ارسال به دوستان
کد خبر : 269145

فرقه وهابیت

هر چند ظهور جریان های فكری انحرافی، پدیده ی تازه ای نیست و تاریخ اسلامی از دهه ی آغازین خود و به دنبال فقدان رسول خدا (ص) تاكنون با آن دست به گریبان بوده است، اما احتمالاً می توان دو سده ی اخیر را دوران اوج گیری ظهور جریان های فكری انحرافی دانست؛ چرا كه بروز تحولات بنیادین در ساختار حاكمیتی جهان اسلام پس از قدرت یافتن تركان عثمانی و باز شدن پای استعمار غرب به كشورهای اسلامی از سده ی هجدهم میلادی با هدف سلطه بر منطقه و پاره ای عوامل سیاسی و اجتماعی دیگر، زمینه را برای اوج گیری این قبیل جریان ها در این برهه ی تاریخی، كاملاً فراهم ساخت.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند.  بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

فرقه وهابیت

هر چند ظهور جریان های فكری انحرافی، پدیده ی تازه ای نیست و تاریخ اسلامی از دهه ی آغازین خود و به دنبال فقدان رسول خدا (ص) تاكنون با آن دست به گریبان بوده است، اما احتمالاً می توان دو سده ی اخیر را دوران اوج گیری ظهور جریان های فكری انحرافی دانست؛ چرا كه بروز تحولات بنیادین در ساختار حاكمیتی جهان اسلام پس از قدرت یافتن تركان عثمانی و باز شدن پای استعمار غرب به كشورهای اسلامی از سده ی هجدهم میلادی با هدف سلطه بر منطقه و پاره ای عوامل سیاسی و اجتماعی دیگر، زمینه را برای اوج گیری این قبیل جریان ها در این برهه ی تاریخی، كاملاً فراهم ساخت.

یكی از این جریان های فكری انحرافی كه در این دوران به راه افتاده و هزینه های سنگین و بعضاً جبران ناپذیری را به جهان اسلام تحمیل كرده، جریان افراطی وهابیت بوده است؛ جریانی كه متاسفانه توانسته است در سایه ی قرائتی خشن و تنگ نظرانه از دین همراه با نوعی عملگرایی خطرناك، از یك سو با گسترش خشونت و ناامنی، بذر بدگمانی به اسلام و مسلمانان را در جهان بیفشاند و بهانه ها و دست مایه های لازم برای تبلیغات استكبار جهانی بر ضدّ امّت اسلامی را فراهم آورد و از سوی دیگر، با تكفیر و توهین مسلمانان، اختلاف میان مذاهب را تشدید نماید و كژاندیشانه در آتش تفرقه بدمد. به علاوه، هنوز خاطره ی تلخ تخریب اماكن متبركه و مشاهد مشرّفه ی مكه و مدینه توسط آنان، در ذهن امت اسلامی باقی است. ترورهای كور و بی رحمانه در قالب عملیات انتحاری نیز كه هر از چند گاهی به كشته و زخمی شدن مسلمانان مظلوم و زنان و كودكان بی گناه در گوشه و كنار جهان اسلام می انجامد، جلوه ی دیگری از جریان وهابیت است كه از میزان جهالت و خباثت آن حكایت دارد. اگر چه پایگاه و مركز این جریان نامبارك، درون عربستان سعودی است، اما تبلیغات گسترده ی آن در سراسر جهان با تكیه بر دلارهای نفتی، آن را افزون بر برخی كشورهای منطقه، تا عمق سرزمین های دوردست اسلامی در شرق آسیا و حتی آفریقا گسترانیده است. هر چند خوشبختانه ویژگی های فرهنگی كشور و پیوند عمیق مردم ما با مكتب اهل بیت (ع) به گونه ای است كه زمینه ی چندانی برای نفوذ این جریان در ایران وجود ندارد، اما این واقعیت خوشحال كننده نباید به یك غفلت و كوتاهی بیانجامد . چه، امروزه ده ها كتاب، مجله و سایت اینترنتی كه عمدتاً توسّط فارغ التحصیلان دانشگاه های مكه و مدینه تولید می شوند و از مفتیان تندرو عربستان سعودی خط می گیرند و توسط نهادهای فرهنگی این كشور پشتیبانی می شوند، سرگرم ترویج باورهای افراطی و خشن وهابی و حمله به مذاهب و شخصیت های اسلامی هستند.

  بدون تردید مقابله با این هجمه ی حجیم تبلیغاتی، رسالت خطیر نهادهای علمی و فرهنگی كشور است. حوزه های علمیه ی شیعه و اهل سنت و دانشگاه ها از یك سو و رسانه های جمعی متعهد از سوی دیگر می توانند با هم اندیشی و همكاری یكدیگر و از طریق روشنگری و اطلاع رسانی، در برابر نفوذ جریان های فكری انحرافی عموماً و جریان وهابیت خصوصاً، بایستند. دفتر پژوهش موسسه ی فرهنگی هنری خراسان نیز می كوشد تا به نوبه ی خود، از طریق نشر سلسله مقالات «آشنایی با جریان وهابیت»، نقشی در این زمینه داشته باشد. علاقه مندان می توانند پرسش های احتمالی خود درباره ی این جریان فكری انحرافی را نیز برای پاسخگویی به نشانی پست الكترونیكی دفتر پژوهش (info@rkhi.ir) ارسال نمایند.

سلفیه؛ خاستگاه وهابیت

وهابیت، از بطن جریانی موسوم به «سلفیه» زاده شده است. «سلفیه» كه از نظر لغوی، انتساب به گذشته یا گذشتگان و تقریباً به معنای «گذشته گرایی» است، در اصطلاح عنوان گروهی از مسلمانان است كه ضمن مخالفت با تقلید از مذاهب چهار گانه ی اهل سنت (حنفی، مالكی، شافعی و حنبلی) و عداوت با مذهب شیعه، داعیه ی بازگشت به اصول اوّلیه ی اسلام را دارند. اصول اولیه ی اسلام نیز از نظر آنان، صرفاً ظواهر قرآن و سنت است كه بر كنار از هر گونه «تأویل» و «تفسیر عقلی» و ضرورتاً مطابق با فهم و برداشت «سلف» (= گذشتگان/ مسلمانان نخستین)، معنا می شود؛ آن هم تنها بخشی از «سلف» به صورت كاملاً گزینشی كه با قرائت خشك و خشن آن ها از دین، هم داستان بودند، نه كسانی هم چون علی u و به طور كلّی اهل بیت : و نیز عالمان برجسته و روشن ضمیر سده های نخستین اسلامی كه بر اجتهاد مستمر در فهم نصوص دینی و تعقل صحیح در آن ها، پای می فشردند.

به این ترتیب، «جمود بر ظواهر نصوص دینی» و «پرهیز از عقلانیت»، مهم ترین اصل سلفی است كه نتیجه ی طبیعی آن در عمل، چیزی جز «تحجّر» نبوده است.

پیشینه ی این نگرش را باید در سده ی نخستین اسلامی جست وجو كرد؛ چرا كه ما «جمود بر ظواهر نصوص دینی» و «پرهیز از عقلانیت» و در نتیجه ی آن دو «تحجّر» را كه مولفه های اصلی اندیشه ی سلفی است، در سده ی یكم هجری در فرقه ی خوارج به روشنی مشاهده می كنیم.

پس از آن و در سده ی دوم هجری نیز جریانی موسوم به «اهل حدیث» به وجود آمد كه با تكیه بر مولفه های پیش گفته، از نظر كلامی در برابر معتزله و از نظر فقهی در برابر «اهل رأی» موضع گرفت و با جمود و عقل گریزی سلفی، بالإجبار زمینه را برای زایش یافتن رویكردهایی انحرافی چون «مجسِّمه» فراهم ساخت.

«مجسِّمه» (= جسم گرایان) گروهی بودند كه با استناد به ظاهر برخی آیات و احادیث و پرهیز از هر گونه تفسیر عقلانی، خدا را جسم می انگاشتند و برای او دست و پا و چشم و گوش و روی و موی بر می شمردند!! مدعای این گروه آن بود كه چنین اعضا و جوارحی در ظاهر برخی آیات و احادیث برای خداوند یاد شده و تاویل آن ها روا نیست. بنابراین، مثلاً آیه ی شریفه ی «الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوَی»، [1] دلالت دارد كه خداوند بر تخت خودش تكیه كرده است! یا آیه ی شریفه ی «بَل یداهُ مَبسُوطَتانِ ینفِقُ كَیفَ یشاءُ»، [2] نشان می دهد كه خداوند دو دست دارد! یا آیه ی شریفه ی «وَ اصنَعِ الفُلكَ بِأعینِنا»، [3] دلیل بر آن است كه برای خداوند چشمانی است! در حالی كه بدون تردید، این قبیل آیات قرآنی، به اقتضای فصاحت و بلاغت، حاوی تعابیری تمثیلی، مَجازی، كنایی و نیازمند تفسیرند. چنانكه سایر آیات قرآن كریم مانند آیه ی شریفه ی «لَیسَ كَمِثلِهِ شَیءٌ»، [4] كه به صراحت بر نفی جسمانیت خداوند و عدم مشابهت او با اشیاء دلالت دارد، این واقعیت را به اثبات می رساند.

با این وصف، شاید بتوان جسم گرایی را نوعی «مادی گرایی» دانست كه می كوشد از معنوی ترین مفاهیم هستی، تفسیری كاملاً مادی به دست دهد. با این همه، بعدها انگاره های سخیف و كفرآمیز مادی گرایان، به عنوان «سنت سلف صالح»، به بخشی از «حنابله» [5] و از آن ها به سلفیه منتقل شد و شخصیت های افراطی و خشنی چون بر بهاری در سده ی سوم و ابن تیمیه در سده ی هشتم هجری، به تبلیغ و ترویج آن همّت گماشتند و زمینه را از هر جهت برای ظهور محمد بن عبد الوهاب در سده ی دوازدهم هجری فراهم ساختند.بر بهاری (329- 252ق)؛ كهن ترین الگوی وهابیت

ابو محمد حسن بن علی بن خلف بر بهاری ، [6] محدّث، فقیه و بزرگ حنبلیان در بغداد بود. از شیوخ او می توان به كسانی چون ابوبكر مروزی (د.275ق) از شاگردان احمد بن حنبل و از شاگردان او نیز می توان به ابن بطه اشاره نمود كه دوست داشتن بر بهاری را معیار شناخت پیروان سنت می دانست! [7] با این حال، انصاف آن است كه بر بهاری را به سختی می توان یك شخصیت علمی یا فقیه صاحب نظر به شمار آورد. او در واقع فردی آشوب طلب بود كه بیش از اشتغال به تدریس و تالیف ، درگیر مسائل سیاسی و عملی جنجال برانگیز بود. چنانكه تنها تالیف او كتابی است با عنوان شرح السنه كه مجموعه ی مختصری از پراكنده گویی های سلفی است. گویا خود او نیز به این نكته واقف بوده و خود را در معرض چنین اتهامی می یافته است. احتمالاً با توجه به چنین مسئله ای است كه می گوید:

«بدان كه علم، به كثرت روایت و كتاب نیست. عالم كسی است كه از علم و سنت پیروی كند، اگر چه علم و كتابش اندك باشد»! [8]

محتمل است كه او در این سخن به خود چشم داشته و در مقام تبرئه ی خود بوده باشد. جالب تر آن كه وی تنها كتاب خود را به گونه ی عجیب و مبالغه آمیزی تبلیغ و تعظیم كرده است. او پس از آن كه هر رطب و یابسی را در كتاب خود جمع نموده، گفته است:

«هر چه در این كتاب برای تو وصف كردم، از جانب خدا و رسول خدا ص و اصحاب آن حضرت و تابعان و قرن سوم تا قرن چهارم است. پس تقوا پیشه كن، ای بنده ی خدا! و هر چه در این كتاب است بپذیر و تسلیم و راضی باش و این كتاب را بر احدی از اهل قبله پوشیده مدار»! [9]

سپس، به گونه ی ترحم برانگیزی ادامه می دهد:

«خدا پدر و مادر كسی را كه این كتاب را بخواند و آن را منتشر و به آن عمل، دعوت و استدلال نماید بیامرزد؛ چرا كه آن دین خدا و دین پیامبر ص است»! [10]

و سپس افراط را به حدّی می رساند كه كتاب خود را در ردیف كتاب خدا قرار می دهد و ادعا می كند كه هر كس یك چیز بر خلاف آن چه در كتاب او آمده است روا دارد، خدا را بر هیچ دینی نپرستیده و در واقع همه ی كتاب او را رد كرده است! هم چنانكه اگر كسی به همه ی آن چه خدا نازل فرموده، ایمان آورد و تنها در یك حرف تردید داشته باشد، در واقع همه ی آیات خدا را رد كرده و كافر شده است! [11] این، همان جزم اندیشی و مطلق انگاری سلفی است كه بعدها توسط وهابیان به میراث گرفته شد.

عقاید بر بهاری

این شخصیت عمل گرای سلفی، در شرایطی ظهور كرده بود كه جهان اسلام، دورانی بحرانی را پشت سر می گذاشت. در این میان، او بر آن بود تا با ایجاد یك جنبش مذهبی بر پایه ی عقاید حنبلی، اوضاع را به سمت اقتدار و تسلط حنابله سوق دهد. از این رو، هم با شیعیان (از جمله قرامطه) و هم با سیاست تساهل دینی دستگاه خلافت، به ستیز پرداخت. [12] سخت گیری و شدّت عمل در برابر آن چه بدعت دانسته می شد، ویژگی برجسته ی بر بهاری شمرده شده است. [13] او در عقاید، پیرو سرسخت احمد بن حنبل بود. آن چه بیش از هر چیز این ویژگی را در او به اثبات می رساند، حكایتی است كه در برخی منابع تاریخی آمده است. در این حكایت گفته شده است كه وقتی ابو الحسن اشعری [14] به بغداد آمد، با بر بهاری دیدار كرد و از مناظرات خود با معتزله و اهل ادیان مختلف سخن به میان آورد، اما بر بهاری در پاسخ به او گفت كه از سخنان او چیزی نمی فهمد؛ چرا كه اصولاً جز آن چه را كه احمد بن حنبل گفته است، فهم نمی كند! [15] بنا بر آن چه شاگرد او ابن بطه نقل نموده، تردیدی نیست كه وی با مناظره ی علمی مخالف بوده و آن را مانع كسب فایده می دانسته است. [16] او هم چنین، با توجه به انحراف محسوسی كه از اهل بیت : داشت، با هر گونه برگزاری مراسم عزاداری برای امام حسین u مخالف بود و با آن به سختی بر خورد می كرد. شیعیان، از بیم آزار حنابله، در خانه ی رؤسا و یا مخفیانه به سوگواری می پرداختند. از جمله كسانی كه بر بهاری فتوای قتل شان را صادر كرد، زن خوش آوازی بود كه گاه بر مصائب واقعه ی كربلا، مرثیه سرایی می كرد. [17]

بدین ترتیب، می توان گفت دو ویژگی خشونت و تحجر كه بعدها به ابن تیمیه می رسد و از ابن تیمیه به وهابیان منتقل می شود، در بر بهاری به گونه ی غیر قابل تحملی بروز داشت. ابن اثیر گزارش داده است كه او و مریدانش، به بهانه ی نهی از منكر، به خانه ها یورش می بردند؛ اگر نبیذی می دیدند آن را می ریختند؛ چنانچه زن آوازه خوانی می یافتند او را می زدند و سازش را می شكستند؛ در خرید و فروش مردم مداخله می كردند؛ اگر مردی با زنی یا كودكی راه می رفت، او را بازخواست می كردند و چنانچه درمی یافتند كه با آن فرد خویشاوند نیست، او را كتك می زدند و سپس دستگیر می كردند و بر ضدّ او شهادت می دادند، تا آن جا كه بغداد به آشوب كشیده شد! [18]

این الگو كه شاید تا آن روزگار بی سابقه بود، بعدها توسط محمد بن عبد الوهاب و پیروانش، دقیقا مورد پیروی قرار گرفت. از این رو، به جا است كه بر بهاری را كهن ترین الگوی وهابیت بنامیم.

عاقبت بر بهاری

   پس از آن كه بر بهاری و مریدانش، با تحجر و خشونتی بی سابقه، به بهانه ی امر بمعروف و نهی از منكر، بغداد را به آشوب كشیدند، رئیس شرطه ی بغداد در دهم جمادی الآخر سال 323 ق اعلام كرد كه اجتماع طرفداران بر بهاری و مناظره درباره ی عقایدشان ممنوع است، اما بر بهاری و یارانش اعتنایی نكردند، بلكه شرّ و آشوبشان افزایش یافت. چنانكه از كورانی كه در مسجد ساكن بودند كمك گرفتند، بدین گونه كه هرگاه فرد شافعی مذهبی عبور می كرد، آن ها را بر وی می شوراندند و كورها با عصای خود او را تا سر حدّ مرگ می زدند! تا آن كه خلیفه اعلامیه ی شدید اللّحنی صادر كرد و كارهای آنان را زشت خواند و باورهای جسم گرایانه شان را توبیخ نمود. همچنین، بر تكفیر شیعیان آل محمد 6 و دعوت مسلمانان به بدعت های آشكار و روش های نادرست و مخالف با قرآن و انكار زیارت قبور امامان شیعه : توسط بر بهاری و یارانش، خرده گرفت و آنان را شدیداً به تنبیه و تبعید و قتل و آتش زدن خانه هاشان تهدید كرد. [19] گویا در همین زمان بوده است كه بر بهاری ، از بیم دستگیری می گریزد و مخفی می شود.

هر چند منابعی كه متهم به حمایت غیر تاریخی از حنابله هستند، علت های موهوم و مضحكی برای فرار و اختفای او ذكر می كنند. به عنوان نمونه، گفته اند كه روزی بر بهاری در حین موعظه عطسه كرد و حاضران مجلس او را دعا كردند؛ سپس هر كه صدای آن ها را شنید برای او دعا نمود تا آن كه همه ی اهل بغداد برای او دعا كردند و سر و صدای آنان به دار الخلافه رسید! خلیفه از این جایگاه بر بهاری هراسان شد و گروهی از دولت مردان نیز بر آتش كینه ی او دامن زدند، تا آن كه بر بهاری را طلبید و او نیز گریخت و در خانه ی یك زن پنهان شد! [20] چنین حكایات عجیبی به این خاطر جعل شده اند كه برای شخصیت های منفوری مانند بر بهاری ، جایگاه دست و پا كنند. علت دیگری نیز برای گریختن و اختفای بر بهاری ذكر شده كه به واقعیت نزدیك تر است. گفته اند كه حاجب خلیفه، علی بن بُلَیق خواست تا فرمان دهد معاویه را بر روی منبرها لعن كنند. بر بهاری با این كار به مقابله پرداخت و سپس از بیم دستگیری گریخت و پنهان شد، اما عدّه ای از یارانش دستگیر و به بصره تبعید شدند. [21]

هم چنین، در منابع درباره ی مدت اختفای بر بهاری اختلاف به چشم می خورد، اما ذهبی تصریح كرده كه او تا پایان عمر در اختفا به سر برده و پنهان از دنیا رفته است. [22]

سرانجام وی در حالی كه از بیم دستگیری گریخته و در خانه ی یك زن پنهان شده بود، درگذشت. بر خلاف سلفیان برجسته ای چون ابن حنبل، چیزی درباره ی تشییع جنازه و مراسم تدفین او گزارش نشده است. ذهبی نقل كرده كه او در خانه ی خواهر توزون، یعنی همان مخفی گاهش به خاك سپرده شد و تنها كسی كه بر او نماز گزارد، خادم آن خانه بود. [23] این مطلب را می توان نشان از عدم محبوبیت بر بهاری نزد مردم و تفاوت او با علمای راستین دانست. هر چند برخی منابع حنبلی كه متوجه این رسوایی بوده اند، تلاش كرده اند برای كفن و دفن بر بهاری تشریفاتی دست و پا كنند. این منابع حكایت نموده اند كه پس از تكفین بر بهاری ، هنگامی كه خادم خانه به تنهایی بر او نماز می گزارد، خواهر توزون از دریچه نگریست و دید كه خانه از مردان سفیدپوشی كه بر او نماز می گزارند، پر است! وی به هراس افتاد و خادم را طلبید، اما خادم سوگند یاد كرد كه در، بسته بوده است. [24] جالب است كه بر بهاری در اواخر عمر خود، در حالی كه بیش از 70 سال سن داشت، با دختر جوانی ازدواج كرد! [25]

   نقش بر بهاری در جریان سلفیه

بر پایه ی آن چه گفتیم روشن شد، همه ی ویژگی هایی كه بعدها به نوعی در ابن تیمیه و بیش از او در وهابیان دیده می شود، از تحجر و خشونت و تكفیر و بر خورد عملی با مخالفان، در این شخصیت جمع شده بود. پیروان او نیز تحت تاثیر روش او بوده اند. چنانكه به عنوان نمونه، ابن بطّه حكایت می كند:

 یكی از دوستداران بر بهاری كه از عوام بود و در مجلس او حاضر می شد، در حال مستی بر یك «بدعی» [26] عبور كرد. بدعی با اشاره به او گفت: «حنبلیه این ها هستند»! وی به طرف او آمد و گفت: «حنبلیه سه دسته اند: دسته ای زاهدانند كه روزه می گیرند و نماز می گزارند، دسته ای دیگر می نویسند و تفقه می كنند و دسته ای هم مخالفانی چون تو را پس گردنی می نوازند»؛ سپس بر قفای او نواخت و وی را كتك زد! [27]

بی گمان این قبیل بر خورد های عملی و خشن، روشی بود كه بر بهاری بنیان نهاد و دری بود كه او گشود. از این رو، به نظر می رسد نقش او در افزایش سطح خشونت سلفی و زمینه سازی او برای ظهور شخصیت هایی چون ابن تیمیه و جریان هایی چون وهابیت، از نظر دور مانده است. بر بهاری را باید حلقه ی اتصال سلفیه ی نظرگرای ابن حنبل و سلفیه ی عمل گرای ابن تیمیه دانست كه از هر حیث، سلفیت را برای وهابیت شدن، آماده ساخت. بر بهاری به یك تعبیر، همان محمد بن عبد الوهاب بود كه یك هزار سال پیشتر می زیست و اگر به توفیقات محمد بن عبد الوهاب دست نیافت تنها بدین خاطر بود كه مانند او از حمایت های حكومت برخوردار نبود. وانگهی آن فقر فرهنگی كه به هنگام ظهور پسر عبد الوهاب در منطقه وجود داشت، در هنگام ظهور بر بهاری وجود نداشت و زمینه ی كافی برای ایجاد یك جنبش انحرافی از سنخ جنبش وهابیت، هنوز فراهم نبود. به علاوه، شاگردان او نیز به استثنا ی ابن بطه، نخواستند یا شاید نتوانستند روش های او را به طور كامل پی بگیرند و این نیز در عدم گسترش اندیشه های او موثر بود. [28]

ابن تیمیه؛ نیای وهابیت

اگر چه عموم سلفیان در ادوار گذشته، كمابیش به ترویج اندیشه های سلفی همّت گماشتند و از میان آنان بر بهاری كامل ترین الگو را برای وهابیت ارائه داد، اما به طور حتم هیچ یك از آنان به برجستگی و تاثیر گذاری تقی الدین ابو العباس احمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام حرانی حنبلی، معروف به ابن تیمیه و ملقّب به «شیخ الإسلام»، نبوده است. [29]

 وی در ربیع الاول سال 661ق، زمانی كه سرزمین های اسلامی زیر سیطره ی سپاهیان مغول قرار داشت، در شهر حران كه آن هنگام از مراكز تعلیمات مذهب حنبلی بود، به دنیا آمد و تحصیلات دینی خود را نزد علمای حنبلی دمشق آغاز كرد و پس از سال ها تلاش برای گسترش اندیشه های سلفی، سرانجام در سال 728 ق در زندان قلعه ی دمشق درگذشت. از شیوخ او می توان به ابن عبد الدائم حنبلی (د.699ق)، مجد بن عساكر (د.669ق)، یحیی بن صیرفی (د.696ق)، قاسم اربلی (د.680ق) و دیگران اشاره نمود. جدّ او عبد السلام (د.652ق) فقیه و شیخ حنابله در عصر خود بود كه به اعتراف ابن تیمیه، طبیعت تندی داشت؛ [30] طبیعتی كه كاملاً به نواده اش ارث رسیده بود و او را به اصطلاح ، «بسیار نهی كننده ی از منكر و دارای خشونت و جدّیت و عاری از مدارا» ساخته بود. [31]

برجستگی و تاثیر گذاری ابن تیمیه در ترویج و تشدید اندیشه های سلفی تا اندازه ای است كه به جرأت می توان او را «نیای وهابیت» لقب داد؛ زیرا آثار كلامی و فقهی او كه مشحون از «جسم گرایی»، «شیعه ستیزی»، «تكفیر»، «خشونت» و «دیدگاه های شاذّ» است، امروزه مهم ترین مرجع و منبع فكری وهابیان به شمار می رود.

ابن تیمیه و جسم گرایی

یكی از مهم ترین ویژگی های فكری ابن تیمیه كه به ویژه در یكی از آثار اش موسوم به العقیدة الحمویة انعكاس یافته، جسم گرایی او است. به طور كلی، او با جمود بر ظواهر برخی آیات و پرهیز از عقلانیت در فهم آن ها، مانند عموم جسم گرایان بر آن بود كه خداوند در آسمان بر تخت خود تكیه كرده و قابل اشاره و حتی قابل رؤیت است و البته گاهی از عرش خود نیز پایین می آید! [32] چنانكه از او نقل شده است كه روزی بر منبر جامع دمشق گفت:

«خداوند (از تخت خود) به آسمان دنیا پایین می آید بدین سان كه من (از منبرم) پایین می آیم و سپس یك پله پایین آمد»! [33]

 ابن تیمیه مدعی بود كه سلف صالح از قرآن و سنت، همین مفاهیم ظاهری را می فهمیدند و بر ثبوت این صفات جسمانی برای خداوند، اجماع داشتند. [34] البته سلف صالح نزد او شامل علی u نیز می شد، در حالی كه سخنان آن حضرت در نفی چنین صفاتی از ذات ربوبی، مشهورتر از آن بوده است كه از امثال ابن تیمیه پنهان بماند. با این وصف، نسبت دادن این اعتقادات، به عنوان عامِ سلف صالح و ادعا ی اجماع آنان، به هیچ روی قابل توجیه نیست، مگر آن كه از سلف صالح افراد به خصوصی اراده شده باشد و به هر حال، شامل علی u و اصحاب نزدیك آن حضرت نشود. در این صورت، واضح است كه چنین اجماعی برای فقهای مسلمان قابل قبول نیست؛ تا جایی كه حتی ابن حزم (د.456ق) از علمای بزرگ اهل سنت، گفته است:

«لعنت خدا بر هر اجماعی كه علی بن ابی طالب و اصحاب پیرامون وی، از آن بیرون باشند». [35]

ابن تیمیه و شیعه ستیزی

یكی دیگر از ویژگی های فكری ابن تیمیه كه در آثار اش انعكاس فراوانی یافته، شیعه ستیزی او است. هر چند متاسفانه همه ی سلفیان، كمابیش شیعه را دشمن داشته اند و درباره ی آن، با بی انصافی و بی خبری سخن رانده اند، اما ابن تیمیه در این میدان گوی سبقت را از هم گنان ربوده و با تالیف كتاب هایی چون منهاج السنة فی الردّ علی الشیعة و القدریة كه سراسر توهین و تكفیر است، به الگویی از هر نظر كامل برای وهابیان تبدیل شده است.

 بی انصافی ابن تیمیه نسبت به شیعه كه متاسفانه به بی انصافی او نسبت به شخص امیر المؤمنین u منجر شده، تا اندازه ای است كه اعتراض اهل سنت را نیز برانگیخته است. چنانكه به عنوان نمونه، ابن حجر عسقلانی (د.852ق) یكی از علمای نامدار اهل سنت، او را به خاطر این بی انصافی ها، سخت نكوهیده و به نادیده گرفتن عمدی احادیث صحیح، متهم ساخته است. [36] بیهوده نیست كه از دیرباز، یكی از اتهامات جدّی ابن تیمیه، اتهام «ناصبی گری»، «نفاق» و بغض امام علی u بوده است. [37] این اتهام به ویژه با توجه به دفاع عجیب او از دشمنان و قاتلان اهل بیت :، به هیچ روی دور از ذهن نیست. [38]

  با این وصف، نباید تردید داشت كه شیعه ستیزی بی پایان وهابیان در حال حاضر، میراث ابن تیمیه است. هر چند خواهیم گفت كه وهابیان در عمل به میراث ابن تیمیه بسنده نكرده اند و در مواجهه با شیعه، چیزهایی بر آن افزوده اند؛ چیزهایی كه از نظر برخی منتقدان نزدیك محمد بن عبد الوهاب چون برادر او سلیمان (د.1210ق)، حتی با مبانی و دیدگاه های ابن تیمیه نیز چندان سازگار نیست! [39]

ابن تیمیه و تكفیر

ابن تیمیه، افزون بر جسم گرایی و شیعه ستیزی، میراث شوم دیگری نیز برای وهابیان داشته و آن همانا «تكفیر» است. البته كافر شمردن برخی شخصیت ها و مذاهب اسلامی، پیش از ابن تیمیه نیز وجود داشته و نمونه های فراوانی از آن مربوط به سلفیان نخستین، در دست است، اما متاسفانه ابن تیمیه بر دامنه ی آن بسیار افزود و گشاده دستی خاصّی را در پیش گرفت كه پیش از او سابقه نداشت. در واقع تنگ نظری در برداشت از مفهوم توحید كه با بی ادبی و بی پروایی در هم آمیخته بود، «فحّاشی» و «تكفیر» را به یكی از بارز ترین ویژگی های او تبدیل كرده بود. به عنوان نمونه، او عرفای نامداری چون ابن عربی، عفیف تلمسانی و ابن سبعین را سخت دشنام می داد و به سبّ غزالی و فخر الدین رازی تصریح می كرد و نجم الدین كاتبی معروف به «دَبیران» را كه دارای تالیفات ارزشمندی در منطق است، برای تحقیر «دُبَیران» می خواند و ابن مطهر حلّی از علمای نامدار شیعه را «ابن منجّس» می نامید [40] و ابن سینا را كافر می دانست! [41] این «فحّاشی» و «تكفیر»، همان شیوه ی زشت و نامباركی است كه امروز، وهابیان به تبعیت از پیشوای خود ابن تیمیه، در پیش گرفته اند.

ابن تیمیه و خشونت

خشونت را باید میراث دیگر ابن تیمیه برای وهابیان دانست؛ چرا كه این ویژگی در وی برجستگی خاصّی داشته و حتی در زمان خود او نیز برای مردم قابل تحمل نبوده است. چنانكه شاگرد وی ذهبی، به «درشتی»، «تندخویی»، «بدزبانی» و «برخورد گریه آور» او اعتراف كرده [42] و شاگرد دیگرش ابن كثیر نیز نمونه هایی از شكایات مردم كه از دست وی فریاد داشته اند را آورده و البته با تعصب مخصوص به خود، همه را از سر حسادت دانسته است! [43] در حالی كه به عنوان نمونه، نمی توان شكایت از وی به خاطر اجرای خودسرانه ی حدود و تعزیرات، آن هم با دست خودش و بدون حكم قاضی را از سر حسادت دانست! شلاق زدن مردم در كوچه و خیابان به بهانه ی اجرای حدود و تعزیرات كه قاعدتاً نه در صلاحیت او بوده است و نه در اختیارات او، به هیچ روی قابل توجیه نیست. برخی شكایات مردمی نیز به خاطر اقدام عجیب او به «تراشیدن سر كودكان مردم» بوده كه معلوم نیست به چه صورت و با چه توجیهی انجام می شده است! [44] بدون شك این روش ابن تیمیه همان روش بر بهاری بود كه توسط او إحیا و نهادینه، و بعدها به وهابیت منتقل شد. از این رو، خشونت امروز یكی از عیان ترین و غیر قابل تحمل ترین مشخّصه های وارثان ابن تیمیه است كه متاسفانه چهره ی زیبا و دلربای اسلام را در چشمان بهانه جوی غرب، خشن و پردافعه نمایانده است.

ابن تیمیه و دیدگاه های شاذ فقهی

دیدگاه های فقهی شاذ و مخالف با اجماع علمای اسلام نیز یكی دیگر از مواریث ابن تیمیه برای وهابیان بوده است. می گویند او در 60 مسئله، بر خلاف اجماع علمای اسلام سخن گفته [45] و این هر چند كمی مبالغه آمیز باشد، حاكی از بی پروایی او در عرصه ی استنباط فقهی است.

بدون تردید در رأس خوارق او، حرام دانستن سفر برای زیارت قبر پیامبر 6 و اهل بیت : و حرام دانستن توسّل به آن ها بوده كه به تعبیر تقی الدین سُبكی (د.756ق) از عالمان نامدار اهل سنت، پیش از ابن تیمیه سابقه نداشته است. [46]

 البته او بارها پس از بر خورد جدّی علما و فقهای برجسته ی مذاهب اسلامی و شكست در مناظره های گوناگون، از این قبیل دیدگاه های شاذّ و بدعت آمیز خود اظهار انزجار، توبه و ندامت نمود، ولی هر بار با لجاجت مخصوص به خود كه هیچ مبنای قابل توجیهی نداشت، آن ها را از سر گرفت و عهد و پیمانش را زیر پا نهاد. [47] این پافشاری بر دیدگاه های نادرست و اصرار بر مواضع غلط و بی توجهی به منتقدان، امروزه در وهابیان نیز به چشم می خورد و بزرگ ترین مانع بر سر راه گفت وگو و تفاهم با آنان است.

با توجه به مجموع آن چه گفتیم، شاید بتوان وهابیان را گروهی از اهل سنت دانست كه عملاً پیروی از ابن تیمیه را جایگزین پیروی از امامان چهار گانه (ابوحنیفه، مالك، شافعی و ابن حنبل) كرده اند و خواسته یا ناخواسته مذهب تازه ای بر ساخته اند كه به طور كامل نمی تواند زیر مجموعه ی هیچ یك از مذاهب چهار گانه باشد. البته این در صورتی است كه نقش محمد بن عبد الوهاب را به عنوان بنیان گذار اصلی وهابیت در نظر نگیریم و او را هم صرفاً مقلّد ابن تیمیه بدانیم، با این تفاوت كه در برخی مسائل، به درستی از عهده ی تقلید بر نیامده و از پیشوای خود پیش افتاده است!

محمّد بن عبد الوهاب (د.1206ق)

دوران كودكی

محمد بن عبد الوهاب، به سال 1115 قمری در یكی از آبادی های صحرای نجد موسوم به «عُیینَه» (واقع در منطقه ی یمامه، در 70 كیلومتری شمال غربی ریاض)، به دنیا آمد. در آن زمان، صحرای نجد به طور كلی منطقه ای خشك، محروم و از مراكز علمی آن روز، به دور بود و بیشتر ساكنانش را بدویانی گرسنه تشكیل می دادند كه افزون بر فقر مادی، به فقر فرهنگی نیز دچار بودند. [48] روشن است كه چنین منطقه ای، به طور طبیعی برای شكل گیری جریان های افراطی و انحرافی، بسیار مناسب و به شدّت آسیب پذیر است.

محمد بن عبد الوهاب دوران كودكی خود را در چنین منطقه ای گذراند و این در حالی بود كه از نظر روحی و شخصیتی نیز استعداد كژروی را داشت. هم چنانكه به عنوان نمونه، برخی منابع از علاقه ی شدید او در این دوران، به مطالعه ی تاریخ پیامبران دروغین به ویژه مُسَیلَمه [49] یاد كرده اند. [50] بر پایه ی این گزارش ها، دور نیست كه مطالعات مذكور بر شخصیت و روحیه ی او تاثیر و از افكار و اوهام او حكایت داشته است. [51] چنانكه بعدها این مسئله، در گفتار و كردار او به روشنی بروز نمود و روش او در جذب قبایل و حتی ادبیات گفتاری او به گونه ی محسوسی شبیه به روش و ادبیات پیامبران دروغین شد. عجیب تر آن كه او حتی دعوت خود را در در عیه كه به سرزمین مسیلمه ی كذّاب مشهور است، متمركز نمود؛ امری كه به هر حال، تأمل برانگیز به نظر می رسد.

 افزون بر مطالعه ی تاریخ پیامبران دروغین در دوران كودكی، منابع وهابی از علاقه ی شدید محمد بن عبد الوهاب در این دوران به كتب ابن تیمیه، یاد كرده اند. [52] هر چند تاثیر پذیری شدید وی از اندیشه های ابن تیمیه مسلّم است و نیازی به ذكر چنین قرائن و شواهدی برای آن نیست، ولی این قرائن و شواهد نشان می دهد كه هویت وی از دوران كودكی، بر پایه ی این اندیشه های افراطی شكل گرفته است.

دوران تحصیل

محمد بن عبد الوهاب، تحصیلات مقدّماتی خود را نزد پدرش عبد الوهاب بن سلیمان كه قاضی شهر بود، آغاز و سپس برای ادامه ی تحصیل، به مدینه مسافرت كرد. منابع وهابی با افتخار گزارش داده اند هنگامی كه وی در این شهر مقدّس در جوار حرم پیامبر رحمت 6، آوای زیارت زائران دل شكسته را می شنید، «كوره ی خشمش بر افروخته می شد و زبانه می كشید»! [53] شاید به همین خاطر بود كه زمان زیادی در مدینه تاب نیاورد و پس از مدتی به بصره آمد. در این شهر بود كه برای نخستین بار، برخی افكار انحرافی خود را در جمع هم نشینان و هم درسان خود ابراز داشت و با گستاخی و كوته بینی مخصوص به خود كه پیش از او سابقه نداشت، توسّل به اولیای خدا را «توسّل به چند استخوان پوسیده» و مصداق «شرك» بر شمرد، اما پس از بر خورد جدّی علمای بصره كه از گستاخی و كوته بینی او به خشم آمده بودند، مجبور شد این شهر را ترك كند. [54]

 در این میان، برخی منابع، از مسافرت او به كردستان، همدان، اصفهان و حتی قم سخن به میان آورده و ادعا كرده اند كه وی فلسفه ی اشراق و تصوف اسلامی را در ایران خوانده، [55] ولی این ادعا، به طور كامل ثابت نشده است. [56] بنا بر گزارش منابع وهابی، او پس از ترك بصره در سال 1140 قمری به «حریملا» (یكی از شهرهای نجد) و نزد پدرش كه آن هنگام در این شهر ساكن بوده، باز آمده است. [57]

به هر حال، از اساتید محمد بن عبد الوهاب، علاوه بر پدرش ، از فقیهانی چون عبد الله بن ابراهیم بن سیف، محمد بن سلیمان كردی، محمد حیات سندی و محمد مجمعی یا مجموعی، یاد كرده اند كه البته بنا بر گزارش منابع متعدد، نسبت به آینده ی این شاگرد خود بسیار بدبین بوده و زمینه های انحراف را در وی مشاهده می كرده اند، تا حدّی كه دیگران را از ارتباط با او باز می داشته اند. [58]

 به اقرار منابع وهابی، حتی پدر او عبد الوهاب، در طول این دوران، با افكار انحرافی او مخالف بوده و معروف است كه به این خاطر، میان آن دو منازعه و جدال وجود داشته است. [59] از این رو است كه به اتفاق همه ی منابع، او تنها پس از مرگ پدر توانست دعوت خود را آشكار كند. [60] هم چنانكه برادر عالم و دلسوزش سلیمان بن عبد الوهاب نیز از مخالفان سرسخت او به شمار می رفت و همواره تلاش می كرد با استدلال های عالمانه و توضیحات دلسوزانه، وی را از بازی خطرناكی كه آغاز كرده بود، باز دارد، ولی متاسفانه مانند پدر ، در مصاف كوته بینی، جزم اندیشی و بی پروایی وی توفیقی نیافت. [61] علت این امر هم آن بود كه محمد اصولاً كسی جز خود را قبول نداشت و در واقع از این در شگفت بود كه چرا هیچ كس جز او دین را نمی فهمد! به همین دلیل، بعدها هنگامی كه خویش را می ستاید و منجی مردمان از شرك می شمارد، تصریح می كند كه هیچ یك از اساتید او توحید را نمی شناخته اند و معنی «لا إله إلا الله» را نمی فهمیده اند! [62]

  كاملاً پیداست كه او با چنین نگرشی هرگز نمی توانسته است در محضر «اساتید مشرك خود»، زانوی شاگردی بزند و دانش دینی را فرا بگیرد. فارغ از این نكته، او اساساً رجوع به آثار و آراء علما را (البته جز در مواردی كه مانند كتب ابن تیمیه، با دیدگاه های افراطی وی سازگار باشد) بدعت می دانست و معتقد بود كه هر كتابی جز قرآن و حدیث بی فائده و حتی زیان بار است! [63] از این رو، شاید بتوان گفت كه «دوران تحصیل» به معنای مصطلح، اساساً برای محمد بن عبد الوهاب وجود نداشته و نمی توانسته است وجود داشته باشد و همین را هم باید خاستگاه اصلی اشتباهات و انحرافات وی دانست.

آغاز دعوت

محمد بن عبد الوهاب، پس از مرگ پدر به سال 1153 قمری، در منطقه ی «حریملا» از مناطق نجد، دعوت خود را آغاز كرد. كاملاً قابل درك است كه با وجود پدرش عبد الوهاب كه عالم برجسته و مورد احترامی به شمار می رفت، امكان طرح دیدگاه های انحرافی وی وجود نداشت. در حالی كه پس از درگذشت او، عرصه برای جولان وی كاملاً خالی ماند و وی توانست با توجه به خلأ اهل علم در این منطقه، به آسانی و بی هیچ مانع و معارضی، دعوت خود را آشكار كند؛ دعوتی كه مبتنی بود بر یك قرائت خاص و انحرافی از «توحید» و بر پایه ی آن، اكثر قریب به اتفاق مسلمانان «مشرك» و او به تنهایی «موحّد» محسوب می شد!

البته مردم حریملا كه او را از زمان پدرش می شناختند و از افكارش آگاهی داشتند، دعوت او را نپذیرفتند و در برابرش ایستادند. حتی به ادعا ی منابع وهابی كه مردم این منطقه را به جرم نپذیرفتن محمد بن عبد الوهاب «سفله» (= اراذل و اوباش) لقب داده اند، [64] چند نفر از آنان بر سر راه او كمین كردند تا وی را به قتل برسانند، ولی موفق نشدند. [65] به دنبال این اتفاق، محمد بن عبد الوهاب حریملا را ترك نمود و به زادگاه خود عیینه رفت و به امیر آن جا عثمان بن حمد بن معمر، پناه آورد و كوشید با تحریك قدرت طلبی و سلطه جویی او بر قبایل منطقه، وی را به حمایت از خود تشویق نماید. منابع وهابی با افتخار گزارش كرده اند كه محمد بن عبد الوهاب به عثمان بن حمد وعده داد چنانچه دعوت او را اجابت كند، خداوند سرزمین نجد و قبایل آن را به او ببخشاید! به دنبال این تطمیع فریبنده، عثمان دعوت او را پذیرفت و دختر خود را به ازدواج او در آورد ! [66]

 این نكته بسیار حائز اهمیت است كه بنیان گذار وهابیت، در نخستین گام دعوتش، بدین سان خود را از مردم جدا می كند و با امیران و سلاطین پیوند می دهد و به طور رسمی در كنار آنان و در برابر مردم قرار می گیرد! و خواهیم دید كه این شیوه ی شوم را تا پایان نیز حفظ می كند و برای پس از خود نیز به یادگار می گذارد! وی پس از قرارداد مذكور، در یكی از نخستین اقدامات خود، در سایه ی حمایت عثمان بن حمد، قبر زید بن خطاب یكی از صحابه ی پیامبر 6 و برخی مشاهد و قبور دیگر را ویران كرد [67] و بدین سان، تلاش گسترده ای را برای گسترش خشونت در منطقه به بهانه ی زدودن شرك، آغاز نمود. با این حال، همراهی «سیاست» با «دین» دیری نپایید و پس از مدتی عثمان بن حمد كه جایگاه خود را در میان مردم از دست رفته می دید و از پیامدهای اشتباه خود هراسان شده بود، تحت فشار برخی قبایل، ناگزیر دست از حمایت محمد بن عبد الوهاب برداشت و حتی بنا بر برخی گزارش ها اقدام به قتل او نمود! [68]

رفتن به درعیه

  پس از روی گردانی عثمان بن حمد، محمد بن عبد الوهاب به اجبار عیینه را ترك كرد و روی به در عیه نهاد؛ جایی كه به زودی تبدیل به مركز سیاسی و نظامی وهابیت شد. در آن زمان، امیر در عیه محمّد بن سعود (نیای خاندان سعودی) بود. وی كه به دنبال بهانه ای برای توسعه ی قدرت سیاسی خود و تسلط بر قبایل منطقه بود، وجود ابن عبد الوهاب را «غنیمت» و حمایت از او را «مغتنم» می شمارد. [69] به ویژه پس از آن كه با «مژده ی شوكت و سلطنت» و وعده ی «تملّك بلاد و عباد» مواجه می شود! [70]

منابع گزارش می دهند كه محمد بن سعود پیش از بیعت با ابن عبد الوهاب، از دو جهت ابراز نگرانی نمود و خواستار تعهد او شد: یكی آن كه پس از یاری او و تسلط آن دو بر منطقه، محمد بن عبد الوهاب در عیه را ترك نكند و به فرد دیگری روی نیاورد و دیگری آنكه وی در فصل برداشت محصول، از اهل در عیه مالیاتی می گیرد و ابن عبد الوهاب نباید او را از این كار باز دارد ! ابن عبد الوهاب شرط نخست را پذیرفت و درباره ی شرط دیگر ابراز امیدواری كرد كه خداوند به جای مالیات مذكور، غنائم و فتوحاتی را نصیب او گرداند كه بسی بزرگ تر از آن باشد! بدین ترتیب، محمد بن سعود با محمد بن عبد الوهاب بیعت نمود و حمایت سیاسی و نظامی خود را از وی آغاز كرد. [71] این در واقع آغاز تاریخ خونین وهابیت بود؛ چرا كه محمد بن عبد الوهاب در سایه ی این حمایت ها، به تدریج اندیشه ی افراطی خود را به سرتاسر عربستان تحمیل و جان و مال بسیاری از مسلمانان را دست خوش خشونت خویش نمود. ابن غنّام دوست متعصب او، با افتخار فصلی را به گزارش این فجایع اختصاص داده [72] و منابع دیگر وهابی نیز از اشاره به این موارد ابایی ندارند، [73] اما گزارش های شیعی در توصیف حقیقت و عمق این فجایع گویاترند. [74]

آغاز جنایات

محمد بن عبد الوهاب كه به راستی خود را همچون پیامبری می پنداشت، پس از اطمینان كامل از حمایت های همه جانبه ی محمد بن سعود، با تقلید مغلوط از پیامبر اكرم 6، نامه هایی را برای امیران و سلاطین قبایل نوشت و آنان را به سوی «توحید» و «ترك پرستش بت ها» و از همه مهم تر «اطاعت از خود» فراخواند! [75] اما طبیعتاً آنان كه همگی مسلمان و به احكام اسلام پایبند بودند، از این دعوت بی معنا به شگفت آمدند و او را فردی نادان و دیوانه شمردند و اظهار داشتند كه دلیلی برای اطاعت از او نمی بینند. این جا بود كه محمد بن عبد الوهاب، چاره ای جز «جهاد» با «مشركان» برای «مسلمان كردن» یا «از بین بردن» آنان ندید و فرمان حمله به قبایل اطراف و كشتار مردم بی گناه را صادر كرد. محمد بن سعود نیز كه همواره در انتظار این فرمان برای تحقّق وعده ی «غنائم» و «فتوحات» بود، جنگ های خونینی را به شهرها و روستاهای نجد تحمیل نمود و «آن ها را یكی پس از دیگری به تصرف خود درآورد». [76] تا آن كه سرانجام پس از سال ها جنایت و خونریزی، سرتاسر نجد به تسلط آل سعود درآمد و پادشاهی «سعودی» با قهر و غلبه بنیان نهاده شد. [77] ابن غنّام در كتاب خود فصلی را به ذكر «غزوات» امام(!) اختصاص داده و در آن به جزئیات پیكار با «مشركین» و «مرتدّین»(!) و تعداد «شهدای» وهابی(!) و «فتوحات» و «غنائمی»(!) كه خداوند به «سپاه اسلام» و «موحّدین»(!) ارزانی داشته، پرداخته است. [78] این عبارت پردازی های نابه جا كه مبتنی بر شبیه انگاری خود با مسلمانان صدر اسلام است، از آن جا بر می خیزد كه محمد بن عبد الوهاب، شاید تحت تاثیر رؤیاهای دوران كودكی، خود را مانند پیامبر می انگاشت و از این رو، حتی پیروانی كه در شهر او ساكن بودند را «انصار» و آنان كه از سایر شهرها می آمدند را «مهاجرین» لقب داده بود! [79] همین توهم خطرناك بود كه نویسندگان وهابی را واداشت تا «سیره ی محمد بن عبد الوهاب» را هم چون سیره ی رسول خدا (ص) مورد توجه قرار دهند و در نگارش آن، از سبك نگارش كتب سیره ی نبوی پیروی كنند و مثلاً به توصیف «وضع فرهنگی جزیرة العرب پیش از ظهور محمد بن عبد الوهاب» با عنوان دوران جاهلی و نقش او در «زدودن شرك» و «حاكمیت اسلام»، بپردازند!

 به هر حال، محمد بن عبد الوهاب پس از تسلط سیاسی بر نجد، این منطقه را به كانون خشونت و افراط گرایی در جهان تبدیل كرد و از نظر تبلیغی، لطمه ای را به اسلام وارد آورد كه به سادگی قابل اندازه گیری نیست. تسلط او بر منطقه به معنای تسلط «مادی گرایی»، «شیعه ستیزی»، «تكفیر» و «دیدگاه های شاذّ فقهی» بود كه مواریث ابن تیمیه و مولفه های اصلی وهابیت است.

محمد بن عبد الوهاب و مادی گرایی

  محمّد بن عبد الوهاب با وجود اهمّیتی كه به زعم خود برای مسئله ی توحید قائل بود، مانند ابن تیمیه خدا را جسم می انگاشت و بر آن بود كه نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنیا و وجود دست و روی و جهت برای او حقیقی است! [80] او در كتابی كه آن را  كتاب التوحید نامیده، با جمود بر ظواهر چند حدیث ضعیف و مجعول كه حاكی از جسمانی بودن صفات خداوند است، بر اعتقاد خود پای فشرده است بی آن كه به ضعف روایی آن ها یا مخالفتشان با حكم عقل توجهی داشته باشد. [81] علت این بی توجهی آن بود كه اولاً او بسیاری از احادیث را بی هیچ گونه نقد و بررسی و بدون توجه به میزان اعتبار آن ها، می پذیرفت و در برداشت از آن ها، پا از گلیم ظواهر درازتر نمی كرد. چنانكه به عنوان نمونه، در برخی رسائل خود، افسانه ی غرانیق را به عنوان نكته ای از سیره ی پیامبر (ص) كه قابل استفاده و استناد است، مطرح و به نكات اعتقادی كه از آن استفاده می شود، اشاره كرده است! آن هم بدون آن كه به ضعف سند آن اشاره كند! [82] ثانیاً او نیز مانند بر بهاری و ابن تیمیه، برای عقل جایگاهی نمی شناخت و به ویژه علم كلام را بدعتی بزرگ می شمرد و اهل آن را به سختی تكفیر می كرد؛ هم چنانكه اهل عرفان و در رأس آنان ابن عربی را كافر می انگاشت. [83] با این وصف، بیهوده نیست كه سلمان عوده از توحید محمد بن عبد الوهاب با نام «توحید صحرایی و بدوی» یاد می كند؛ تعبیر جالبی كه سید قطب نیز پیش از اعدام، آن را به كار برده بود. [84]

محمد بن عبد الوهاب و شیعه ستیزی

شكی نیست كه شیعه ستیزی، یكی از مولفه های اصلی وهابیت است. محمد بن عبد الوهاب با آنكه بسیار كم تالیف بوده و نگارش كتاب را بدعت می دانسته [85] یا اصلاً توان آن را نداشته، [86] كتابی بر ضدّ شیعه با نام الردّ علی الرافضه نگاشته و در آن انواع نسبت های بی پایه و ركیك را به پیروان مذهب اهل بیت : داده است. به عنوان نمونه، مدعی شده است كه شیعیان، قرآن موجود را تحریف شده می دانند و حتی اخیراً دو سوره ی مفصّل كه هر یك به اندازه ی یك جزء است را به آخر قرآن افزوده اند و یكی را سوره ی «نورین» و دیگری را سوره ی «ولاء» نامیده اند! [87] هم چنین، مدعی شده است كه شیعیان مانند مجوس، خدا را خالق خیر و شیطان را خالق شر می دانند و برخی از آن ها قائل به تناسخ هستند و با محارم ازدواج می كنند! [88] این بهتان های بی شرمانه و اكاذیب بزرگ، اوج شیعه ستیزی محمد بن عبد الوهاب را نشان می دهد. به علاوه، نفرت او از شیعه تا اندازه ای بوده كه این مذهب اسلامی را از یهود زیان بارتر دانسته [89] و این همان توهّم عجیبی است كه امروز، در میان پیروان وی كاملاً وجود دارد. از این جا می توان دریافت كه چرا هم اكنون برخی دولت های وهابی به سازش و همكاری پنهان و آشكار با رژیم سفّاك اسرائیل، بر ضدّ دولت ها و جنبش های شیعی، متهم هستند.

متاسفانه پس از محمد بن عبد الوهاب، پیروانش به راه او رفتند و نابودی شیعه را یكی از آرمان های وهابیت دانستند و باب شیعه كشی را در جهان اسلام گشودند. امروزه ده ها و شاید صدها كتاب، مجله، مقاله، سایت اینترنتی و شبكه ی ماهواره ای با هدایت و حمایت وهابیان، سرگرم تبلیغ علیه تشیع و اختلاف انداختن میان شیعه و سنّی و نشر اكاذیب بر ضدّ شیعیان هستند. به علاوه، گروهك های تروریستی كه كشتار شیعیان و حمله به اماكن مقدّس شیعی را در پیش گرفته اند، عمدتاً وهابی هستند.

محمد بن عبد الوهاب و تكفیر

رویكرد تكفیری محمد بن عبد الوهاب، آشكار تر از آن است كه نیازی به توضیح داشته باشد؛ چرا كه بنابر شواهد فراوان، او همه ی مسلمانان به غیر از وهابیان را كافر می دانسته است. به طور كلی، او در یكی از رسائل خود با نام نواقض الاسلام، ده چیز را ناقض اسلام دانسته و به كفر مرتكب آن فتوا داده است: [90]

یكم: شرك در عبادت خدا، مانند ذبح برای غیر خداوند كه به زعم او بسیاری از مسلمانان مشمول آن هستند!

دوم: كسی كه میان خود و خداوند واسطه ای قرار دهد و او را بخواند و از وی طلب شفاعت نماید، اجماعاً كافر است! البته معلوم نیست كه مراد محمّد بن عبد الوهاب از اجماع یاد شده، اتفاق نظر فقهای اسلامی است یا وهابی! چرا كه تكفیر چنین كسی به هیچ روی مورد اتفاق نظر فقهای مسلمان نیست و حتی قول به عدم تكفیر، شهرت بیشتری دارد، بلكه قطعاً دعوی اجماع امّت بر عدم تكفیر آسان تر است؛ چرا كه كسانی چون ابن تیمیه نیز طالب وساطت و شفاعت پیامبر 6 را كافر نمی شمردند و حداكثر گناه كار می پنداشتند!

سوم: كسی كه مشركان را تكفیر نكند یا در كفر آنان تردید نماید یا كیش آن ها را درست بپندارد، كافر است! بنابراین، به عنوان نمونه كسی كه در كفر توسّل كنندگان به پیامبر رحمت 6 تردید داشته باشد، خودش هم كافر خواهد بود!

چهارم: هر كس بر آن باشد كه غیر روش پیامبر 6 از روش آن حضرت كامل تر یا حكم غیر آن حضرت از حكم او نیكوتر است، مانند كسی كه حكم طواغیت (= هر معبودی جز الله) را بر حكم پیامبر 6 برتری می دهد، كافر است. البته روشن است كه منظور از روش پیامبر 6، روشی است كه او به پیامبر 6 نسبت می دهد!

پنجم: هر كس چیزی از آن چه پیامبر 6 آورده را ناخوش دارد، اگر چه به آن عمل كند كافر است. منظور از آن چه پیامبر 6 آورده نیز چیزی است كه محمد بن عبد الوهاب آورده و به پیامبر 6 نسبت داده است!

ششم: هر كس چیزی از دین پیامبر 6 یا ثواب و عقاب او را مورد تمسخر قرار دهد، كافر است. در حالی كه مسلماً هیچ مسلمانی دین پیامبر 6 را مسخره نمی كند، مگر آن كه مراد از دین پیامبر 6، دیدگاه های سخیفی باشد كه محمد بن عبد الوهاب، دین پیامبر 6 می پندارد!

هفتم: هر كس جادوگری كند یا بدان راضی باشد، كافر است.

هشتم: كمك به مشركان و یاری رساندن آنان علیه مسلمانان، كفر است. البته ظاهراً منظور محمد بن عبد الوهاب از مشركان، مسلمانان غیر وهابی و به ویژه شیعیان است كه به پیامبر 6 توسّل می كنند، نه امثال آمریكا و اسرائیل! از این رو است كه می بینیم كمك به آمریكا و اسرائیل برای از بین بردن شیعیان اشكالی ندارد!

نهم: هر كس بر آن باشد كه خروج برخی مردم از شریعت محمّد 6 مانند خروج خضر از شریعت موسی u روا است، كافر است. این باوری است كه محمّد بن عبد الوهاب به صوفیان و برخی از عارفان مسلمان نسبت می دهد.

دهم: پشت نمودن به دین خدا به گونه ای كه آن را فرا نگیرد و بدان عمل نكند، كفر است.

محمّد بن عبد الوهاب سپس یادآور می شود كه سزاوار است فرد مسلمان از این نواقض ده گانه برحذر و از ناحیه ی آن ها بر خود هراسان باشد و این حاكی از آن است كه او در هر ده مورد فوق، تنها به مسلمانان نظر داشته است!

محمد بن عبد الوهاب و دیدگاه های شاذّ فقهی

با توجه به آن چه پیشتر درباره ی دوران تحصیل محمد بن عبد الوهاب گفتیم، شكی نیست كه وی به هیچ روی یك فقیه نبوده و صلاحیت اظهار نظر در مسائل فقهی را نداشته است. هم چنانكه فقهای برجسته ای چون سلیمان بن عبد الوهاب، او را به هیچ روی جامع شرایط اجتهاد نمی دانستند و حتی سوگند می خوردند كه هیچ یك از ویژگی های اهل اجتهاد در او وجود ندارد [91] و تاكید می كردند كه امّت بر عدم صلاحیت امثال او برای استنباط، اجماع دارند. [92]

از این گذشته، وی عملاً نیز توان پاسخگویی به بسیاری از مسائل فقهی را نداشته و آشكارا اظهار جهل و بی اطلاعی می كرده است. به عنوان نمونه، او در پاسخ به پرسشی درباره ی سه طلاقه كردن زن در یك مجلس، تنها به نقل اقوال موجود در مسئله، پرداخته و از اظهار صریح دیدگاه خود، پرهیز كرده است. هر چند دیدگاه «محدَّث مُلهَم (از جانب خدا) كه مسلمانان به پیروی از سنّت او امر شده اند» را مبنی بر جواز چنین طلاقی، كافی شمرده است. منظور او از این شخص، خلیفه ی دوم عمر بن خطاب است. [93] به همین ترتیب، وی درباره ی مسئله ی دیگری در باب طلاق، تنها به نظر احمد بن حنبل اشاره كرده و از پاسخ طفره رفته است. [94] هم چنین، در پاسخ به نامه ی كسی كه از او چند پرسش فقهی درباره ی حلال و حرام و احكام معاملات و مانند آن پرسیده، نوشته است:

«حلال و حرام و معاملات و مسائل نكاح و مانند آن از مهم ترین امور دینی و برترین اعمال است! اما تفصیل آن چه درباره ی نظرِ راجح در این مسائل پرسیده اید، نیازمند تطویل است و در این اوراق نمی گنجد و شاید درباره ی آن مباحثه كنیم اگر یكدیگر را دیدیم إن شاء الله»! [95]

 و در پاسخ به پرسشی درباره ی مساقات می گوید: «نمی دانم، اما آن را دوست نمی دارم»! و معنای یك اصطلاح ساده ی فقهی را برای خود مشكل می داند. [96] اصولاً موارد زیادی وجود دارد كه محمد بن عبد الوهاب از پاسخ به سؤال فرو مانده است. [97] به همین دلیل، ابن حمید نجدی در كتابی كه برای معرّفی فقهای حنبلی نگاشته، نام او را ذكر نكرده است. [98] با این همه، متاسفانه وی در عرصه ی فقه نیز ورود پیدا كرده و به اظهار دیدگاه های شاذّ و بی پایه پرداخته است.

مهم ترین دیدگاه فقهی او كه تحت تاثیر مبنای فكری اش درباره ی توحید ابراز شده، دیدگاه وی پیرامون قبور است. البته او این دیدگاه را چندان فقهی نمی دانست و بر آن بود كه مسئله ی قبور، از مسائل اصلی و اعتقادی است! [99] توجه و تاكید او نسبت به این مسئله تا اندازه ای است كه برخی چون سید قطب، توحید او را «توحید القبور» لقب داده اند! [100] سید قطب اصطلاح جالب «توحید القبور» را در برابر اصطلاح جالب تر «توحید القصور» مطرح كرده است. وی توحید انبیا را توحید القصور دانسته است نه توحید القبور؛ به این معنا كه پیامبران، بیشترین عنایت خود را صرف مبارزه با طاغوت ها و صاحبان قصرها نموده اند نه صرف مبارزه با عوام و صاحبان قبرها! او به عنوان نمونه، به موسی u اشاره كرده است كه به جای تمركز بر تخریب قبور و منع از زیارت و توسّل و استغاثه به آن ها، بر مبارزه با فرعون تمركز نمود. محمد غزالی مصری نیز بر آن است كه بیشتر توحید محمد بن عبد الوهاب به قبرستان پرداخته است و با لحنی طنزآمیز گزارش می دهد:

«در الجزایر، پیروان نظریات محمد بن عبدالوهاب، در قبرستان عملیات انتحاری انجام می دهند تا قبور را از بین ببرند! در یمن هم همین كار را انجام دادند و مورد تمسخر قرار گرفتند كه مسلمانان در قدس و لبنان عملیات انتحاری انجام می دهند و وهابیان در قبرستان»! [101]

 از دیدگاه محمد بن عبد الوهاب، اگر كسی شب و روز خدا را عبادت كند اما پیامبر یا ولی ای را نزد قبرش بخواند، در واقع دو خدا گرفته و به یكتایی پروردگار شهادت نداده است؛ چرا كه در واقع خدا چیزی جز «مدعوّ» نیست! [102] از نگاه او، چنین كسی بر كیش عمرو بن لحی (بنیان گذار بت پرستی در عرب) است، نه بر دین محمد 6! [103] او بر همین مبنا، اقدام به تخریب قبور صحابه و اولیا نمود و در پاسخ به كسی كه بر او خرده می گرفت، منع از این اقدام را شبیه به منع از انكار ازدواج با محارم شمرد! [104] در حالی كه روشن است میان این دو منع، فرق فاحشی وجود دارد و قیاس این دو با هم، قیاس ضروری با غیر ضروری است. برخی ادعا كرده اند كه وی گفته است چنانچه به حجره ی نبوی نیز دست یازد آن را ویران می سازد! [105] و این چیز بعیدی نیست؛ چرا كه از نگاه وی استغاثه و طلب شفاعت از پیامبر 6 با استغاثه و طلب شفاعت از بت ها یكسان است. [106]

به هر حال، از نگاه اهل فن، ادله ی فقهی او عموماً مخدوش و بسیار بسیط است. شاید اگر وی با علمای مسلمان در ارتباط می بود و خود را از مراكز فقهی آن روز جدا نمی كرد، به بسیاری از اشتباهات علمی خود پی می برد، اما منابع تاریخی از حضور فقیه برجسته ای پیرامون او، یا ارتباط قابل توجه وی با اهل علم یاد نمی كنند؛ خلأی كه برادر دلسوز او سلیمان بن عبد الوهاب را نیز بر افروخته بود. [107] كسانی كه آن زمان در صحرای نجد، پیرامون او حضور داشتند، عمدتاً مردمانی ساده و عرب هایی بدوی بودند كه بنا بر گزارش بسیاری از منابع و اعتراف مورخان وهابی، در غایت فقر مادی و معنوی به سر می بردند. با این حال، بر خورد او با پاره ای انتقادات كه گاه از جانب كسانی چون برادرش سلیمان و عالمان دیگر به او می رسید، حكایت از آن داشت كه وی تمایلی به بازنگری در مبانی و دیدگاه های خود ندارد. از همه بدتر این بود كه وی و پس از وی پیروانش، بر پایه ی دیدگاه های فقهی شاذ خود كه هیچ پایه ی علمی قابل دفاعی نداشت، به ریختن خون مردم و غارت اموالشان پرداختند و نظریه پردازی های خطرناك خود را به عرصه ی عمل كشاندند!

ادامه ی جنایات، پس از محمد بن عبد الوهاب

محمد بن عبد الوهاب، در سال 1206 قمری در گذشت، اما جریانی كه با بهره گیری از نیروی شمشیر بنیان نهاده بود، با بهره گیری از همان نیرو به گسترش خود ادامه داد. پس از او، فرزندانش كه با لقب «آل الشیخ» شناخته شدند، جانشینان او به شمار رفتند و رهبری فكری وهابیت را بر عهده گرفتند. هم چنانكه پس از محمد بن سعود، فرزندان او نیز كه «آل سعود» نام داشتند، جانشینان پدر تلقی و رهبری سیاسی وهابیت را عهده دار شدند.

عبد العزیز بن محمد بن سعود، با لشكر كشی به دورترین نقاط نجد، سیاست پدر را در حمایت نظامی از جریان وهابیت، پی گرفت و بر توسعه ی فتوحات تاكید نمود و بر این پایه ، با پادشاه وقت عثمانی كه شریف غالب نام داشت، درگیر شد و این سرآغاز جنگ های خونین وهابیان و پادشاهان عثمانی بود كه سال ها ادامه پیدا كرد و به كشته شدن عده ی بسیاری از دو طرف انجامید.

پس از عبد العزیز بن محمد، فرزندش سعود بن عبد العزیز كه به تعبیر محسن امین، «از پدرش وهابی تر بود»، [108] شدّت عمل بیشتری نشان داد و مسلمانان را كافر شمرد و آنان را از حج باز داشت و بسیاری از قبایل مسلمان را به عنوان جهاد در راه خدا، غارت كرد و به جنگ های پدرش با پادشاه عثمانی، استمرار بخشید. [109] او هم چنین، در سال 1216 قمری با لشكری بزرگ از بدویان نجدی، عراق را مورد حمله قرار داد و كربلا را محاصره كرد و پس از ورود به آن، بسیاری را از لب تیغ گذراند و حرم امام حسین u را تاراج و قبر آن حضرت را ویران نمود و با تاسّی به پادشاهان سفّاك اموی و عباسی، هر گونه بی حرمتی را نسبت به آن مضجع شریف روا داشت. [110] هم چنانكه نجف اشرف را نیز بارها مورد هجوم قرار داد و در سال 1225 قمری، ده ها تن از زائران عتبات را قتل عام كرد. [111] این تنها بخشی از جنایات هولناك وهابیان بود. نمونه ی دیگر این جنایات را باید در هجوم آنان به طائف در ذی قعده ی سال 1217 قمری جست كه بنا بر گزارش منابع تاریخی، یك قتل عام وحشیانه و كم نظیر بود؛ چرا كه آنان به كودكان نیز رحم نكردند و حتی طفل شیرخوار را در آغوش مادرش سر بریدند! هم چنانكه به مساجد حمله بردند و نمازگزاران را در حین نماز به خاك و خون كشیدند! [112] در واقع سعود بن عبد العزیز با این روش ضدّ اسلامی، مدعی آن بود كه می خواهد اسلام را محقّق نماید! او با همین ادعای پوشالی و دروغین، سرانجام بر مكه و مدینه نیز مسلط شد و همه ی آثار اسلامی و قبور بزرگان اسلام را محو نمود! او حتی در سال 1221 قمری، گنجینه ی ارزشمند و بی نظیر حرم نبوی كه شامل آثار هنری گران بها و هدایای منحصر به فرد بود، به غارت برد و مزار ائمه ی بقیع : را با خاك یكسان كرد. [113]

 پس از او فرزندش عبد الله به این شیوه ی ضدّ اسلامی ادامه داد و  به این ترتیب، آل سعود یكی پس از دیگری رهبری سیاسی نجد را بر عهده گرفتند و همپای آل شیخ كه رهبران مذهبی آن به شمار می رفتند، به تحمیل جریان انحرافی وهابیت پرداختند و هر كدام به نوبه ی خود، تصویر زشتی از خشونت و ویرانگری را به نمایش گذاشتند كه هنوز هم دنباله ی آن در بسیاری از كشورهای منطقه مانند عراق، پاكستان و افغانستان دیده می شود. چه بدون تردید حملات انتحاری و تروریستی كه در حال حاضر، همه روزه در این كشورها به كشته و زخمی شدن ده ها زن و كودك می انجامد، محصول مستقیم وهابیت و یادگار سیاست های آل سعود در طول دو قرن گذشته است.

نقش استعمار در گسترش وهابیت

بی گمان نقش استعمار را در بسیاری از جریان های انحرافی دو قرن اخیر، نمی توان نادیده گرفت. استعمار، خواه به عنوان بانی این جریان ها و خواه به عنوان حامی آن ها، همواره نقش خود را ایفا كرده است. جریان انحرافی وهابیت نیز طبیعتاً از چشم آن ها پنهان نبوده و مورد توجه آن ها قرار داشته است. «خاطرات جاسوس انگلیسی مستر همفر» كه دولت استعمار گر بریتانیا را بانی اصلی جریان وهابیت معرّفی كرده و اساساً محمد بن عبد الوهاب را عنصر انگلیس بر شمرده، شاهدی بر این موضوع به شمار رفته است. [114] هر چند امكان دارد برخی جهات این مدعا غیر مسلّم و به بررسی های بیشتری نیازمند باشد، ولی بنا بر گزارش منابع معتبر تاریخی، مسلّم است كه پس از جنگ جهانی دوم، بریتانیا نخستین كشوری بود كه حكومت آل سعود را به رسمیت شناخت و از استقلال آن با سلطنت امیر عبد العزیز آل سعود به عنوان «پادشاه نجد»، حمایت كرد و بودجه ی هنگفتی را كه بالغ بر 40 هزار لیره ی انگلیسی در ماه بود، برای كمك به آن اختصاص داد! [115]

مجموع پولی كه دولت بریتانیا تنها از سال 1917 تا 1923 میلادی، به حكومت وهابی نجد پرداخته، حدود 542 هزار جنیه انگلیسی بوده است! [116] البته این مبلغ هنگفت، پس از آن در اختیار حكومت وهابی قرار گرفته كه این حكومت در قراردادی بی شرمانه، تامین منافع بریتانیا در منطقه را رسماً بر عهده گرفته است! [117] این حكومت عملاً نیز از سال 1332 تا 1336 قمری، در جبهه ی انگلیس بر ضدّ حكومت مسلمان عثمانی جنگید! [118]

 این موضوع به روشنی پیوند دیرینه ی وهابیت با استعمار پیر را ثابت می كند و نشان می دهد كه این جریان شوم انحرافی، ادامه ی حیات خود را مرهون حمایت های بی دریغ دول غرب است و از دیرباز هدفی جز تامین منافع غرب در منطقه نداشته است.

آشنایی با وهابیان معاصر

وهابیان در حال حاضر، دفاع از چهار چوب و شاكله ی اصلی افكار محمّد بن عبد الوهاب را بر عهده گرفته اند و همان مسائل مورد اهتمام او مانند انحصار دعا و استعانت و عبادت به خدا و نفی به اصطلاح بدعت ها و زیارت قبور را به صورت كاملاً تكراری و كلیشه ای، در كتاب ها و منابر و ایستگاه های رسانه ای بازگو می نمایند. اكنون بیشتر علمای رسمی عربستان سعودی، آن ها كه در دار البحوث و الإفتاء گرد آمده اند و كسانی چون نور علی الدرب كه برنامه های مذهبی رادیو سعودی را اجرا می كنند، همین نوع تفكر را دارند.

به طور كلی، از میان وهابیان یك دهه ی اخیر، می توان از كسانی چون عبد العزیز بن عبد الله بن باز (د.1421ق)، معروف به بن باز، مفتی سابق و رئیس كلّ هیئت پژوهش های علمی و افتاء و تبلیغ و ارشاد عربستان سعودی نام برد كه نقش برجسته ای در تدوام و گسترش جریان وهابیت داشته است. هم چنین، می توان به كسانی چون سلیمان تمیمی، مقبل وادعی، محمّد صالح عثیمین، ابوبكر جابر الجزایری، عبد الله عبد الرحمن بن جبرین، صالح فوزان، ربیع مدخلی و از همه مهم تر ناصر الدین البانی (د.1420ق) حدیث شناس معروف و نماینده ی وهابیت در سوریه، اشاره كرد. هم چنین، كسانی چون محمد جمیل زینو، عبد المحسن عبادی، عوض عبادی یمنی، عبد القادر اهدل دارای منظومه های هدایة المرید و توحید علاّم الغیوب و عبد الرحمن سعدی صاحب كتاب تفسیر تیسیر، از مهم ترین وهابیان معاصر هستند.

به طور كلّی، در حال حاضر، جریان وهابیت بیشترین مبلّغ را در سطح جهانی و به ویژه در دانشگاه های پرامكانات سعودی و نیز مناطقی چون پاكستان ، یمن، سوریه، هند و افغانستان دارد. وهابیان كنونی، غالباً وارد مسائل سیاسی و اجتماعی و حتّی مسائل مستحدث فقهی نمی شوند و در اعتقادات هم به همان گفته های محمّد بن عبد الوهاب و آثار ابن تیمّیه، اكتفا می كنند و در مسائل سیاسی و اجتماعی، صاحب مكتب خاصی نیستند. اینان در عربستان سعودی، یك طبقه ی رجال مذهبی مرتبط با حكومت را تشكیل می دهند و به همكاری با سلطان و مفتی، مانند دوران های گذشته ی تمدن اسلامی، علاقه مند هستند. برخی علمای دون پایه تر آن ها مانند محمد جمیل زینو كه پیش تر صوفی مسلك بوده است، در نوشته ها تندروی خاصی دارند. مذهب دولتی سعودی از آن ها نیرو می گیرد و مفتیان سعودی همواره از میان آن ها انتخاب می شوند. خدماتی كه از سوی سعودی ها در تاسیس موسسات خیرّیه و دانشگاه ها به مسلمانان جهان می شود، بیشتر تحت سرپرستی آن ها است.

البته بی شك جریان های آگاه تر و دارای وسعت نظر بیشتری، هم در میان رجال سیاسی و هم رجال مذهبی سعودی وجود دارند كه به خدمات بی شائبه تر ناشی از ثروت فراوان سعودی، تشویق می نمایند. یك نمونه از نمود فكری این گروه در حال حاضر، چاپ مجله ی البیان در لندن است كه در ترویج اندیشه ی سلفی و مقابله با ادبیات آزاد و افكار سكولار و فشارهای وارد بر مسلمانان در مناطق مختلف دنیا و نیز مقابله با افكار نوگرای اسلامی، تلاش می ورزد. به علاوه، امروز گروه های مخفی و غیر مخفی بسیاری در كشورهای اسلامی بر اساس مبانی و دیدگاه های وهابی فعالیت می كنند كه در بسیاری از موارد، شیوه ای به اصطلاح «جهادی» را برای مبارزه با آن چه شرك می نامند، در پیش گرفته اند؛ شیوه ای كه در بسیاری از كشورهای اسلامی، عامل آشوب و ناامنی شناخته می شود.

 

 

مخالفت علمای اسلام با وهابیت

بسیار در خور توجه است كه بدانیم همه ی علمای اسلام، از همه ی مذاهب اسلامی، در برابر جریان انحرافی وهابیت ایستاده اند. پیشتر گفتیم كه نخستین عالم مخالف با محمد بن عبد الوهاب پدر او بود كه تا وقتی زنده بود، اجازه نداد وی افكار انحرافی خود را آشكار كند. پس از او، فرزند دیگرش سلیمان بن عبد الوهاب بود كه از علمای برجسته ی حنبلی به شمار می رفت و در ردّ اندیشه های بی پایه ی برادر كتاب هایی نوشت. علمای دیگر نیز به پیروی از او عمدتاً با نوشتن ردّیه هایی مستند به منابع معتبر اسلام، كوشیده اند انحرافات محمد بن عبد الوهاب را نشان دهند. علمای مذهب شیعه، علمای مذهب حنفی، علمای مذهب مالكی، علمای مذهب شافعی، علمای مذهب حنبلی كه وهابیان، خود را به آن منتسب می سازند، علمای مذهب زیدی و نیز علمای طریقه ی رفاعیه و نقش بندیه و حتی برخی علمای عمان كه پیرو مذهب اباضیه هستند، همگی بر مخالفت با جریان وهابیت اتفاق نظر داشته اند. [119] برخی نویسندگان معاصر، فهرستی از آثار اینان در این باره را در كتابی با عنوان معجم ما ألفه علماء الأمة الإسلامیة ضدّ الوهابیة فراهم آورده اند كه مشتمل بر 209 اثر است. انتقادات آنان نیز بیش از هر چیز متوجه تحریف مفاهیم بنیادین اسلامی مانند توحید و شرك و كافر دانستن امت اسلام به خاطر زیارت قبور پیامبر 6 و صالحان و واسطه قرار دادن آن ها برای تقرّب به سوی خدا و بر آورده شدن حاجات و مباح شمردن جان و مال مسلمانان به خاطر طلب شفاعت از اولیای خدا و تبرّك جستن به اماكن مقدّس بوده است كه جوهره ی اندیشه ی محمد بن عبد الوهاب محسوب می شود.

 افزون بر این ردّیه نویسی های متقن و متعدد كه هم چنان ادامه دارد، علمای حرمین شریفین در برخی موارد، حتی به مناظره ی رو در رو با پیروان محمد بن عبد الوهاب پرداختند و هر بار آنان را به سختی منكوب ساختند. هم چنانكه در سال 1165 قمری با سی نفر از برجسته ترین پیروان ابن عبد الوهاب مناظره و فساد عقایدشان را ثابت كردند و در سال 1195 نیز همین كار را تكرار نمودند. [120] با این حال، به نظر می رسد كه این آثار و اقدامات، نتوانسته آن چنان كه بایسته است با جریان وهابیت مقابله كند و این جریان كه دیروز با تكیه بر شمشیر آل سعود به پیش می تاخت، امروز با تكیه بر ثروت آنان، هم چنان به تحمیل خود بر منطقه و نفوذ در كشورهای مختلف، ادامه می دهد.

مبانی وهابیت

تا این جا تاریخ سلفیه و وهابیت را از نظر گذراندیم و با مهم ترین شخصیت های سلفی مانند بر بهاری و ابن تیمیه و نیز بنیان گذار جریان وهابیت محمد بن عبد الوهاب و مهم ترین پیروان او در دهه ی اخیر آشنا شدیم و درباره ی مخالفت علمای اسلام با آن ها به اختصار سخن گفتیم. هم اكنون زمان آن است كه مبانی و دیدگاه های وهابیت را با تمركز بیشتری مورد نقد و بررسی قرار دهیم.

چنانكه از مباحث پیشین به دست آمد، در فرهنگ وهابی هیچ واژگانی به اندازه ی «توحید» و «شرك» به كار نرفته است؛ لذا مهم ترین پایه ی اندیشه ی وهابی را باید در ذیل این دو واژه بررسی كرد.

1 . توحید

توحید، واژه ی مقدّسی است كه از فطرت پاك انسان برخاسته و نه تنها همه ی مذاهب اسلامی، كه همه ی ادیان آسمانی را به هم پیوند داده و به معنای یگانه دانستن خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است. روشن است كه هر كس با این مفهوم مبارك آشنا و بدان باورمند باشد، «موحّد» است و چنانكه مفهوم نبوّت پیامبر اكرم حضرت محمّد مصطفی 6 را نیز بشناسد و باور بندد «مسلمان» خواهد بود. این در حالی است كه از دیدگاه بی پایه ی وهابیان، توحید بر دو بخش است: توحید ربوبیت و توحید الوهیت.

منظور اینان از توحید ربوبیت، اعتقاد به یكتایی خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است و منظورشان از توحید الوهیت، چیزی است كه آن را توحید در عبادت خداوند نام نهاده اند. از نگاه وهابیان، توحیدی كه در برابر شرك قرار می گیرد، تركیبی از هر دو بخش است. بنابراین، امكان دارد كه كسی به یگانگی خداوند متعال در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان معتقد باشد، امّا كاملاً «مشرك» به شمار آید! بدین معنا كه غیر خداوند یكتا را مورد «عبادت» قرار دهد. چنانكه پیدا است، وهابیان از «عبادت» نیز تفسیر فراخی ارائه می دهند و آن را افزون بر اسلام و ایمان و احسان، شامل هر گونه خواندن، بیم، امید، توكّل، رغبت، هراس، خشوع، خشیت، انابه، كمك گرفتن، پناه بردن، فریادخواهی، ذبح و نذر بر می شمارند. [121]

 از نگاه اینان هر گونه توسّل به اولیای خدا و عرض حاجت نزد قبور آنان، از مصادیق «شرك اكبر» است. طبیعی است كه چنین تفسیر فراخ و بی پایه ای از عبادت، بسیاری از یكتا پرستان و مسلمانان جهان را در جرگه ی مشركان وارد می كند و این تالی فاسد و لازمه ی خطرناكی است كه متاسفانه وهابیان، بی باكانه بدان ملتزم و پای بند هستند!

به طور كلی، دیدگاه محمد بن عبد الوهاب درباره ی توحید، در یكی از رسائل او به نام القواعد الأربعه آمده است. او در این رساله ی مختصر، با استناد مغلوط به ظواهر برخی آیات و روایات، برای توحید چهار ركن ذكر نموده، كه در واقع اركان وهابیت است:

یكم؛ دانستن آن كه كافران زمان پیامبر 6 به اینكه خداوند، خالق و مدبر جهان است اقرار داشتند، ولی این اقرار، آنان را به اسلام وارد نمی نمود!

دوم؛ آن كه كافران زمان پیامبر 6 می گفتند كه جز برای تقرّب به خداوند و طلب شفاعت، بت ها را نمی خوانیم.

سوم؛ آن كه پیامبر 6 در میان كسانی ظهور فرمود كه از حیث عبادت متفاوت بودند؛ برخی فرشتگان، برخی پیامبران و صالحان، برخی درختان و سنگ ها و برخی خورشید و ماه را می پرستیدند، اما پیامبر 6 با همه ی آنان جهاد فرمود و میان آنان فرقی نگذاشت.

چهارم؛ آن كه مشركان زمان ما از مشركان زمان پیامبر 6 مشرك ترند! چرا كه مشركان زمان پیامبر 6 تنها به هنگام آسایش شرك می ورزیدند و به هنگام دشواری مخلص می شدند، اما مشركان زمان ما، هم به هنگام آسایش و هم به هنگام دشواری مشركند! [122]

 بنابراین، از دیدگاه محمد بن عبد الوهاب، مسلمانانی كه به خدا و پیغمبر و روز قیامت ایمان دارند و به احكام اسلام پای بند هستند، از كافران زمان پیامبر ص كه آن حضرت را ساحر و مجنون می دانستند و با اسلام می جنگیدند، بدترند! وانگهی طلب شفاعت از پیامبر خدا ص با طلب شفاعت از لات و هبل و عزّا برابر است!!

وی در رساله ی دیگرش به نام كشف الشبهات نیز بر این دیدگاه سخیف و افراطی پای فشرده و بیش از 24 بار مسلمانان غیر وهابی را مشرك و بیش از 25 مرتبه آنان را كافر، بت پرست، مرتد، منافق و شیطان خوانده است. [123] این ادبیات گستاخانه، تقریباً در همه ی منابع وهابی به چشم می خورد. از این رو، بزرگانی چون سید محسن امین عاملی [124] و علامه سید مرتضی عسكری، [125] وهابیان را به «خوارج» تشبیه و دیدگاه های اینان را به تفصیل با دیدگاه های آنان، مقایسه و تطبیق نموده اند. به عنوان نمونه، به این مشابهت ها توجه داده اند كه شعار خوارج «لا حكم إلا لله» بود و شعار وهابیان «لا دعاء إلا لله»، «لا شفاعه إلا لله»، «لا توسّل إلا لله» و مانند آن است؛ كلمات حقّی كه به تعبیر امیر المؤمنین ع برداشت باطلی از آن ها شده است. هم چنین، خوارج نسبت به ظواهر شریعت، سخت می گرفتند و حتی از كشتن خوك ذمّی پرهیز می كردند، ولی از كشتن مسلمانان باكی نداشتند و وهابیان نیز همان گونه هستند. خوارج، سایر مسلمانان را تكفیر می نمودند و مال و جان و آبروی مخالفان خود را حلال می شمردند و روش وهابیان نیز همین بوده است. خوارج برای اثبات اعتقادات باطل خود، به ظواهر برخی آیات كه درباره ی بت پرستان نازل شده است تمسّك می جستند و آن ها را بر مسلمانان حمل می كردند و وهابیان نیز همین شیوه را در پیش گرفته اند.

كتاب نامه

قرآن كریم

آل ابوطامی، احمد بن حجر (معاصر)؛ الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، متن word.

آل الشیخ، سلیمان بن عبد الله؛ تیسیر العزیز الحمید فی شرح كتاب التوحید، مكتبة الریاض الحدیثة.

آلوسی، محمود شكری (د.1342ق)؛ تاریخ نجد، المطبعة السلفیة، 1347ق.

ابن ابی یعلی، محمد (د.521ق)؛ طبقات الحنابلة، دار المعرفة.

ابن أثیر، علی بن أبی الكرم (د.630ق)؛ الكامل فی التاریخ، دار صادر، 1386ق.

ابن بابویه، محمد بن علی (د.381ق)؛ فضائل الشیعة، كانون انتشارات عابدی.

ابن بشر، عثمان بن عبد الله (د.1290ق)؛ عنوان المجد فی تاریخ النجد، وزارة المعارف السعودیة، 1403ق.

ابن تیمیه، تقی الدین (د.728ق)؛ مجموع فتاوی ابن تیمیه، مجمع الملك فهد، 1416ق.

ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی (د.852ق)؛  لسان المیزان، موسسه الأعلمی، 1390ق.

ابن حزم، علی (د.456ق)؛ المحلی، دار الفكر، بی تا.

ابن حنبل، احمد (د.241ق)؛ المسند، دار صادر.

ابن عبد الوهاب، سلیمان (د.1210ق)؛ فصل الخطاب، بی نا، بی تا.

ابن عبد الوهاب، محمد (د1206ق)؛ الاصول الاربعة، رئاسة إدارات البحوث العلمیة بالمملكة العربیة السعودیة.

ــــــــــــــــــ ؛ الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعه التوحید، مكتبة الریاض الحدیثة.

ــــــــــــــــــ ؛ الردّ علی الرافضة، متن word.

ــــــــــــــــــ ؛ ستة مواضع منقوله من السیرة النبویة، فی تسع رسائل من مجموعه التوحید.

ــــــــــــــــــ ؛ كتاب التوحید، من مجموعه التوحید، مكتبة الریاض الحدیثة.

ـــــــــــــــــــ ؛ نواقض الاسلام، من مجموعه التوحید، مكتبة الریاض الحدیثة.

ابن غنام، حسین (د.1225ق)؛ تاریخ نجد، دار الشروق، 1415ق.

ابن قولویه، جعفر بن محمد (د.368ق)؛ كامل الزیارات، نشر الفقاهة، 1417ق.

ابن كثیر، اسماعیل (د.774ق)؛ البدایة و النهایة، دار إحیاء التراث العربی، 1408ق.

ابن ماجه، محمد بن یزید (د.275ق)؛ سنن ابن ماجه، دار الفكر.

أبوداود، سلیمان بن أشعث (د.275ق)؛ سنن أبی داود، دار الفكر، 1410ق.

امین، احمد (د.1355ق)؛ زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، دار الكتاب العربی.

أمین، محسن؛ (د.1371ق)؛ أعیان الشیعة، دار التعارف.

ـــــــــــــــــــــ ؛ كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، موسسه ی انصاریان.

بابایی آریا، علی؛ جریان شناسی تاریخی فقه سلفی، پایان نامه ی كارشناسی ارشد الهیات، فقه و مبانی حقوق اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد، شهریور 1388٫

ـــــــــــــ ؛ نقد گفتمان وهابیت، نشر فقاهت، 1386٫

بخاری، محمد بن اسماعیل (د.256ق)؛ صحیح البخاری، دار الفكر، 1401ق.

بر بهاری ، حسن بن علی بن خلف (د.329ق)؛ شرح السنة، مكتبة الغرباء الأثریة، 1414ق.

برقی، احمد بن محمد (د.274ق)؛ المحاسن، دار الكتب الاسلامیة.

بن باز، عبد العزیز (د.1421ق)؛ الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، متن word.

ـــــــــــــــــــــــــ ؛ وجوب لزوم السنة و الحذر من البدعة (النصّ باللغة الفارسیة)، وزارة الشؤون الإسلامیة و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد، 1419ق.

بهوتی، منصور بن یونس (د.1051ق)؛ كشاف القناع عن متن الاقناع، دار الكتب العلمیة، 1418ق.

بیهقی، احمد بن حسین (د458ق)؛ السنن الكبری، دار الفكر.

ترمذی، محمد بن عیسی (د.279ق)؛ سنن الترمذی، دار الفكر، 1403ق.

جماعة من العلماء؛ التوفیق الربانی فی الردّ علی ابن تیمیة الحرانی، بی جا، بی نا، بی تا.

حاكم نیشابوری (د.405ق)؛ المستدرك علی الصحیحین، دار المعرفة، 1406ق.

حرّ عاملی، محمد بن حسن (د.1104ق)؛ وسائل الشیعة، موسسه آل البیت :، 1414ق.

خطیب بغدادی، أحمد بن علی (د.463ق)؛ تاریخ بغداد، دار الكتب العلمیة، 1417ق.

دارقطنی، علی بن عمر (د.385ق)؛ سنن الدارقطنی، دار الكتب العلمیة، 1417ق.

دحلان، احمد زینی (د.1304ق)؛ الدرر السنیة فی الردّ علی الوهابیة، مكتبة ایشیق.

دهخدا، علی اكبر؛ لغت نامه ی دهخدا.

ذهبی، محمّد بن عثمان (د.748ق)؛ تاریخ الاسلام، دار الكتاب العربی، 1407ق.

ذهبی، محمد بن عثمان (د.748ق)؛ سیر أعلام النبلاء، موسسه الرسالة، 1413ق.

زهاوی، جمیل صدقی (د.1354ق)؛ الفجر الصادق، مطبعة الواعظ، 1323ق.

سبحانی، جعفر؛ بحوث فی الملل و النحل، موسسه النشر الإسلامی، 1416ق.

سبكی، تقی الدین (د.756ق)؛ شفاء السقام فی زیارة خیر الانام 6، بی نا، 1419ق.

سمعانی، عبد الكریم بن محمد (د.562ق)؛ الأنساب، بیروت، دار الجنان، 1408ق.

سیوطی، جلال الدین (د.911ق)؛ الإتقان فی علوم القرآن، دار الفكر، 1416ق.

ــــــــــــــــــ ؛ الدرّ المنثور، دار المعرفة، 1365ق.

شافعی، محمد بن ادریس (د.204ق)؛ كتاب المسند، دار الكتب العلمیة.

صائب، عبد الحمید (معاصر)؛ ابن تیمیة فی صورته الحقیقیة، مركز الغدیر، 1415ق.

صبحی صالح (معاصر)؛ مباحث فی علوم القرآن، دار العلم للملایین.

صفدی، خلیل بن أیبك (د.764ق)؛ الوافی بالوفیات، دار إحیاء التراث، 1420ق.

صنعانی، عبد الرزاق بن همام (د.211ق)؛ المصنّف، المجلس العلمی.

طبری، محمد بن جریر (د.310ق)؛ جامع البیان، دار الفكر، 1415ق.

عسكری، مرتضی (معاصر)؛ معالم المدرستین، موسسه النعمان، 1410ق.

علی، عبد الله محمد (معاصر)؛ معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابیة، بی نا، بی تا.

علی بن حسین، امام سجاد u؛ صحیفه ی كامله ی سجادیه، جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم.

عماد، عصام یحیی علی؛ جریان های جدید وهابیت، http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8708271164

ــــــــــــــــ ؛ قرن پایان وهابیت (متن سخنرانی).

 http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=5319&id=49914

ــــــــــــــــ ؛  نامه ی دفتر نشر آثار دكتر عصام العماد به مولوی عبد الحمید،

 http://www.eteghadat.com/forum/forum-f23/topic-t976.html

فراتی، عبد الوهاب (معاصر)؛ رهیافتی بر علم سیاست و جنبش های اسلامی معاصر، مركز جهانی علوم اسلامی، 1378٫

كتبی (د.764ق)؛ فوات الوفیات، دار الكتب العلمیة، 2000م.

كلینی، محمد بن یعقوب (د.329ق)؛ الكافی، دار الكتب الاسلامیة، 1388ق.

گذشته، ناصر؛ بر بهاری ، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، مركز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، 1367٫

مسلم بن حجاج نیشابوری (د.261ق)؛ صحیح مسلم، دار الفكر.

مكی، محمد بن فهد (د.871ق)؛ لحظ الالحاظ بذیل طبقات الحفاظ، دار إحیاء التراث العربی.

میلانی، علی (معاصر)؛ ابن تیمیة و الإمام علی u، مركز الأبحاث العقائدیة، 1421ق.

نسائی، احمد بن شعیب (د.303ق)؛ السنن الكبری، دار الكتب العلمیة، 1411ق.

نووی، یحیی بن شرف (د.676ق)؛ روضة الطالبین، دار الكتب العلمیة.

همفر؛ خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در ممالك اسلامی، ترجمه ی محسن مویدی ، موسسه ی انتشارات امیر كبیر، 1362٫

 

[1] . طه/ 5٫

[2] . مائده/ 64٫

[3] . هود/ 37٫

[4] . شوری/ 11٫

[5] . پیروان احمد بن حنبل، یكی از امامان چهار گانه ی اهل سنت.

[6] . «بربهاری» انتساب به بر بهار است و بر بهار ادویه ای از خانواده ی گیاهان دارویی است كه از هند می آمد و اهل بحریه و اهل بصره به آن بر بهار و به كسی كه آن را كشت كند، بر بهاری می گفتند. بنگرید به: سمعانی، الأنساب، ج1، ص307٫

[7] . بنگرید به: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج12، ص67٫

[8] . بر بهاری ، شرح السنة، ص104٫

[9] . همان، ص108٫

[10] . همان، ص109٫

[11] . همان، همان جا.

[12] . گذشته، «بربهاری»، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج11، ص670٫

[13] . ابن كثیر، البدایة و النهایة، ج11، ص227٫

[14] . پیشوای اشاعره و بنیان گذار مكتب كلامی اهل سنت.

[15] . ابن ابی یعلی، طبقات الحنابلة، ج2، ص18٫

[16] . ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج15، ص91٫

[17] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج11، ص670٫

[18] . بنگرید به: ابن أثیر، الكامل فی التاریخ، ج8، ص307 تا 309٫

[19] . همان، همان جا.

[20] . سیر أعلام النبلاء، ج15، ص92٫

[21] . البدایة و النهایة، ج11، ص195٫

[22] . سیر أعلام النبلاء، ج15، ص90٫

[23] . همان، ج15، ص92٫

[24] . همان، ج15، ص93٫

[25] . همان، همان جا.

[26] . «بدعی» كه انتساب به بدعت است، اصطلاحی خود ساخته در برابر «سنّی» است كه سلفیان از زمان بر بهاری به مخالفان خود اطلاق می كردند.

[27] . طبقات الحنابلة، ج2، ص43٫

[28] . برای آشنایی با بر بهاری و نقش او در تاریخ سلفیه، بنگرید به: بابایی آریا، علی؛ جریان شناسی تاریخی فقه سلفی.

[29] . البته برخی عالمان اهل سنت، اطلاق این لقب را بر او ناروا بلكه كفر می دانستند! بنگرید به: مكی، محمد بن فهد، لحظ الالحاظ بذیل طبقات الحفاظ، ص320٫

[30] . سیر أعلام النبلاء، ج23، ص292: «قال الشیخ (ابن تیمیة): و كانت فی جدّنا حدّة».

[31] . كتبی، فوات الوفیات، ج1، ص125٫

[32] . ابن تیمیه، مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج5، ص121 و 265؛ ج6، ص401٫

[33] . أمین، محسن، أعیان الشیعة، ج1، ص23٫

[34] . مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج6، ص355٫

[35] . ابن حزم، المحلی، ج9، ص345٫

[36] . ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج6، ص319٫

[37] . در این باره، بنگرید به: میلانی، ابن تیمیه و الإمام علی u.

[38] . در این باره، بنگرید به: صائب، ابن تیمیة فی صورته الحقیقیة، ص22٫

[39] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص 31 به بعد: «مخالفته حتی لابن تیمیه».

[40] . صفدی، الوافی بالوفیات، ج7، ص14٫

[41] . مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج10، ص398 و ج11، ص507٫

[42] . ذهبی، تاریخ الاسلام، ج52، ص61٫

[43] . البدایة و النهایة، ج14، ص22٫

[44] . همان، همان جا.

[45] . جماعة من العلماء، التوفیق الربانی فی الردّ علی ابن تیمیة الحرانی، ص32٫

[46] . سبكی، شفاء السقام فی زیارة خیر الانام (ص)، ص293٫

[47] . یك نمونه از توبه نامه ی او را ببینید در: التوفیق الربانی، ص38٫

[48] . در این باره بنگرید به: ابن بشر، عنوان المجد فی تاریخ النجد، ص23٫ البته وهابیان به این ویژگی بیشتر به عنوان یك مزیت و شاهد صدق برای جریان وهابیت نگریسته اند.

[49] . مسیلمه ی كذاب، یكی از مدعیان نبوّت بود كه در سال دهم هجری و اواخر عمر شریف پیامبر (ص) در منطقه ی یمامه ظهور كرد و سرانجام به دست سپاهیان اسلام كشته شد.

[50] . زهاوی، الفجر الصادق، ص17٫

[51] . بنگرید به: سبحانی، بحوث فی الملل و النحل، ج4، ص335٫

[52] . آل ابوطامی، الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیة و دعوته الاصلاحیة، ص11٫

[53] . همان، ص13٫

[54] . همان، ص12٫

[55] . امین، احمد، زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، ص10٫

[56] . در این باره بنگرید به: بابایی آریا، جریان شناسی تاریخی فقه سلفی، ص141٫

[57] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، ص3٫

[58] . امین، محسن، كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص7٫

[59] . عنوان المجد، ص18 و 19٫

[60] . آلوسی، تاریخ نجد، ص113٫

[61] . سلیمان در نقد برادرش محمد، دو كتاب ارزشمند با نام های الصواعق الإلهیة فی الردّ علی الوهابیة و فصل الخطاب فی مذهب ابن عبد الوهاب، نگاشته است.

[62] . ابن غنام، تاریخ نجد، الرسالة العاشرة، ص309٫

[63] . همان، ص218٫

[64] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، ص3٫

[65] . آل ابوطامی، الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، ص16٫

[66] . بنگرید به: عنوان المجد فی تاریخ النجد، ص19٫

[67] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص84٫

[68] . عنوان المجد، صص20 و 21٫

[69] . همان، ص22٫

[70] . آلوسی، تاریخ نجد، ص115٫

[71] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص87٫

[72] . همان، ص95 به بعد.

[73] . بنگرید به: ابن بشر، عنوان المجد، ص24 و 25؛ آلوسی، تاریخ نجد، ص119٫

[74] . برای آشنایی با جنایات دل خراش وهابیان نسبت به شیعیان و سایر مسلمانان، بنگرید به: امین، محسن، كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص13 تا 34٫

[75] . الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، ص18٫

[76] . همان، ص19٫

[77] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص14٫

[78] . بنگرید به: ابن غنام، تاریخ نجد، صص95 تا 101٫

[79] . زهاوی، الفجر الصادق، ص17٫

[80] . همان، صص26 و 27٫

[81] . ابن عبد الوهاب، محمد، كتاب التوحید، من مجموعه التوحید، صص209 تا 214٫

[82] . ابن عبد الوهاب، محمد؛ ستة مواضع منقوله من السیرة النبویة، ص246٫ مضمون افسانه ی موهوم غرانیق آن است كه پیامبر اكرم 6 به هنگام قرائت سوره ی مباركه ی نجم، از بت های مشركان به نیكی یاد كرده است! چنین افسانه ی بی پایه ای در حالی جعل و توسط امثال محمد بن عبد الوهاب تفسیر می شود كه آن حضرت همه ی عمر شریفش را صرف مبارزه با بت پرستی فرمود و سوره ی مباركه ی نجم نیز سراسر نكوهش بت ها و بت پرستان است!

[83] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص284٫

[84] . عماد، جریان های جدید وهابیت.

[85] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص218٫

[86] . بنگرید به: جریان های جدید وهابیت.

[87] . ابن عبد الوهاب، محمد، الردّ علی الرافضة، ص10٫

[88] . همان، ص29٫

[89] . همان، ص10٫

[90] . بنگرید به: ابن عبد الوهاب، محمد، نواقض الاسلام، من مجموعه التوحید، صص271 و 272٫

[91] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص 26٫

[92] . همان، صص29 و 78٫

[93] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص427٫

[94] . همان، ص428٫

[95] . همان، المسألة السادسة عشرة، ص454٫

[96] . همان، المسألة السابعة عشرة، ص457٫

[97] . برای نمونه، بنگرید به: همان، ص429: «… فلا أدری ما حاله»، «… و قد تكلّموا فی تفسیره و لم یتبین لی معناه، و الله أعلم بمراد رسوله»؛ و ص430: «… فلا یحضرنی جواب یفصِلُ المسألة»، «… إلا شیئاً لا أعلمه»، «… فلا أعلم له معنی غیر ظاهره» و ص479: «فأنا لا أدری عن هذه المسألة شیئاً لكن أری التوقّف عنها».

[98] . بنگرید به: ابن حمید نجدی، السّحب الوابلة علی ضرائح الحنابلة، ج3، ص995٫ مصحّحان وهابی كتاب، اسقا ط نام محمد بن عبد الوهاب را به دلیل حسادت نویسنده دانسته اند!

[99] . ابن غنام، تاریخ نجد، صص378 و 353٫

[100] . جریان های جدید وهابیت.

[101] . همان.

[102] . ابن غنام، تاریخ نجد، الرسالة العشرون، ص341٫

[103] . همان، ص325٫

[104] . همان، ص287٫

[105] . همان، ص275٫

[106] . همان، ص399٫

[107] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص25٫

[108] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص14٫

[109] . آلوسی، تاریخ نجد، ص94٫

[110] . . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص20٫

[111] . همان، ص21٫

[112] . همان، ص24٫

[113] . همان، ص36٫

[114] . بنگرید به: خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در ممالك اسلامی، ترجمه ی محسن مویدی .

[115] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص49٫

[116] . جنیه، بر وزن امیر و عراقی ها آن را جِنّیه بر وزن هندیه تلفظ كنند. پولی است كه به دست انگلیس ها به مصر داده شده. جنیه در اصل نام سرزمینی است در افریقیه و مشهور است كه طلا و بندگان از آن جا آورند. بنگرید به: لغت نامه ی دهخدا، ذیل واژه ی جنیه.

[117] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص49٫

[118] . علی، عبد الله محمد، معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابیة، ص2٫

[119] . همان، ص3٫

[120] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص14 و 15٫

[121] . ابن عبد الوهاب، محمد، الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعه التوحید، ص265٫

[122] . ابن عبد الوهاب، محمد، الاصول الاربعة، صص38 تا 43٫

[123] . فراتی، رهیافتی بر علم سیاست و جنبش های اسلامی معاصر، ص204٫

[124] . كشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص96 تا 105٫

[125] . عسكری، معالم المدرستین، ج1، ص


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :