ارسال به دوستان
کد خبر : 273760

یک صفحه خوب از یک رمان خوب

یک صفحه خوب از یک رمان خوب

 

یک صفحه خوب از یک رمان خوب

«سپید دندان حس ششم دارد!» به روایت «جک لندن» | از کتاب «سپید دندان»

گری بیور نمی خواست سگش را بفروشد. از راه تجارت به قدر کافی پول در آورده بود. برای همین احتیاجی به پول نداشت. درثانی سپید دندان حیوان با ارزشی بود. در تمام مکنزی و یوکان سگی مثل او پیدا نمی شد. سپید دندان حیوانی قوی بود و مثل آدم ها که پشه ها را می کشند، سگ های دیگر را می کشت.

با این همه بی یوتی اسمیت با خلق و خوی سرخ پوست ها آشنا بود. این بود که بیش تر وقت ها به چادر گری بیور سر می زد و برایش بطری بطری نوشیدنی می برد، اما نوشیدنی عطش را زیاد می کند. گری بیور هم بدجوری به نوشیدنی عادت کرد. هر چه پول از راه فروش پالتوی پوست و دستکش و کفش چرمی به دست آورده بود خرج این راه کرد. برای همین روز به روز بداخلاق تر می شد.

بالاخره یک روز پول هایش ته کشید، اما همچنان تشنۀ نوشیدنی بود و درست در همین موقع بی یوتی اسمیت دوباره راجع به خریدن سپید دندان با او صحبت کرد، با این فرق که این بار با بطری های نوشیدنی سپید دندان را می خرید نه با دلار.

 

این شد که بالاخره گری بیور گفت: «باشد، ببرش.» اما دو روز بعد بی یوتی اسمیت به او گفت: «خودت سگ را برایم بیاور.»

سپید دندان مدتی بود که زیاد دور و بر چادر پرسه نمی زد چون حس کرده بود صاحبش و مرد سفیدپوست که دائم به چادر آن ها سر می زد، دنبال کار پلیدی هستند. آن روز مرد سفیدپوست در چادر نبود، این بود که سپید دندان با خوشحالی روی زمین ولو شد، اما گری بیور تلوتلو خوران به طرف او آمد و تسمه ای چرمی دور گردنش بست. بعد سر تسمه را به دست گرفت. در دست دیگرش هم یک بطری بود که گاه گاهی قلپ قلپ از آن می خورد.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :