به خود كه پيش از او سابقه نداشت، توسّل به اولياي خدا را «توسّل به چند استخوان پوسيده» و مصداق «شرك» بر شمرد، اما پس از بر خورد جدّي علماي بصره كه از گستاخي و كوته بيني او به خشم آمده بودند، مجبور شد اين شهر را ترك كند. [54]
 در اين ميان، برخي منابع، از مسافرت او به كردستان، همدان، اصفهان و حتي قم سخن به ميان آورده و ادعا كرده اند كه وي فلسفه ي اشراق و تصوف اسلامي را در ايران خوانده، [55] ولي اين ادعا، به طور كامل ثابت نشده است. [56] بنا بر گزارش منابع وهابي، او پس از ترك بصره در سال 1140 قمري به «حريملا» (يكي از شهرهاي نجد) و نزد پدرش كه آن هنگام در اين شهر ساكن بوده، باز آمده است. [57]
به هر حال، از اساتيد محمد بن عبد الوهاب، علاوه بر پدرش ، از فقيهاني چون عبد الله بن ابراهيم بن سيف، محمد بن سليمان كردي، محمد حيات سندي و محمد مجمعي يا مجموعي، ياد كرده اند كه البته بنا بر گزارش منابع متعدد، نسبت به آينده ي اين شاگرد خود بسيار بدبين بوده و زمينه هاي انحراف را در وي مشاهده مي كرده اند، تا حدّي كه ديگران را از ارتباط با او باز مي داشته اند. [58]
 به اقرار منابع وهابي، حتي پدر او عبد الوهاب، در طول اين دوران، با افكار انحرافي او مخالف بوده و معروف است كه به اين خاطر، ميان آن دو منازعه و جدال وجود داشته است. [59] از اين رو است كه به اتفاق همه ي منابع، او تنها پس از مرگ پدر توانست دعوت خود را آشكار كند. [60] هم چنانكه برادر عالم و دلسوزش سليمان بن عبد الوهاب نيز از مخالفان سرسخت او به شمار مي رفت و همواره تلاش مي كرد با استدلال هاي عالمانه و توضيحات دلسوزانه، وي را از بازي خطرناكي كه آغاز كرده بود، باز دارد، ولي متاسفانه مانند پدر ، در مصاف كوته بيني، جزم انديشي و بي پروايي وي توفيقي نيافت. [61] علت اين امر هم آن بود كه محمد اصولاً كسي جز خود را قبول نداشت و در واقع از اين در شگفت بود كه چرا هيچ كس جز او دين را نمي فهمد! به همين دليل، بعدها هنگامي كه خويش را مي ستايد و منجي مردمان از شرك مي شمارد، تصريح مي كند كه هيچ يك از اساتيد او توحيد را نمي شناخته اند و معني «لا إله إلا الله» را نمي فهميده اند! [62]
  كاملاً پيداست كه او با چنين نگرشي هرگز نمي توانسته است در محضر «اساتيد مشرك خود»، زانوي شاگردي بزند و دانش ديني را فرا بگيرد. فارغ از اين نكته، او اساساً رجوع به آثار و آراء علما را (البته جز در مواردي كه مانند كتب ابن تيميه، با ديدگاه هاي افراطي وي سازگار باشد) بدعت مي دانست و معتقد بود كه هر كتابي جز قرآن و حديث بي فائده و حتي زيان بار است! [63] از اين رو، شايد بتوان گفت كه «دوران تحصيل» به معناي مصطلح، اساساً براي محمد بن عبد الوهاب وجود نداشته و نمي توانسته است وجود داشته باشد و همين را هم بايد خاستگاه اصلي اشتباهات و انحرافات وي دانست.
آغاز دعوت
محمد بن عبد الوهاب، پس از مرگ پدر به سال 1153 قمري، در منطقه ي «حريملا» از مناطق نجد، دعوت خود را آغاز كرد. كاملاً قابل درك است كه با وجود پدرش عبد الوهاب كه عالم برجسته و مورد احترامي به شمار مي رفت، امكان طرح ديدگاه هاي انحرافي وي وجود نداشت. در حالي كه پس از درگذشت او، عرصه براي جولان وي كاملاً خالي ماند و وي توانست با توجه به خلأ اهل علم در اين منطقه، به آساني و بي هيچ مانع و معارضي، دعوت خود را آشكار كند؛ دعوتي كه مبتني بود بر يك قرائت خاص و انحرافي از «توحيد» و بر پايه ي آن، اكثر قريب به اتفاق مسلمانان «مشرك» و او به تنهايي «موحّد» محسوب مي شد!
البته مردم حريملا كه او را از زمان پدرش مي شناختند و از افكارش آگاهي داشتند، دعوت او را نپذيرفتند و در برابرش ايستادند. حتي به ادعا ي منابع وهابي كه مردم اين منطقه را به جرم نپذيرفتن محمد بن عبد الوهاب «سفله» (= اراذل و اوباش) لقب داده اند، [64] چند نفر از آنان بر سر راه او كمين كردند تا وي را به قتل برسانند، ولي موفق نشدند. [65] به دنبال اين اتفاق، محمد بن عبد الوهاب حريملا را ترك نمود و به زادگاه خود عيينه رفت و به امير آن جا عثمان بن حمد بن معمر، پناه آورد و كوشيد با تحريك قدرت طلبي و سلطه جويي او بر قبايل منطقه، وي را به حمايت از خود تشويق نمايد. منابع وهابي با افتخار گزارش كرده اند كه محمد بن عبد الوهاب به عثمان بن حمد وعده داد چنانچه دعوت او را اجابت كند، خداوند سرزمين نجد و قبايل آن را به او ببخشايد! به دنبال اين تطميع فريبنده، عثمان دعوت او را پذيرفت و دختر خود را به ازدواج او در آورد ! [66]
 اين نكته بسيار حائز اهميت است كه بنيان گذار وهابيت، در نخستين گام دعوتش، بدين سان خود را از مردم جدا مي كند و با اميران و سلاطين پيوند مي دهد و به طور رسمي در كنار آنان و در برابر مردم قرار مي گيرد! و خواهيم ديد كه اين شيوه ي شوم را تا پايان نيز حفظ مي كند و براي پس از خود نيز به يادگار مي گذارد! وي پس از قرارداد مذكور، در يكي از نخستين اقدامات خود، در سايه ي حمايت عثمان بن حمد، قبر زيد بن خطاب يكي از صحابه ي پيامبر 6 و برخي مشاهد و قبور ديگر را ويران كرد [67] و بدين سان، تلاش گسترده اي را براي گسترش خشونت در منطقه به بهانه ي زدودن شرك، آغاز نمود. با اين حال، همراهي «سياست» با «دين» ديري نپاييد و پس از مدتي عثمان بن حمد كه جايگاه خود را در ميان مردم از دست رفته مي ديد و از پيامدهاي اشتباه خود هراسان شده بود، تحت فشار برخي قبايل، ناگزير دست از حمايت محمد بن عبد الوهاب برداشت و حتي بنا بر برخي گزارش ها اقدام به قتل او نمود! [68]
رفتن به در عيه
  پس از روي گرداني عثمان بن حمد، محمد بن عبد الوهاب به اجبار عيينه را ترك كرد و روي به در عيه نهاد؛ جايي كه به زودي تبديل به مركز سياسي و نظامي وهابيت شد. در آن زمان، امير در عيه محمّد بن سعود (نياي خاندان سعودي) بود. وي كه به دنبال بهانه اي براي توسعه ي قدرت سياسي خود و تسلط بر قبايل منطقه بود، وجود ابن عبد الوهاب را «غنيمت» و حمايت از او را «مغتنم» مي شمارد. [69] به ويژه پس از آن كه با «مژده ي شوكت و سلطنت» و وعده ي «تملّك بلاد و عباد» مواجه مي شود! [70]
منابع گزارش مي دهند كه محمد بن سعود پيش از بيعت با ابن عبد الوهاب، از دو جهت ابراز نگراني نمود و خواستار تعهد او شد: يكي آن كه پس از ياري او و تسلط آن دو بر منطقه، محمد بن عبد الوهاب در عيه را ترك نكند و به فرد ديگري روي نياورد و ديگري آنكه وي در فصل برداشت محصول، از اهل در عيه مالياتي مي گيرد و ابن عبد الوهاب نبايد او را از اين كار باز دارد ! ابن عبد الوهاب شرط نخست را پذيرفت و درباره ي شرط ديگر ابراز اميدواري كرد كه خداوند به جاي ماليات مذكور، غنائم و فتوحاتي را نصيب او گرداند كه بسي بزرگ تر از آن باشد! بدين ترتيب، محمد بن سعود با محمد بن عبد الوهاب بيعت نمود و حمايت سياسي و نظامي خود را از وي آغاز كرد. [71] اين در واقع آغاز تاريخ خونين وهابيت بود؛ چرا كه محمد بن عبد الوهاب در سايه ي اين حمايت ها، به تدريج انديشه ي افراطي خود را به سرتاسر عربستان تحميل و جان و مال بسياري از مسلمانان را دست خوش خشونت خويش نمود. ابن غنّام دوست متعصب او، با افتخار فصلي را به گزارش اين فجايع اختصاص داده [72] و منابع ديگر وهابي نيز از اشاره به اين موارد ابايي ندارند، [73] اما گزارش هاي شيعي در توصيف حقيقت و عمق اين فجايع گوياترند. [74]
آغاز جنايات
محمد بن عبد الوهاب كه به راستي خود را همچون پيامبري مي پنداشت، پس از اطمينان كامل از حمايت هاي همه جانبه ي محمد بن سعود، با تقليد مغلوط از پيامبر اكرم 6، نامه هايي را براي اميران و سلاطين قبايل نوشت و آنان را به سوي «توحيد» و «ترك پرستش بت ها» و از همه مهم تر «اطاعت از خود» فراخواند! [75] اما طبيعتاً آنان كه همگي مسلمان و به احكام اسلام پايبند بودند، از اين دعوت بي معنا به شگفت آمدند و او را فردي نادان و ديوانه شمردند و اظهار داشتند كه دليلي براي اطاعت از او نمي بينند. اين جا بود كه محمد بن عبد الوهاب، چاره اي جز «جهاد» با «مشركان» براي «مسلمان كردن» يا «از بين بردن» آنان نديد و فرمان حمله به قبايل اطراف و كشتار مردم بي گناه را صادر كرد. محمد بن سعود نيز كه همواره در انتظار اين فرمان براي تحقّق وعده ي «غنائم» و «فتوحات» بود، جنگ هاي خونيني را به شهرها و روستاهاي نجد تحميل نمود و «آن ها را يكي پس از ديگري به تصرف خود درآورد». [76] تا آن كه سرانجام پس از سال ها جنايت و خونريزي، سرتاسر نجد به تسلط آل سعود درآمد و پادشاهي «سعودي» با قهر و غلبه بنيان نهاده شد. [77] ابن غنّام در كتاب خود فصلي را به ذكر «غزوات» امام(!) اختصاص داده و در آن به جزئيات پيكار با «مشركين» و «مرتدّين»(!) و تعداد «شهداي» وهابي(!) و «فتوحات» و «غنائمي»(!) كه خداوند به «سپاه اسلام» و «موحّدين»(!) ارزاني داشته، پرداخته است. [78] اين عبارت پردازي هاي نابه جا كه مبتني بر شبيه انگاري خود با مسلمانان صدر اسلام است، از آن جا بر مي خيزد كه محمد بن عبد الوهاب، شايد تحت تاثير رؤياهاي دوران كودكي، خود را مانند پيامبر مي انگاشت و از اين رو، حتي پيرواني كه در شهر او ساكن بودند را «انصار» و آنان كه از ساير شهرها مي آمدند را «مهاجرين» لقب داده بود! [79] همين توهم خطرناك بود كه نويسندگان وهابي را واداشت تا «سيره ي محمد بن عبد الوهاب» را هم چون سيره ي رسول خدا (ص) مورد توجه قرار دهند و در نگارش آن، از سبك نگارش كتب سيره ي نبوي پيروي كنند و مثلاً به توصيف «وضع فرهنگي جزيرة العرب پيش از ظهور محمد بن عبد الوهاب» با عنوان دوران جاهلي و نقش او در «زدودن شرك» و «حاكميت اسلام»، بپردازند!
 به هر حال، محمد بن عبد الوهاب پس از تسلط سياسي بر نجد، اين منطقه را به كانون خشونت و افراط گرايي در جهان تبديل كرد و از نظر تبليغي، لطمه اي را به اسلام وارد آورد كه به سادگي قابل اندازه گيري نيست. تسلط او بر منطقه به معناي تسلط «مادي گرايي»، «شيعه ستيزي»، «تكفير» و «ديدگاه هاي شاذّ فقهي» بود كه مواريث ابن تيميه و مولفه هاي اصلي وهابيت است.
محمد بن عبد الوهاب و مادي گرايي
  محمّد بن عبد الوهاب با وجود اهمّيتي كه به زعم خود براي مسئله ي توحيد قائل بود، مانند ابن تيميه خدا را جسم مي انگاشت و بر آن بود كه نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنيا و وجود دست و روي و جهت براي او حقيقي است! [80] او در كتابي كه آن را  كتاب التوحيد ناميده، با جمود بر ظواهر چند حديث ضعيف و مجعول كه حاكي از جسماني بودن صفات خداوند است، بر اعتقاد خود پاي فشرده است بي آن كه به ضعف روايي آن ها يا مخالفتشان با حكم عقل توجهي داشته باشد. [81] علت اين بي توجهي آن بود كه اولاً او بسياري از احاديث را بي هيچ گونه نقد و بررسي و بدون توجه به ميزان اعتبار آن ها، مي پذيرفت و در برداشت از آن ها، پا از گليم ظواهر درازتر نمي كرد. چنانكه به عنوان نمونه، در برخي رسائل خود، افسانه ي غرانيق را به عنوان نكته اي از سيره ي پيامبر (ص) كه قابل استفاده و استناد است، مطرح و به نكات اعتقادي كه از آن استفاده مي شود، اشاره كرده است! آن هم بدون آن كه به ضعف سند آن اشاره كند! [82] ثانياً او نيز مانند بر بهاري و ابن تيميه، براي عقل جايگاهي نمي شناخت و به ويژه علم كلام را بدعتي بزرگ مي شمرد و اهل آن را به سختي تكفير مي كرد؛ هم چنانكه اهل عرفان و در رأس آنان ابن عربي را كافر مي انگاشت. [83] با اين وصف، بيهوده نيست كه سلمان عوده از توحيد محمد بن عبد الوهاب با نام «توحيد صحرايي و بدوي» ياد مي كند؛ تعبير جالبي كه سيد قطب نيز پيش از اعدام، آن را به كار برده بود. [84]
محمد بن عبد الوهاب و شيعه ستيزي
شكي نيست كه شيعه ستيزي، يكي از مولفه هاي اصلي وهابيت است. محمد بن عبد الوهاب با آنكه بسيار كم تاليف بوده و نگارش كتاب را بدعت مي دانسته [85] يا اصلاً توان آن را نداشته، [86] كتابي بر ضدّ شيعه با نام الردّ علي الرافضه نگاشته و در آن انواع نسبت هاي بي پايه و ركيك را به پيروان مذهب اهل بيت : داده است. به عنوان نمونه، مدعي شده است كه شيعيان، قرآن موجود را تحريف شده مي دانند و حتي اخيراً دو سوره ي مفصّل كه هر يك به اندازه ي يك جزء است را به آخر قرآن افزوده اند و يكي را سوره ي «نورين» و ديگري را سوره ي «ولاء» ناميده اند! [87] هم چنين، مدعي شده است كه شيعيان مانند مجوس، خدا را خالق خير و شيطان را خالق شر مي دانند و برخي از آن ها قائل به تناسخ هستند و با محارم ازدواج مي كنند! [88] اين بهتان هاي بي شرمانه و اكاذيب بزرگ، اوج شيعه ستيزي محمد بن عبد الوهاب را نشان مي دهد. به علاوه، نفرت او از شيعه تا اندازه اي بوده كه اين مذهب اسلامي را از يهود زيان بارتر دانسته [89] و اين همان توهّم عجيبي است كه امروز، در ميان پيروان وي كاملاً وجود دارد. از اين جا مي توان دريافت كه چرا هم اكنون برخي دولت هاي وهابي به سازش و همكاري پنهان و آشكار با رژيم سفّاك اسرائيل، بر ضدّ دولت ها و جنبش هاي شيعي، متهم هستند.
متاسفانه پس از محمد بن عبد الوهاب، پيروانش به راه او رفتند و نابودي شيعه را يكي از آرمان هاي وهابيت دانستند و باب شيعه كشي را در جهان اسلام گشودند. امروزه ده ها و شايد صدها كتاب، مجله، مقاله، سايت اينترنتي و شبكه ي ماهواره اي با هدايت و حمايت وهابيان، سرگرم تبليغ عليه تشيع و اختلاف انداختن ميان شيعه و سنّي و نشر اكاذيب بر ضدّ شيعيان هستند. به علاوه، گروهك هاي تروريستي كه كشتار شيعيان و حمله به اماكن مقدّس شيعي را در پيش گرفته اند، عمدتاً وهابي هستند.
محمد بن عبد الوهاب و تكفير
رويكرد تكفيري محمد بن عبد الوهاب، آشكار تر از آن است كه نيازي به توضيح داشته باشد؛ چرا كه بنابر شواهد فراوان، او همه ي مسلمانان به غير از وهابيان را كافر مي دانسته است. به طور كلي، او در يكي از رسائل خود با نام نواقض الاسلام، ده چيز را ناقض اسلام دانسته و به كفر مرتكب آن فتوا داده است: [90]
يكم: شرك در عبادت خدا، مانند ذبح براي غير خداوند كه به زعم او بسياري از مسلمانان مشمول آن هستند!
دوم: كسي كه ميان خود و خداوند واسطه اي قرار دهد و او را بخواند و از وي طلب شفاعت نمايد، اجماعاً كافر است! البته معلوم نيست كه مراد محمّد بن عبد الوهاب از اجماع ياد شده، اتفاق نظر فقهاي اسلامي است يا وهابي! چرا كه تكفير چنين كسي به هيچ روي مورد اتفاق نظر فقهاي مسلمان نيست و حتي قول به عدم تكفير، شهرت بيشتري دارد، بلكه قطعاً دعوي اجماع امّت بر عدم تكفير آسان تر است؛ چرا كه كساني چون ابن تيميه نيز طالب وساطت و شفاعت پيامبر 6 را كافر نمي شمردند و حداكثر گناه كار مي پنداشتند!
سوم: كسي كه مشركان را تكفير نكند يا در كفر آنان ترديد نمايد يا كيش آن ها را درست بپندارد، كافر است! بنابراين، به عنوان نمونه كسي كه در كفر توسّل كنندگان به پيامبر رحمت 6 ترديد داشته باشد، خودش هم كافر خواهد بود!
چهارم: هر كس بر آن باشد كه غير روش پيامبر 6 از روش آن حضرت كامل تر يا حكم غير آن حضرت از حكم او نيكوتر است، مانند كسي كه حكم طواغيت (= هر معبودي جز الله) را بر حكم پيامبر 6 برتري مي دهد، كافر است. البته روشن است كه منظور از روش پيامبر 6، روشي است كه او به پيامبر 6 نسبت مي دهد!
پنجم: هر كس چيزي از آن چه پيامبر 6 آورده را ناخوش دارد، اگر چه به آن عمل كند كافر است. منظور از آن چه پيامبر 6 آورده نيز چيزي است كه محمد بن عبد الوهاب آورده و به پيامبر 6 نسبت داده است!
ششم: هر كس چيزي از دين پيامبر 6 يا ثواب و عقاب او را مورد تمسخر قرار دهد، كافر است. در حالي كه مسلماً هيچ مسلماني دين پيامبر 6 را مسخره نمي كند، مگر آن كه مراد از دين پيامبر 6، ديدگاه هاي سخيفي باشد كه محمد بن عبد الوهاب، دين پيامبر 6 مي پندارد!
هفتم: هر كس جادوگري كند يا بدان راضي باشد، كافر است.
هشتم: كمك به مشركان و ياري رساندن آنان عليه مسلمانان، كفر است. البته ظاهراً منظور محمد بن عبد الوهاب از مشركان، مسلمانان غير وهابي و به ويژه شيعيان است كه به پيامبر 6 توسّل مي كنند، نه امثال آمريكا و اسرائيل! از اين رو است كه مي بينيم كمك به آمريكا و اسرائيل براي از بين بردن شيعيان اشكالي ندارد!
نهم: هر كس بر آن باشد كه خروج برخي مردم از شريعت محمّد 6 مانند خروج خضر از شريعت موسي
u روا است، كافر است. اين باوري است كه محمّد بن عبد الوهاب به صوفيان و برخي از عارفان مسلمان نسبت مي دهد.
دهم: پشت نمودن به دين خدا به گونه اي كه آن را فرا نگيرد و بدان عمل نكند، كفر است.
محمّد بن عبد الوهاب سپس يادآور مي شود كه سزاوار است فرد مسلمان از اين نواقض ده گانه برحذر و از ناحيه ي آن ها بر خود هراسان باشد و اين حاكي از آن است كه او در هر ده مورد فوق، تنها به مسلمانان نظر داشته است!
 

محمد بن عبد الوهاب و ديدگاه هاي شاذّ فقهي
با توجه به آن چه پيشتر درباره ي دوران تحصيل محمد بن عبد الوهاب گفتيم، شكي نيست كه وي به هيچ روي يك فقيه نبوده و صلاحيت اظهار نظر در مسائل فقهي را نداشته است. هم چنانكه فقهاي برجسته اي چون سليمان بن عبد الوهاب، او را به هيچ روي جامع شرايط اجتهاد نمي دانستند و حتي سوگند مي خوردند كه هيچ يك از ويژگي هاي اهل اجتهاد در او وجود ندارد [91] و تاكيد مي كردند كه امّت بر عدم صلاحيت امثال او براي استنباط، اجماع دارند. [92]
از اين گذشته، وي عملاً نيز توان پاسخگويي به بسياري از مسائل فقهي را نداشته و آشكارا اظهار جهل و بي اطلاعي مي كرده است. به عنوان نمونه، او در پاسخ به پرسشي درباره ي سه طلاقه كردن زن در يك مجلس، تنها به نقل اقوال موجود در مسئله، پرداخته و از اظهار صريح ديدگاه خود، پرهيز كرده است. هر چند ديدگاه «محدَّث مُلهَم (از جانب خدا) كه مسلمانان به پيروي از سنّت او امر شده اند» را مبني بر جواز چنين طلاقي، كافي شمرده است. منظور او از اين شخص، خليفه ي دوم عمر بن خطاب است. [93] به همين ترتيب، وي درباره ي مسئله ي ديگري در باب طلاق، تنها به نظر احمد بن حنبل اشاره كرده و از پاسخ طفره رفته است. [94] هم چنين، در پاسخ به نامه ي كسي كه از او چند پرسش فقهي درباره ي حلال و حرام و احكام معاملات و مانند آن پرسيده، نوشته است:
«حلال و حرام و معاملات و مسائل نكاح و مانند آن از مهم ترين امور ديني و برترين اعمال است! اما تفصيل آن چه درباره ي نظرِ راجح در اين مسائل پرسيده ايد، نيازمند تطويل است و در اين اوراق نمي گنجد و شايد درباره ي آن مباحثه كنيم اگر يكديگر را ديديم إن شاء الله»! [95]
 و در پاسخ به پرسشي درباره ي مساقات مي گويد: «نمي دانم، اما آن را دوست نمي دارم»! و معناي يك اصطلاح ساده ي فقهي را براي خود مشكل مي داند. [96] اصولاً موارد زيادي وجود دارد كه محمد بن عبد الوهاب از پاسخ به سؤال فرو مانده است. [97] به همين دليل، ابن حميد نجدي در كتابي كه براي معرّفي فقهاي حنبلي نگاشته، نام او را ذكر نكرده است. [98] با اين همه، متاسفانه وي در عرصه ي فقه نيز ورود پيدا كرده و به اظهار ديدگاه هاي شاذّ و بي پايه پرداخته است.
مهم ترين ديدگاه فقهي او كه تحت تاثير مبناي فكري اش درباره ي توحيد ابراز شده، ديدگاه وي پيرامون قبور است. البته او اين ديدگاه را چندان فقهي نمي دانست و بر آن بود كه مسئله ي قبور، از مسائل اصلي و اعتقادي است! [99] توجه و تاكيد او نسبت به اين مسئله تا اندازه اي است كه برخي چون سيد قطب، توحيد او را «توحيد القبور» لقب داده اند! [100] سيد قطب اصطلاح جالب «توحيد القبور» را در برابر اصطلاح جالب تر «توحيد القصور» مطرح كرده است. وي توحيد انبيا را توحيد القصور دانسته است نه توحيد القبور؛ به اين معنا كه پيامبران، بيشترين عنايت خود را صرف مبارزه با طاغوت ها و صاحبان قصرها نموده اند نه صرف مبارزه با عوام و صاحبان قبرها! او به عنوان نمونه، به موسي
u اشاره كرده است كه به جاي تمركز بر تخريب قبور و منع از زيارت و توسّل و استغاثه به آن ها، بر مبارزه با فرعون تمركز نمود. محمد غزالي مصري نيز بر آن است كه بيشتر توحيد محمد بن عبد الوهاب به قبرستان پرداخته است و با لحني طنزآميز گزارش مي دهد:
«در الجزاير، پيروان نظريات محمد بن عبدالوهاب، در قبرستان عمليات انتحاري انجام مي دهند تا قبور را از بين ببرند! در يمن هم همين كار را انجام دادند و مورد تمسخر قرار گرفتند كه مسلمانان در قدس و لبنان عمليات انتحاري انجام مي دهند و وهابيان در قبرستان»! [101]
 از ديدگاه محمد بن عبد الوهاب، اگر كسي شب و روز خدا را عبادت كند اما پيامبر يا ولي اي را نزد قبرش بخواند، در واقع دو خدا گرفته و به يكتايي پروردگار شهادت نداده است؛ چرا كه در واقع خدا چيزي جز «مدعوّ» نيست! [102] از نگاه او، چنين كسي بر كيش عمرو بن لحي (بنيان گذار بت پرستي در عرب) است، نه بر دين محمد 6! [103] او بر همين مبنا، اقدام به تخريب قبور صحابه و اوليا نمود و در پاسخ به كسي كه بر او خرده مي گرفت، منع از اين اقدام را شبيه به منع از انكار ازدواج با محارم شمرد! [104] در حالي كه روشن است ميان اين دو منع، فرق فاحشي وجود دارد و قياس اين دو با هم، قياس ضروري با غير ضروري است. برخي ادعا كرده اند كه وي گفته است چنانچه به حجره ي نبوي نيز دست يازد آن را ويران مي سازد! [105] و اين چيز بعيدي نيست؛ چرا كه از نگاه وي استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر 6 با استغاثه و طلب شفاعت از بت ها يكسان است. [106]
به هر حال، از نگاه اهل فن، ادله ي فقهي او عموماً مخدوش و بسيار بسيط است. شايد اگر وي با علماي مسلمان در ارتباط مي بود و خود را از مراكز فقهي آن روز جدا نمي كرد، به بسياري از اشتباهات علمي خود پي مي برد، اما منابع تاريخي از حضور فقيه برجسته اي پيرامون او، يا ارتباط قابل توجه وي با اهل علم ياد نمي كنند؛ خلأي كه برادر دلسوز او سليمان بن عبد الوهاب را نيز بر افروخته بود. [107] كساني كه آن زمان در صحراي نجد، پيرامون او حضور داشتند، عمدتاً مردماني ساده و عرب هايي بدوي بودند كه بنا بر گزارش بسياري از منابع و اعتراف مورخان وهابي، در غايت فقر مادي و معنوي به سر مي بردند. با اين حال، بر خورد او با پاره اي انتقادات كه گاه از جانب كساني چون برادرش سليمان و عالمان ديگر به او مي رسيد، حكايت از آن داشت كه وي تمايلي به بازنگري در مباني و ديدگاه هاي خود ندارد. از همه بدتر اين بود كه وي و پس از وي پيروانش، بر پايه ي ديدگاه هاي فقهي شاذ خود كه هيچ پايه ي علمي قابل دفاعي نداشت، به ريختن خون مردم و غارت اموالشان پرداختند و نظريه پردازي هاي خطرناك خود را به عرصه ي عمل كشاندند!
 

ادامه ي جنايات، پس از محمد بن عبد الوهاب
محمد بن عبد الوهاب، در سال 1206 قمري در گذشت، اما جرياني كه با بهره گيري از نيروي شمشير بنيان نهاده بود، با بهره گيري از همان نيرو به گسترش خود ادامه داد. پس از او، فرزندانش كه با لقب «آل الشيخ» شناخته شدند، جانشينان او به شمار رفتند و رهبري فكري وهابيت را بر عهده گرفتند. هم چنانكه پس از محمد بن سعود، فرزندان او نيز كه «آل سعود» نام داشتند، جانشينان پدر تلقي و رهبري سياسي وهابيت را عهده دار شدند.
عبد العزيز بن محمد بن سعود، با لشكر كشي به دورترين نقاط نجد، سياست پدر را در حمايت نظامي از جريان وهابيت، پي گرفت و بر توسعه ي فتوحات تاكيد نمود و بر اين پايه ، با پادشاه وقت عثماني كه شريف غالب نام داشت، درگير شد و اين سرآغاز جنگ هاي خونين وهابيان و پادشاهان عثماني بود كه سال ها ادامه پيدا كرد و به كشته شدن عده ي بسياري از دو طرف انجاميد.
پس از عبد العزيز بن محمد، فرزندش سعود بن عبد العزيز كه به تعبير محسن امين، «از پدرش وهابي تر بود»، [108] شدّت عمل بيشتري نشان داد و مسلمانان را كافر شمرد و آنان را از حج باز داشت و بسياري از قبايل مسلمان را به عنوان جهاد در راه خدا، غارت كرد و به جنگ هاي پدرش با پادشاه عثماني، استمرار بخشيد. [109] او هم چنين، در سال 1216 قمري با لشكري بزرگ از بدويان نجدي، عراق را مورد حمله قرار داد و كربلا را محاصره كرد و پس از ورود به آن، بسياري را از لب تيغ گذراند و حرم امام حسين
u را تاراج و قبر آن حضرت را ويران نمود و با تاسّي به پادشاهان سفّاك اموي و عباسي، هر گونه بي حرمتي را نسبت به آن مضجع شريف روا داشت. [110] هم چنانكه نجف اشرف را نيز بارها مورد هجوم قرار داد و در سال 1225 قمري، ده ها تن از زائران عتبات را قتل عام كرد. [111] اين تنها بخشي از جنايات هولناك وهابيان بود. نمونه ي ديگر اين جنايات را بايد در هجوم آنان به طائف در ذي قعده ي سال 1217 قمري جست كه بنا بر گزارش منابع تاريخي، يك قتل عام وحشيانه و كم نظير بود؛ چرا كه آنان به كودكان نيز رحم نكردند و حتي طفل شيرخوار را در آغوش مادرش سر بريدند! هم چنانكه به مساجد حمله بردند و نمازگزاران را در حين نماز به خاك و خون كشيدند! [112] در واقع سعود بن عبد العزيز با اين روش ضدّ اسلامي، مدعي آن بود كه مي خواهد اسلام را محقّق نمايد! او با همين ادعاي پوشالي و دروغين، سرانجام بر مكه و مدينه نيز مسلط شد و همه ي آثار اسلامي و قبور بزرگان اسلام را محو نمود! او حتي در سال 1221 قمري، گنجينه ي ارزشمند و بي نظير حرم نبوي كه شامل آثار هنري گران بها و هداياي منحصر به فرد بود، به غارت برد و مزار ائمه ي بقيع : را با خاك يكسان كرد. [113]
 پس از او فرزندش عبد الله به اين شيوه ي ضدّ اسلامي ادامه داد و  به اين ترتيب، آل سعود يكي پس از ديگري رهبري سياسي نجد را بر عهده گرفتند و همپاي آل شيخ كه رهبران مذهبي آن به شمار مي رفتند، به تحميل جريان انحرافي وهابيت پرداختند و هر كدام به نوبه ي خود، تصوير زشتي از خشونت و ويرانگري را به نمايش گذاشتند كه هنوز هم دنباله ي آن در بسياري از كشورهاي منطقه مانند عراق، پاكستان و افغانستان ديده مي شود. چه بدون ترديد حملات انتحاري و تروريستي كه در حال حاضر، همه روزه در اين كشورها به كشته و زخمي شدن ده ها زن و كودك مي انجامد، محصول مستقيم وهابيت و يادگار سياست هاي آل سعود در طول دو قرن گذشته است.
 

نقش استعمار در گسترش وهابيت
بي گمان نقش استعمار را در بسياري از جريان هاي انحرافي دو قرن اخير، نمي توان ناديده گرفت. استعمار، خواه به عنوان باني اين جريان ها و خواه به عنوان حامي آن ها، همواره نقش خود را ايفا كرده است. جريان انحرافي وهابيت نيز طبيعتاً از چشم آن ها پنهان نبوده و مورد توجه آن ها قرار داشته است. «خاطرات جاسوس انگليسي مستر همفر» كه دولت استعمار گر بريتانيا را باني اصلي جريان وهابيت معرّفي كرده و اساساً محمد بن عبد الوهاب را عنصر انگليس بر شمرده، شاهدي بر اين موضوع به شمار رفته است. [114] هر چند امكان دارد برخي جهات اين مدعا غير مسلّم و به بررسي هاي بيشتري نيازمند باشد، ولي بنا بر گزارش منابع معتبر تاريخي، مسلّم است كه پس از جنگ جهاني دوم، بريتانيا نخستين كشوري بود كه حكومت آل سعود را به رسميت شناخت و از استقلال آن با سلطنت امير عبد العزيز آل سعود به عنوان «پادشاه نجد»، حمايت كرد و بودجه ي هنگفتي را كه بالغ بر 40 هزار ليره ي انگليسي در ماه بود، براي كمك به آن اختصاص داد! [115]
مجموع پولي كه دولت بريتانيا تنها از سال 1917 تا 1923 ميلادي، به حكومت وهابي نجد پرداخته، حدود 542 هزار جنيه انگليسي بوده است! [116] البته اين مبلغ هنگفت، پس از آن در اختيار حكومت وهابي قرار گرفته كه اين حكومت در قراردادي بي شرمانه، تامين منافع بريتانيا در منطقه را رسماً بر عهده گرفته است! [117] اين حكومت عملاً نيز از سال 1332 تا 1336 قمري، در جبهه ي انگليس بر ضدّ حكومت مسلمان عثماني جنگيد! [118]
 اين موضوع به روشني پيوند ديرينه ي وهابيت با استعمار پير را ثابت مي كند و نشان مي دهد كه اين جريان شوم انحرافي، ادامه ي حيات خود را مرهون حمايت هاي بي دريغ دول غرب است و از ديرباز هدفي جز تامين منافع غرب در منطقه نداشته است.
 

آشنايي با وهابيان معاصر
وهابيان در حال حاضر، دفاع از چهار چوب و شاكله ي اصلي افكار محمّد بن عبد الوهاب را بر عهده گرفته اند و همان مسائل مورد اهتمام او مانند انحصار دعا و استعانت و عبادت به خدا و نفي به اصطلاح بدعت ها و زيارت قبور را به صورت كاملاً تكراري و كليشه اي، در كتاب ها و منابر و ايستگاه هاي رسانه اي بازگو مي نمايند. اكنون بيشتر علماي رسمي عربستان سعودي، آن ها كه در دار البحوث و الإفتاء گرد آمده اند و كساني چون نور علي الدرب كه برنامه هاي مذهبي راديو سعودي را اجرا مي كنند، همين نوع تفكر را دارند.
به طور كلي، از ميان وهابيان يك دهه ي اخير، مي توان از كساني چون عبد العزيز بن عبد الله بن باز (د.1421ق)، معروف به بن باز، مفتي سابق و رئيس كلّ هيئت پژوهش هاي علمي و افتاء و تبليغ و ارشاد عربستان سعودي نام برد كه نقش برجسته اي در تدوام و گسترش جريان وهابيت داشته است. هم چنين، مي توان به كساني چون سليمان تميمي، مقبل وادعي، محمّد صالح عثيمين، ابوبكر جابر الجزايري، عبد الله عبد الرحمن بن جبرين، صالح فوزان، ربيع مدخلي و از همه مهم تر ناصر الدين الباني (د.1420ق) حديث شناس معروف و نماينده ي وهابيت در سوريه، اشاره كرد. هم چنين، كساني چون محمد جميل زينو، عبد المحسن عبادي، عوض عبادي يمني، عبد القادر اهدل داراي منظومه هاي هداية المريد و توحيد علاّم الغيوب و عبد الرحمن سعدي صاحب كتاب تفسير تيسير، از مهم ترين وهابيان معاصر هستند.
به طور كلّي، در حال حاضر، جريان وهابيت بيشترين مبلّغ را در سطح جهاني و به ويژه در دانشگاه هاي پرامكانات سعودي و نيز مناطقي چون پاكستان ، يمن، سوريه، هند و افغانستان دارد. وهابيان كنوني، غالباً وارد مسائل سياسي و اجتماعي و حتّي مسائل مستحدث فقهي نمي شوند و در اعتقادات هم به همان گفته هاي محمّد بن عبد الوهاب و آثار ابن تيمّيه، اكتفا مي كنند و در مسائل سياسي و اجتماعي، صاحب مكتب خاصي نيستند. اينان در عربستان سعودي، يك طبقه ي رجال مذهبي مرتبط با حكومت را تشكيل مي دهند و به همكاري با سلطان و مفتي، مانند دوران هاي گذشته ي تمدن اسلامي، علاقه مند هستند. برخي علماي دون پايه تر آن ها مانند محمد جميل زينو كه پيش تر صوفي مسلك بوده است، در نوشته ها تندروي خاصي دارند. مذهب دولتي سعودي از آن ها نيرو مي گيرد و مفتيان سعودي همواره از ميان آن ها انتخاب مي شوند. خدماتي كه از سوي سعودي ها در تاسيس موسسات خيرّيه و دانشگاه ها به مسلمانان جهان مي شود، بيشتر تحت سرپرستي آن ها است.
البته بي شك جريان هاي آگاه تر و داراي وسعت نظر بيشتري، هم در ميان رجال سياسي و هم رجال مذهبي سعودي وجود دارند كه به خدمات بي شائبه تر ناشي از ثروت فراوان سعودي، تشويق مي نمايند. يك نمونه از نمود فكري اين گروه در حال حاضر، چاپ مجله ي البيان در لندن است كه در ترويج انديشه ي سلفي و مقابله با ادبيات آزاد و افكار سكولار و فشارهاي وارد بر مسلمانان در مناطق مختلف دنيا و نيز مقابله با افكار نوگراي اسلامي، تلاش مي ورزد. به علاوه، امروز گروه هاي مخفي و غير مخفي بسياري در كشورهاي اسلامي بر اساس مباني و ديدگاه هاي وهابي فعاليت مي كنند كه در بسياري از موارد، شيوه اي به اصطلاح «جهادي» را براي مبارزه با آن چه شرك مي نامند، در پيش گرفته اند؛ شيوه اي كه در بسياري از كشورهاي اسلامي، عامل آشوب و ناامني شناخته مي شود.
 

مخالفت علماي اسلام با وهابيت
بسيار در خور توجه است كه بدانيم همه ي علماي اسلام، از همه ي مذاهب اسلامي، در برابر جريان انحرافي وهابيت ايستاده اند. پيشتر گفتيم كه نخستين عالم مخالف با محمد بن عبد الوهاب پدر او بود كه تا وقتي زنده بود، اجازه نداد وي افكار انحرافي خود را آشكار كند. پس از او، فرزند ديگرش سليمان بن عبد الوهاب بود كه از علماي برجسته ي حنبلي به شمار مي رفت و در ردّ انديشه هاي بي پايه ي برادر كتاب هايي نوشت. علماي ديگر نيز به پيروي از او عمدتاً با نوشتن ردّيه هايي مستند به منابع معتبر اسلام، كوشيده اند انحرافات محمد بن عبد الوهاب را نشان دهند. علماي مذهب شيعه، علماي مذهب حنفي، علماي مذهب مالكي، علماي مذهب شافعي، علماي مذهب حنبلي كه وهابيان، خود را به آن منتسب مي سازند، علماي مذهب زيدي و نيز علماي طريقه ي رفاعيه و نقش بنديه و حتي برخي علماي عمان كه پيرو مذهب اباضيه هستند، همگي بر مخالفت با جريان وهابيت اتفاق نظر داشته اند. [119] برخي نويسندگان معاصر، فهرستي از آثار اينان در اين باره را در كتابي با عنوان معجم ما ألفه علماء الأمة الإسلامية ضدّ الوهابية فراهم آورده اند كه مشتمل بر 209 اثر است. انتقادات آنان نيز بيش از هر چيز متوجه تحريف مفاهيم بنيادين اسلامي مانند توحيد و شرك و كافر دانستن امت اسلام به خاطر زيارت قبور پيامبر 6 و صالحان و واسطه قرار دادن آن ها براي تقرّب به سوي خدا و بر آورده شدن حاجات و مباح شمردن جان و مال مسلمانان به خاطر طلب شفاعت از اولياي خدا و تبرّك جستن به اماكن مقدّس بوده است كه جوهره ي انديشه ي محمد بن عبد الوهاب محسوب مي شود.
 افزون بر اين ردّيه نويسي هاي متقن و متعدد كه هم چنان ادامه دارد، علماي حرمين شريفين در برخي موارد، حتي به مناظره ي رو در رو با پيروان محمد بن عبد الوهاب پرداختند و هر بار آنان را به سختي منكوب ساختند. هم چنانكه در سال 1165 قمري با سي نفر از برجسته ترين پيروان ابن عبد الوهاب مناظره و فساد عقايدشان را ثابت كردند و در سال 1195 نيز همين كار را تكرار نمودند. [120] با اين حال، به نظر مي رسد كه اين آثار و اقدامات، نتوانسته آن چنان كه بايسته است با جريان وهابيت مقابله كند و اين جريان كه ديروز با تكيه بر شمشير آل سعود به پيش مي تاخت، امروز با تكيه بر ثروت آنان، هم چنان به تحميل خود بر منطقه و نفوذ در كشورهاي مختلف، ادامه مي دهد.
مباني وهابيت
تا اين جا تاريخ سلفيه و وهابيت را از نظر گذرانديم و با مهم ترين شخصيت هاي سلفي مانند بر بهاري و ابن تيميه و نيز بنيان گذار جريان وهابيت محمد بن عبد الوهاب و مهم ترين پيروان او در دهه ي اخير آشنا شديم و درباره ي مخالفت علماي اسلام با آن ها به اختصار سخن گفتيم. هم اكنون زمان آن است كه مباني و ديدگاه هاي وهابيت را با تمركز بيشتري مورد نقد و بررسي قرار دهيم.
چنانكه از مباحث پيشين به دست آمد، در فرهنگ وهابي هيچ واژگاني به اندازه ي «توحيد» و «شرك» به كار نرفته است؛ لذا مهم ترين پايه ي انديشه ي وهابي را بايد در ذيل اين دو واژه بررسي كرد.
1 . توحيد
توحيد، واژه ي مقدّسي است كه از فطرت پاك انسان برخاسته و نه تنها همه ي مذاهب اسلامي، كه همه ي اديان آسماني را به هم پيوند داده و به معناي يگانه دانستن خداوند در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان است. روشن است كه هر كس با اين مفهوم مبارك آشنا و بدان باورمند باشد، «موحّد» است و چنانكه مفهوم نبوّت پيامبر اكرم حضرت محمّد مصطفي 6 را نيز بشناسد و باور بندد «مسلمان» خواهد بود. اين در حالي است كه از ديدگاه بي پايه ي وهابيان، توحيد بر دو بخش است: توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت.
منظور اينان از توحيد ربوبيت، اعتقاد به يكتايي خداوند در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان است و منظورشان از توحيد الوهيت، چيزي است كه آن را توحيد در عبادت خداوند نام نهاده اند. از نگاه وهابيان، توحيدي كه در برابر شرك قرار مي گيرد، تركيبي از هر دو بخش است. بنابراين، امكان دارد كه كسي به يگانگي خداوند متعال در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان معتقد باشد، امّا كاملاً «مشرك» به شمار آيد! بدين معنا كه غير خداوند يكتا را مورد «عبادت» قرار دهد. چنانكه پيدا است، وهابيان از «عبادت» نيز تفسير فراخي ارائه مي دهند و آن را افزون بر اسلام و ايمان و احسان، شامل هر گونه خواندن، بيم، اميد، توكّل، رغبت، هراس، خشوع، خشيت، انابه، كمك گرفتن، پناه بردن، فريادخواهي، ذبح و نذر بر مي شمارند. [121]
 از نگاه اينان هر گونه توسّل به اولياي خدا و عرض حاجت نزد قبور آنان، از مصاديق «شرك اكبر» است. طبيعي است كه چنين تفسير فراخ و بي پايه اي از عبادت، بسياري از يكتا پرستان و مسلمانان جهان را در جرگه ي مشركان وارد مي كند و اين تالي فاسد و لازمه ي خطرناكي است كه متاسفانه وهابيان، بي باكانه بدان ملتزم و پاي بند هستند!
به طور كلي، ديدگاه محمد بن عبد الوهاب درباره ي توحيد، در يكي از رسائل او به نام القواعد الأربعه آمده است. او در اين رساله ي مختصر، با استناد مغلوط به ظواهر برخي آيات و روايات، براي توحيد چهار ركن ذكر نموده، كه در واقع اركان وهابيت است:
يكم؛ دانستن آن كه كافران زمان پيامبر 6 به اينكه خداوند، خالق و مدبر جهان است اقرار داشتند، ولي اين اقرار، آنان را به اسلام وارد نمي نمود!
دوم؛ آن كه كافران زمان پيامبر 6 مي گفتند كه جز براي تقرّب به خداوند و طلب شفاعت، بت ها را نمي خوانيم.
سوم؛ آن كه پيامبر 6 در ميان كساني ظهور فرمود كه از حيث عبادت متفاوت بودند؛ برخي فرشتگان، برخي پيامبران و صالحان، برخي درختان و سنگ ها و برخي خورشيد و ماه را مي پرستيدند، اما پيامبر 6 با همه ي آنان جهاد فرمود و ميان آنان فرقي نگذاشت.
چهارم؛ آن كه مشركان زمان ما از مشركان زمان پيامبر 6 مشرك ترند! چرا كه مشركان زمان پيامبر 6 تنها به هنگام آسايش شرك مي ورزيدند و به هنگام دشواري مخلص مي شدند، اما مشركان زمان ما، هم به هنگام آسايش و هم به هنگام دشواري مشركند! [122]
 بنابراين، از ديدگاه محمد بن عبد الوهاب، مسلماناني كه به خدا و پيغمبر و روز قيامت ايمان دارند و به احكام اسلام پاي بند هستند، از كافران زمان پيامبر ص كه آن حضرت را ساحر و مجنون مي دانستند و با اسلام مي جنگيدند، بدترند! وانگهي طلب شفاعت از پيامبر خدا ص با طلب شفاعت از لات و هبل و عزّا برابر است!!
وي در رساله ي ديگرش به نام كشف الشبهات نيز بر اين ديدگاه سخيف و افراطي پاي فشرده و بيش از 24 بار مسلمانان غير وهابي را مشرك و بيش از 25 مرتبه آنان را كافر، بت پرست، مرتد، منافق و شيطان خوانده است. [123] اين ادبيات گستاخانه، تقريباً در همه ي منابع وهابي به چشم مي خورد. از اين رو، بزرگاني چون سيد محسن امين عاملي [124] و علامه سيد مرتضي عسكري، [125] وهابيان را به «خوارج» تشبيه و ديدگاه هاي اينان را به تفصيل با ديدگاه هاي آنان، مقايسه و تطبيق نموده اند. به عنوان نمونه، به اين مشابهت ها توجه داده اند كه شعار خوارج «لا حكم إلا لله» بود و شعار وهابيان «لا دعاء إلا لله»، «لا شفاعه إلا لله»، «لا توسّل إلا لله» و مانند آن است؛ كلمات حقّي كه به تعبير امير المؤمنين ع برداشت باطلي از آن ها شده است. هم چنين، خوارج نسبت به ظواهر شريعت، سخت مي گرفتند و حتي از كشتن خوك ذمّي پرهيز مي كردند، ولي از كشتن مسلمانان باكي نداشتند و وهابيان نيز همان گونه هستند. خوارج، ساير مسلمانان را تكفير مي نمودند و مال و جان و آبروي مخالفان خود را حلال مي شمردند و روش وهابيان نيز همين بوده است. خوارج براي اثبات اعتقادات باطل خود، به ظواهر برخي آيات كه درباره ي بت پرستان نازل شده است تمسّك مي جستند و آن ها را بر مسلمانان حمل مي كردند و وهابيان نيز همين شيوه را در پيش گرفته اند
.

 پایان قسمت اول

 كتاب نامه
قرآن كريم
آل ابوطامي، احمد بن حجر (معاصر)؛ الشيخ محمد بن عبد الوهاب عقيدته السلفيه و دعوته الاصلاحيه، متن
word.
آل الشيخ، سليمان بن عبد الله؛ تيسير العزيز الحميد في شرح كتاب التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة.
آلوسي، محمود شكري (د.1342ق)؛ تاريخ نجد، المطبعة السلفية، 1347ق.
ابن ابي يعلي، محمد (د.521ق)؛ طبقات الحنابلة، دار المعرفة.
ابن أثير، علي بن أبي الكرم (د.630ق)؛ الكامل في التاريخ، دار صادر، 1386ق.
ابن بابويه، محمد بن علي (د.381ق)؛ فضائل الشيعة، كانون انتشارات عابدي.
ابن بشر، عثمان بن عبد الله (د.1290ق)؛ عنوان المجد في تاريخ النجد، وزارة المعارف السعودية، 1403ق.
ابن تيميه، تقي الدين (د.728ق)؛ مجموع فتاوي ابن تيميه، مجمع الملك فهد، 1416ق.
ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي (د.852ق)؛
  لسان الميزان، موسسه الأعلمي، 1390ق.
ابن حزم، علي (د.456ق)؛ المحلي، دار الفكر، بي تا.
ابن حنبل، احمد (د.241ق)؛ المسند، دار صادر.
ابن عبد الوهاب، سليمان (د.1210ق)؛ فصل الخطاب، بي نا، بي تا.
ابن عبد الوهاب، محمد (د1206ق)؛ الاصول الاربعة، رئاسة إدارات البحوث العلمية بالمملكة العربية السعودية.
ــــــــــــــــــ ؛ الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعه التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة.
ــــــــــــــــــ ؛ الردّ علي الرافضة، متن
word.
ــــــــــــــــــ ؛ ستة مواضع منقوله من السيرة النبوية، في تسع رسائل من مجموعه التوحيد.
ــــــــــــــــــ ؛ كتاب التوحيد، من مجموعه التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة.
ـــــــــــــــــــ ؛ نواقض الاسلام، من مجموعه التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة.
ابن غنام، حسين (د.1225ق)؛ تاريخ نجد، دار الشروق، 1415ق.
ابن قولويه، جعفر بن محمد (د.368ق)؛ كامل الزيارات، نشر الفقاهة، 1417ق.
ابن كثير، اسماعيل (د.774ق)؛ البداية و النهاية، دار إحياء التراث العربي، 1408ق.
ابن ماجه، محمد بن يزيد (د.275ق)؛ سنن ابن ماجه، دار الفكر.
أبوداود، سليمان بن أشعث (د.275ق)؛ سنن أبي داود، دار الفكر، 1410ق.
امين، احمد (د.1355ق)؛ زعماء الاصلاح في العصر الحديث، دار الكتاب العربي.
أمين، محسن؛ (د.1371ق)؛ أعيان الشيعة، دار التعارف.
ـــــــــــــــــــــ ؛ كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، موسسه ي انصاريان.
بابايي آريا، علي؛ جريان شناسي تاريخي فقه سلفي، پايان نامه ي كارشناسي ارشد الهيات، فقه و مباني حقوق اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد، شهريور 1388
٫
ـــــــــــــ ؛ نقد گفتمان وهابيت، نشر فقاهت، 1386
٫
بخاري، محمد بن اسماعيل (د.256ق)؛ صحيح البخاري، دار الفكر، 1401ق.
بر بهاري ، حسن بن علي بن خلف (د.329ق)؛ شرح السنة، مكتبة الغرباء الأثرية، 1414ق.
برقي، احمد بن محمد (د.274ق)؛ المحاسن، دار الكتب الاسلامية.
بن باز، عبد العزيز (د.1421ق)؛ الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سيرته، متن
word.
ـــــــــــــــــــــــــ ؛ وجوب لزوم السنة و الحذر من البدعة (النصّ باللغة الفارسية)، وزارة الشؤون الإسلامية و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد، 1419ق.
بهوتي، منصور بن يونس (د.1051ق)؛ كشاف القناع عن متن الاقناع، دار الكتب العلمية، 1418ق.
بيهقي، احمد بن حسين (د458ق)؛ السنن الكبري، دار الفكر.
ترمذي، محمد بن عيسي (د.279ق)؛ سنن الترمذي، دار الفكر، 1403ق.
جماعة من العلماء؛ التوفيق الرباني في الردّ علي ابن تيمية الحراني، بي جا، بي نا، بي تا.
حاكم نيشابوري (د.405ق)؛ المستدرك علي الصحيحين، دار المعرفة، 1406ق.
حرّ عاملي، محمد بن حسن (د.1104ق)؛ وسائل الشيعة، موسسه آل البيت :، 1414ق.
خطيب بغدادي، أحمد بن علي (د.463ق)؛ تاريخ بغداد، دار الكتب العلمية، 1417ق.
دارقطني، علي بن عمر (د.385ق)؛ سنن الدارقطني، دار الكتب العلمية، 1417ق.
دحلان، احمد زيني (د.1304ق)؛ الدرر السنية في الردّ علي الوهابية، مكتبة ايشيق.
دهخدا، علي اكبر؛ لغت نامه ي دهخدا.
ذهبي، محمّد بن عثمان (د.748ق)؛ تاريخ الاسلام، دار الكتاب العربي، 1407ق.
ذهبي، محمد بن عثمان (د.748ق)؛ سير أعلام النبلاء، موسسه الرسالة، 1413ق.
زهاوي، جميل صدقي (د.1354ق)؛ الفجر الصادق، مطبعة الواعظ، 1323ق.
سبحاني، جعفر؛ بحوث في الملل و النحل، موسسه النشر الإسلامي، 1416ق.
سبكي، تقي الدين (د.756ق)؛ شفاء السقام في زيارة خير الانام 6، بي نا، 1419ق.
سمعاني، عبد الكريم بن محمد (د.562ق)؛ الأنساب، بيروت، دار الجنان، 1408ق.
سيوطي، جلال الدين (د.911ق)؛ الإتقان في علوم القرآن، دار الفكر، 1416ق.
ــــــــــــــــــ ؛ الدرّ المنثور، دار المعرفة، 1365ق.
شافعي، محمد بن ادريس (د.204ق)؛ كتاب المسند، دار الكتب العلمية.
صائب، عبد الحميد (معاصر)؛ ابن تيمية في صورته الحقيقية، مركز الغدير، 1415ق.
صبحي صالح (معاصر)؛ مباحث في علوم القرآن، دار العلم للملايين.
صفدي، خليل بن أيبك (د.764ق)؛ الوافي بالوفيات، دار إحياء التراث، 1420ق.
صنعاني، عبد الرزاق بن همام (د.211ق)؛ المصنّف، المجلس العلمي.
طبري، محمد بن جرير (د.310ق)؛ جامع البيان، دار الفكر، 1415ق.
عسكري، مرتضي (معاصر)؛ معالم المدرستين، موسسه النعمان، 1410ق.
علي، عبد الله محمد (معاصر)؛ معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابية، بي نا، بي تا.
علي بن حسين، امام سجاد
u؛ صحيفه ي كامله ي سجاديه، جامعه ي مدرسين حوزه ي علميه ي قم.
عماد، عصام يحيي علي؛ جريان هاي جديد وهابيت،
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8708271164
ــــــــــــــــ ؛ قرن پايان وهابيت (متن سخنراني).
 http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=5319&id=49914
ــــــــــــــــ ؛
 نامه ي دفتر نشر آثار دكتر عصام العماد به مولوي عبد الحميد،
 http://www.eteghadat.com/forum/forum-f23/topic-t976.html
فراتي، عبد الوهاب (معاصر)؛ رهيافتي بر علم سياست و جنبش هاي اسلامي معاصر، مركز جهاني علوم اسلامي، 1378
٫
كتبي (د.764ق)؛ فوات الوفيات، دار الكتب العلمية، 2000م.
كليني، محمد بن يعقوب (د.329ق)؛ الكافي، دار الكتب الاسلامية، 1388ق.
 
گذشته، ناصر؛ بر بهاري ، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامي، 1367
٫
مسلم بن حجاج نيشابوري (د.261ق)؛ صحيح مسلم، دار الفكر.
مكي، محمد بن فهد (د.871ق)؛ لحظ الالحاظ بذيل طبقات الحفاظ، دار إحياء التراث العربي.
ميلاني، علي (معاصر)؛ ابن تيمية و الإمام علي
u، مركز الأبحاث العقائدية، 1421ق.
نسائي، احمد بن شعيب (د.303ق)؛ السنن الكبري، دار الكتب العلمية، 1411ق.
نووي، يحيي بن شرف (د.676ق)؛ روضة الطالبين، دار الكتب العلمية.
همفر؛ خاطرات همفر، جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي، ترجمه ي محسن مويدي ، موسسه ي انتشارات امير كبير، 1362
٫
 
[1] . طه/ 5
٫
[2] . مائده/ 64
٫
[3] . هود/ 37
٫
[4] . شوري/ 11
٫
[5] . پيروان احمد بن حنبل، يكي از امامان چهار گانه ي اهل سنت.
[6] . «بربهاري» انتساب به بر بهار است و بر بهار ادويه اي از خانواده ي گياهان دارويي است كه از هند مي آمد و اهل بحريه و اهل بصره به آن بر بهار و به كسي كه آن را كشت كند، بر بهاري مي گفتند. بنگريد به: سمعاني، الأنساب، ج1، ص307
٫
[7] . بنگريد به: خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج12، ص67
٫
[8] . بر بهاري ، شرح السنة، ص104
٫
[9] . همان، ص108
٫
[10] . همان، ص109
٫
[11] . همان، همان جا.
[12] . گذشته، «بربهاري»، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج11، ص670
٫
[13] . ابن كثير، البداية و النهاية، ج11، ص227
٫
[14] . پيشواي اشاعره و بنيان گذار مكتب كلامي اهل سنت.
[15] . ابن ابي يعلي، طبقات الحنابلة، ج2، ص18
٫
[16] . ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج15، ص91
٫
[17] . دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج11، ص670
٫
[18] . بنگريد به: ابن أثير، الكامل في التاريخ، ج8، ص307 تا 309
٫
[19] . همان، همان جا.
[20] . سير أعلام النبلاء، ج15، ص92
٫
[21] . البداية و النهاية، ج11، ص195
٫
[22] . سير أعلام النبلاء، ج15، ص90
٫
[23] . همان، ج15، ص92
٫
[24] . همان، ج15، ص93
٫
[25] . همان، همان جا.
[26] . «بدعي» كه انتساب به بدعت است، اصطلاحي خود ساخته در برابر «سنّي» است كه سلفيان از زمان بر بهاري به مخالفان خود اطلاق مي كردند.
[27] . طبقات الحنابلة، ج2، ص43
٫
[28] . براي آشنايي با بر بهاري و نقش او در تاريخ سلفيه، بنگريد به: بابايي آريا، علي؛ جريان شناسي تاريخي فقه سلفي.
[29] . البته برخي عالمان اهل سنت، اطلاق اين لقب را بر او ناروا بلكه كفر مي دانستند! بنگريد به: مكي، محمد بن فهد، لحظ الالحاظ بذيل طبقات الحفاظ، ص320
٫
[30] . سير أعلام النبلاء، ج23، ص292: «قال الشيخ (ابن تيمية): و كانت في جدّنا حدّة».
[31] . كتبي، فوات الوفيات، ج1، ص125
٫
[32] . ابن تيميه، مجموع فتاوي ابن تيميه، ج5، ص121 و 265؛ ج6، ص401
٫
[33] . أمين، محسن، أعيان الشيعة، ج1، ص23
٫
[34] . مجموع فتاوي ابن تيميه، ج6، ص355
٫
[35] . ابن حزم، المحلي، ج9، ص345
٫
[36] . ابن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج6، ص319
٫
[37] . در اين باره، بنگريد به: ميلاني، ابن تيميه و الإمام علي
u.
[38] . در اين باره، بنگريد به: صائب، ابن تيمية في صورته الحقيقية، ص22
٫
[39] . ابن عبد الوهاب، سليمان، فصل الخطاب، ص 31 به بعد: «مخالفته حتي لابن تيميه».
[40] . صفدي، الوافي بالوفيات، ج7، ص14
٫
[41] . مجموع فتاوي ابن تيميه، ج10، ص398 و ج11، ص507
٫
[42] . ذهبي، تاريخ الاسلام، ج52، ص61
٫
[43] . البداية و النهاية، ج14، ص22
٫
[44] . همان، همان جا.
[45] . جماعة من العلماء، التوفيق الرباني في الردّ علي ابن تيمية الحراني، ص32
٫
[46] . سبكي، شفاء السقام في زيارة خير الانام (ص)، ص293
٫
[47] . يك نمونه از توبه نامه ي او را ببينيد در: التوفيق الرباني، ص38
٫
[48] . در اين باره بنگريد به: ابن بشر، عنوان المجد في تاريخ النجد، ص23
٫ البته وهابيان به اين ويژگي بيشتر به عنوان يك مزيّت و شاهد صدق براي جريان وهابيت نگريسته اند.
[49] . مسيلمه ي كذاب، يكي از مدعيان نبوّت بود كه در سال دهم هجري و اواخر عمر شريف پيامبر (ص) در منطقه ي يمامه ظهور كرد و سرانجام به دست سپاهيان اسلام كشته شد.
[50] . زهاوي، الفجر الصادق، ص17
٫
[51] . بنگريد به: سبحاني، بحوث في الملل و النحل، ج4، ص335
٫
[52] . آل ابوطامي، الشيخ محمد بن عبد الوهاب عقيدته السلفية و دعوته الاصلاحية، ص11
٫
[53] . همان، ص13
٫
[54] . همان، ص12
٫
[55] . امين، احمد، زعماء الاصلاح في العصر الحديث، ص10
٫
[56] . در اين باره بنگريد به: بابايي آريا، جريان شناسي تاريخي فقه سلفي، ص141
٫
[57] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سيرته، ص3
٫
[58] . امين، محسن، كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص7
٫
[59] . عنوان المجد، ص18 و 19
٫
[60] . آلوسي، تاريخ نجد، ص113
٫
[61] . سليمان در نقد برادرش محمد، دو كتاب ارزشمند با نام هاي الصواعق الإلهية في الردّ علي الوهابية و فصل الخطاب في مذهب ابن عبد الوهاب، نگاشته است.
[62] . ابن غنام، تاريخ نجد، الرسالة العاشرة، ص309
٫
[63] . همان، ص218
٫
[64] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سيرته، ص3
٫
[65] . آل ابوطامي، الشيخ محمد بن عبد الوهاب عقيدته السلفيه و دعوته الاصلاحيه، ص16
٫
[66] . بنگريد به: عنوان المجد في تاريخ النجد، ص19
٫
[67] . ابن غنام، تاريخ نجد، ص84
٫
[68] . عنوان المجد، صص20 و 21
٫
[69] . همان، ص22
٫
[70] . آلوسي، تاريخ نجد، ص115
٫
[71] . ابن غنام، تاريخ نجد، ص87
٫
[72] . همان، ص95 به بعد.
[73] . بنگريد به: ابن بشر، عنوان المجد، ص24 و 25؛ آلوسي، تاريخ نجد، ص119
٫
[74] . براي آشنايي با جنايات دل خراش وهابيان نسبت به شيعيان و ساير مسلمانان، بنگريد به: امين، محسن، كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص13 تا 34
٫
[75] . الشيخ محمد بن عبد الوهاب عقيدته السلفيه و دعوته الاصلاحيه، ص18
٫
[76] . همان، ص19
٫
[77] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص14
٫
[78] . بنگريد به: ابن غنام، تاريخ نجد، صص95 تا 101
٫
[79] . زهاوي، الفجر الصادق، ص17
٫
[80] . همان، صص26 و 27
٫
[81] . ابن عبد الوهاب، محمد، كتاب التوحيد، من مجموعه التوحيد، صص209 تا 214
٫
[82] . ابن عبد الوهاب، محمد؛ ستة مواضع منقوله من السيرة النبوية، ص246
٫ مضمون افسانه ي موهوم غرانيق آن است كه پيامبر اكرم 6 به هنگام قرائت سوره ي مباركه ي نجم، از بت هاي مشركان به نيكي ياد كرده است! چنين افسانه ي بي پايه اي در حالي جعل و توسط امثال محمد بن عبد الوهاب تفسير مي شود كه آن حضرت همه ي عمر شريفش را صرف مبارزه با بت پرستي فرمود و سوره ي مباركه ي نجم نيز سراسر نكوهش بت ها و بت پرستان است!
[83] . ابن غنام، تاريخ نجد، ص284
٫
[84] . عماد، جريان هاي جديد وهابيت.
[85] . ابن غنام، تاريخ نجد، ص218
٫
[86] . بنگريد به: جريان هاي جديد وهابيت.
[87] . ابن عبد الوهاب، محمد، الردّ علي الرافضة، ص10
٫
[88] . همان، ص29
٫
[89] . همان، ص10
٫
[90] . بنگريد به: ابن عبد الوهاب، محمد، نواقض الاسلام، من مجموعه التوحيد، صص271 و 272
٫
[91] . ابن عبد الوهاب، سليمان، فصل الخطاب، ص 26
٫
[92] . همان، صص29 و 78
٫
[93] . ابن غنام، تاريخ نجد، ص427
٫
[94] . همان، ص428
٫
[95] . همان، المسألة السادسة عشرة، ص454
٫
[96] . همان، المسألة السابعة عشرة، ص457
٫
[97] . براي نمونه، بنگريد به: همان، ص429: «
فلا أدري ما حاله»، « و قد تكلّموا في تفسيره و لم يتبين لي معناه، و الله أعلم بمراد رسوله»؛ و ص430: « فلا يحضرني جواب يفصِلُ المسألة»، « إلا شيئاً لا أعلمه»، « فلا أعلم له معني غير ظاهره» و ص479: «فأنا لا أدري عن هذه المسألة شيئاً لكن أري التوقّف عنها».
[98] . بنگريد به: ابن حميد نجدي، السّحب الوابلة علي ضرائح الحنابلة، ج3، ص995
٫ مصحّحان وهابي كتاب، اسقا ط نام محمد بن عبد الوهاب را به دليل حسادت نويسنده دانسته اند!
[99] . ابن غنام، تاريخ نجد، صص378 و 353
٫
[100] . جريان هاي جديد وهابيت.
[101] . همان.
[102] . ابن غنام، تاريخ نجد، الرسالة العشرون، ص341
٫
[103] . همان، ص325
٫
[104] . همان، ص287
٫
[105] . همان، ص275
٫
[106] . همان، ص399
٫
[107] . ابن عبد الوهاب، سليمان، فصل الخطاب، ص25
٫
[108] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص14
٫
[109] . آلوسي، تاريخ نجد، ص94
٫
[110] . . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص20
٫
[111] . همان، ص21
٫
[112] . همان، ص24
٫
[113] . همان، ص36
٫
[114] . بنگريد به: خاطرات همفر، جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي، ترجمه ي محسن مويدي .
[115] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص49
٫
[116] . جنيه، بر وزن امير و عراقي ها آن را جِنّيه بر وزن هنديه تلفظ كنند. پولي است كه به دست انگليس ها به مصر داده شده. جنيه در اصل نام سرزميني است در افريقيه و مشهور است كه طلا و بندگان از آن جا آورند. بنگريد به: لغت نامه ي دهخدا، ذيل واژه ي جنيه.
[117] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص49
٫
[118] . علي، عبد الله محمد، معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابية، ص2
٫
[119] . همان، ص3
٫
[120] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص14 و 15
٫
[121] . ابن عبد الوهاب، محمد، الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعه التوحيد، ص265
٫
[122] . ابن عبد الوهاب، محمد، الاصول الاربعة، صص38 تا 43
٫
[123] . فراتي، رهيافتي بر علم سياست و جنبش هاي اسلامي معاصر، ص204
٫
[124] . كشف الارتياب في أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص96 تا 105
٫
[125] . عسكري، معالم المدرستين، ج1، ص


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :