ارسال به دوستان
کد خبر : 258636

بنیاد اخلاق از نگاه قرآن

پیشینه علم اخلاق، و سنجش ارزش رفتارهای آدمیان در حوزه انسان شناسی، همچون شناخت هستی، تاریخچه ای کهن دارد. اندیشمندان و پژوهشگران در معیار و میزان ارزش رفتارهای اخلاقی انسان، نظریه ها و فلسفه های مختلفی را ارائه کرده اند. آنان معرفت، فضیلت، عدالت، منعفت، لذت و ... را معیار و ملاک های ارزیابی خوب و بد رفتارهای اخلاقی دانسته اند. در این میان، ادیان آسمانی نیز، براساس تعریفی که از جهان و انسان داشته اند، ملاک و میزان خوب و بد رفتارهای اخلاقی انسان را الهی دانسته اند. در این پژوهش با اشاره به نظریه ها و فلسفه های موجود، به تبیین بنیاد في اخلاق در قرآن پرداخته، میزان ارزش فعل اخلاقی را از نگاه قرآن، به اندازه انعکاس، بازتاب و تعین اخلاق الهی دانسته است، از این رو تمام گزاره های قرآن را به هم پیوسته و ناظر به هم، در یک شبکه بسیار پیچیده و منسجم می شناسد و فلسفه اخلاق را در قرآن، بر نظام توحید استوار می سازد.

بنیاد اخلاق از نگاه قرآن

جعفر شاه نظری

چکیده

 پیشینه علم اخلاق، و سنجش ارزش رفتارهای آدمیان در حوزه انسان شناسی، همچون شناخت هستی، تاریخچه ای کهن دارد. اندیشمندان و پژوهشگران در معیار و میزان ارزش رفتارهای اخلاقی انسان، نظریه ها و فلسفه های مختلفی را ارائه کرده اند. آنان معرفت، فضیلت، عدالت، منعفت، لذت و ... را معیار و ملاک های ارزیابی خوب و بد رفتارهای اخلاقی دانسته اند. در این میان، ادیان آسمانی نیز، براساس تعریفی که از جهان و انسان داشته اند، ملاک و میزان خوب و بد رفتارهای اخلاقی انسان را الهی دانسته اند. در این پژوهش با اشاره به نظریه ها و فلسفه های موجود، به تبیین بنیاد في اخلاق در قرآن پرداخته، میزان ارزش فعل اخلاقی را از نگاه قرآن، به اندازه انعکاس، بازتاب و تعین اخلاق الهی دانسته است، از این رو تمام گزاره های قرآن را به هم پیوسته و ناظر به هم، در یک شبکه بسیار پیچیده و منسجم می شناسد و فلسفه اخلاق را در قرآن، بر نظام توحید استوار می سازد.

کلیدواژه ها : اخلاق ، فضیلت ، حقیقت ، معنویت ، ارزش ، بنیاد ، باز تاب و انعکاس

مقدمه

واژه اخلاق و علم اخلاق، مانند بسیاری واژه های حوزه معرفت و اندیشه، معانی مختلف دارد؛ گاه بر زندگی نیک، زمانی بر گونه زیستن، موقعی بر بایدها و نبایدهای زندگی، گاهی بر مجموعه ای از قواعد و اصول که آدمیان را در زندگی به کار می آید، وقتی بر حالت درونی و صفات روحی و زمانی بر افعال و رفتار انسان دلالت می کند.

 

در نگاهی کلی، در دانش اخلاق، کوشش بر آن است تا به این دو پرسش، پاسخ داده شود:

1. برای انسان، «خوب» کدام است؟

۲. آدمیان چگونه باید عمل کنند؟

استاد شهید مطهری می نویسد: «معمولا در مورد علم اخلاق می گویند: اخلاق عبارت است از علم چگونه زیستن یاعلم چگونه باید زیست، یا می گویند: اخلاق به انسان پاسخ دهد که زندگی نیک برای انسان کدام است و آدمیان چگونه باید عمل کنند». ۱۴ . 1 ج ۲۲ ص۳۸.

روشن است که سرچشمه اختلاف در معنای مفاهیم اخلاقی و تفسیرهای متفاوت از آنها را باید در جهان شناختی و انسان شناسی جست و جو کرد.

به دلیل آنکه علم اخلاق، افزون بر دانش نظری، بر رفتار و اعمال نیز نظر دارد و به گونه ای با سرنوشت انسان گره خورده است و در سازمان دهی و سامان بخشی زندگی انسان نقش بسیار مهمی دارد، فرهیختگان، آن را اکسیر اعظم شمرده، نخستین گام زندگی را بر این دانش بنا نهاده اند و در طور تاریخ همواره، بدان به دیده تکریم و احترام نگریسته، آن را معیاری برای کمال انسان دانسته اند. به همین دلیل، از دیر زمان، ضرورت بحث از خودشناسی و خودسازی، همراه با شناخت هستی، برای انسان ها مطرح بوده است. ادیان آسمانی نیز به صورت ویژه، بر این شناخت تأکید داشته، معرفت نفس را «سودمندترین معارف» معرفی کرده اند، زیرا رهایی از وهم، پندار باطل و پوچی در زندگی و رسیدن به حقیقت، هویت واقعی، معناداری و هدفمندی، مرهون دانش اخلاق است؛ اما نکته ای که ذهن اندیشمندان را به خود معطوف داشته، به گونه ای که نمی توان به آسانی از کنار آن گذر کرد، این است که تشخیص ارزش و تعیین ملاک آن در رفتارها چگونه است، زیرا تفاوت اصلی میان فعل طبیعی و فعل اخلاقی، در ارزشی دانستنی ستایش پذیری و تحسین آفرین بودن آن است؛ اما اینکه معیار و ملاک تشخیص ارزش چیست و با چه شاخصی می توان به داوری یک عمل نشست، چیزی است که معركه آرای فیلسوفان طول تاریخ واقع شده و بنیاد نظام های اخلاقی را طراحی کرده است.

واژه «خوب» نیز کاربردهایی نسبتا متفاوت دارد. ممکن است کسی، چیزی، را خوب بنامد؛ به این دلیل که وسیله کافی یا لازم برای رسیدن به یک غایت است؛ مانند کسی که می گوید: «خوب است که سالی دو بار به دندانپزشک مراجعه کنیم». «خوب» در این نگاه، به گونه عارضی یا به لحاظ ابزاری یا یک وسیله دیده شده است. ثروت و خیرهای مادی جز برای شخص خسیس، تنها به این معنا خوب است.

آثار هنری و موجودات برخوردار از زیبایی طبیعی را نیز می توان خوب نامید؛ به این معنا که آنها خوبی در ونی دارند. گاه نیز می گوییم که اشیا به عنوان غایات، ذاتا خوب، مطلوب با ارزشمندند و گاه زندگی سعادتمندانه را خوب می دانیم؛ یعنی رفتارهای که به دلایل اخلاقی، دارای ارزش های اخلاقی هستند، در برابر زندگی غیراخلاقی، خوب شناخته می شود. پس گاهی مبنای داوری ارزشها فایده است؛ یعنی اشیا به دلیل مفید بودنشان برای یک مقصود، خوب هستند و گاهی براساس ارزش های عارضی، یعنی برای نیل به هدف، خوب شناخته می شوند و زمانی ارزش ها منشاء اثر بودن در حیات و گاه ارزش های نهانی، خوب خوانده می شوند. ۱۰ ص ۱۸۴

كانت نیز در نگاه به این مسئله می نویسد: «نخستین پرسش این است که چه چیزی موجب می شود که شخص اخلاق خوب باش؟» وی معتقد است، خوبی به نبات و اراده انسانها بستگی دارد؛ از این رو پرسش بعدی را این گونه مطرح میکند: «چه قسم نیتی موجب می شود که شخص اخلاق خوب باشد؟» وی معتقد است، کسی که اخلاق نیت خیر دارد، حتما باید به انگیزه تکلیف عمل کند.7/ص64

 

برخی نیز مفهوم خوب و بد را بیان کننده رابطه میان شخص اندیشمند و شیء مورد جست و جو میدانند ؛ اگر رابطه دوستانه باشد، آن شیء را خوب می خوانیم و اگر رابطه با نفرت همراه باشد، آن را بد مینامیم و اگر رابطه نه گونه دو ست داشتن و نه در صورت نفرت داشتن باشد، آن شیء را نه خوب و نه بد می شناسیم. برتراند راسل معتقد است: «برای اینکه در اخلاق معیاری کلی داشته باشیم، باید ریشه دوست داشتن را به دست آوریم که چرا انسان چیزی را دوست می دارد و چرا چیزی را دوست نمی دارد؟ »14 /ج22/ص41

روشن ترین مفهومی که انسان در برخورد با اشیا درک می کند و با وجود خویش و احساس باطنی، آن را در می یابد، حالت خوشی و ناخوشی یا لذت و نفرتی است که در انسان ایجاد می شود. این دریافت، تعریف پذیر نیست و از بدیهیات است. بشر این لذت و نفرت، و خوش و ناخوش را با مفهوم خوب و بد ابراز داشته، سپس آن را در دیگر انسان ها و موجودات توسعه داده، برای مطلوب های فردی و جمعی، کمال و نقص، و دارایی و نادارایی نیز به کار برده است.

اگر علم اخلاق در پی پاسخ به این پرسش است که «زندگی خوب برای انسان کدام است؟» پس باید معیار حیات خوب را نیز مشخص کند؛ حیات رضایتمندانه، حیات خوشایند، حیات سعادتمندانه یا حیات ملکوتی و قدسی؟

در این نوشته، با اشاره اجمالی به دیدگاه ها و آرای متفاوت حوزه فلسفه اخلاق، به پژوهش در بنیاد اخلاق در قرآن و ارائه تصویر فلسفه اخلاق دینی با توجه به تحلیل واژه شناسی قرآن خواهیم پرداخت و بر این نکته اصرار می ورزیم که بنیاد اخلاق از نگاه قرآن، در طبیعت اخلاق خدا نهفته است و معیار و ملاک ارزش در اخلاقیات انسان، به اندازه تعین، انعکاس و بازتاب أخلاق الهی وابسته است.

دیدگاه ها در بنیاد رفتارهای اخلاقی

 افلاطون بنیاد اخلاق را در عدالت، حقیقت و زیبایی دانسته، مرجع این سه را به یک چیز باز می گرداند که آن «خير » است، پس تنها یک چیز ارزش دارد و آن «خیر» است و آنچه در پی آن بود و در پی آن بودن، عملی اخلاقی است، «خیر» است. 11/ ص24

افلاطون معتقد است که کشف ماهیت زندگی خوب، امری عقلی، شبیه کشف حقایق ریاضی است؛ درست همان طور که مردم تعلیم نادیده، نمی توانند حقایق ریاضی را کشف کنند، اشخاص نادان و غیر عالم نیز نمی توانند بفهمند که زندگی خوب چیست؟

برای کشف اینکه زندگی نیکو چیست، نخست باید به تحصیل انواع معینی از دانش و معرفت پرداخت. افلاطون به عینیت اصول اخلاقی معتقد است و می گوید: «کردار معینی وجود دارد که مطلق و مستقل از عقیده هر کس است و اینکه امور اخلاقی تنها به رأی یا پسند افراد بستگی داشته باشد، مردود است». 5/ص 12- 10

مذهب افلاطون در بنیاد امر اخلاقی، بر دو فرض اساسی استوار است: یکی اینکه اگر آدمی خیر و شر را بشناسد، هرگز خلاف اخلاق رفتار نخواهد کرد و دیگر اینکه تنها یک نوع زندگی خوب، برای همه آدمیان وجود دارد.

بسیاری فیلسوفان نظر افلاطون را نقد کرده، معتقدند: صحیح نیست که معضلات اخلاقی واقعا نظیر مسائل علمی باشد، زیرا موقعیت اخلاق بر منوال امور علمی نیست؛ افزون بر اینکه ممکن است بگوییم: افراد فاقد صلاحیت علمی نیز می توانند با پیروی از دستورات افراد باصلاحیت، واجد زندگی خوب باشند، پس شرط درک و فهم حقایق اخلاقی، مطلوب است؛ اما شرط لازمی نیست. افزون بر اینکه مطلق انگاری عمل خیر برای همگان، محل تأمل است. 5 / ص 14-12

 

ارسطو اخلاق را بر سعادت بنیاد نهاده و مدعی است که انسان، طالب سعادت است. در نگاه او، اخلاق راه وصول به سعادت است و خوب آن است که در راه سعادت انسان انجام گیرد. وی فضیلت یا اخلاق را حد وسط میان افراط و تفریط میداند، از این رو در نگاه ارسطو افزون بر علم و معرفت، تربیت نفس نیز در حصول فضيلت لازم است. 5/ ص 15 به بعد و 11 / ص 43 به بعد

کمترین ایراد بر این نگاه، این است که همه رفتارهای اخلاقی را نمی توان با معیار حد وسط توجیه کرد. در وفای به عهد و راستگویی حد وسطی وجود ندارد. بسیاری فضایل اخلاقی، مانند این دو را ظاهرا با نظر افلاطون بهتر بتوان تحليل کرد، زیرا این گونه فضایل مطلق است و نسبت به احوال گوناگون تفاوتی ندارد، پس در برخی رفتارها، غير متوسط بودن، شایسته و مناسب شناخته می شود. 8/ ص 370 به بعد

افزون بر اینکه معیار و شاخص سعادت را باید در طبیعت و دنیا جست و جو کرد یا در دنیا و آخرت روشن نیست.

پس از این دو فیلسوف بزرگ، نحله ها و فلسفه های متفاوتی به وجود آمد که هر یک در تبیین بنیاد اخلاق، نظرية خاصی ارائه کردند: کلبيون فلسفه خود را در حوزه اخلاق، براساس شر نسبی موجودات بنانهادند و سعادت انسان را در رهایی و استغنای او از متاع دنیا دانستند و فضیلت را در غنای نفس معنا کردند. 11 / ص 55

 در این اندیشه عواطف و احساسات لطیف انسانی نفی گردید و استغنای نفس، در گریز از جامه تعبیر شد و همه ثمرات تمدن بشری و لذت حسسی و طبیعی، بی ارزش تلقی گردید و رستگاری و سعادت در ترک دنیا و جامعه معنا شد که این خود پایمال کردن یا نادیده گرفتن بخشی از هویت و رفتار آدمی است.

 اگر اخلاق را چگونه زیستن بدانیم، شگاکان معتقدند: خوب و بد یا ارزش و بی ارزش و امثال این مفاهیم، تھی یا لااقل در معنا اثبات ناشدنی اند. بزرگترین نقد بر این دیدگاه، این است که این نظر معتقد است: آن چنان باید زیست که منافع خود را بهتر حفظ کرد. روشن است که این فلسفه از نظر رفتاری به خودپرستی منجر می شود، چنان که یکی از شکاکان (کارنیاس) می گوید: هنگام شکستن کشتی، ممکن است انسان جان خود را به قیمت جان ضعیف تر از خود نجات دهد و اگر چنین نکند احمق است. 14/ ج 22، ص50

اساس نظر «زنون رواقی»، مؤسس مکتب رواقیان، در حکمت عملی بر این است که فضیلت، اراده خوب است و روح فضیلت و رذیلت را باید در اراده جای داد، پس رستگاری به شخصیت انسان بستگی دارد و شخصیت انسان نیز به اراده او وابسته است. اراده خوب نیز آن است که اولا نیرومند و تاثیر ناپذیر باشد و ثانية با طبیعت موافق باشد. 4/ ص 128

این اندیشه، در بی اعتنایی و تاثیر ناپذیری از حوادث، با اخلاق کلبی اشتراک دارد و نقد مذکور برای اخلاق کلبی به نوعی در اینجا نیز وارد است؛ افزون بر اینکه بی اعتنایی به امور جهان نتایجی دارد که خلاف عرف و خرد جمعی است و تنها در اوضاع و احوال خاصی قابل پیروی است و نمی تواند به عنوان اخلاق کلی و همگانی آن را پذیرفت.3. 5/ ص 32

اپیکورس، طرفدار نظرية «لذت انگاری» و «لذت طلبی» بر آن است که تنها چیزی خوب است که لذت آور است. وی معتقد است که اگر لذتهای چشایی، بینایی، شنوایی و لذت عشق را کنار بگذاریم، دیگر نمی دانیم خوبی را چگونه تصور کنیم.5/ ص 20

 این مذهب نیز اگرچه از جهاتی جالب توجه و گیرا باشد؛ اما برخلاف احساس و ادراک ما درباره بنیاد رفتار اخلاقی است. اعتراض انسانها به یک انسان عياش، تنها به این دلیل نیست که وی همواره در پی لذت های سطحی و مبتذل است، بلکه ایراد اساسی تر این است که لذت، تنها تلاش و کوشش در انسان نیست، پس این دریافت که لذت، تنها هدف با ارزش است، قابل اعتراض است.

طرفداران نظریه فایده گرایی در اخلاق، معیار نهایی و انحصاری خوب و بد را« اصل فایده و منفعت» می دانند و با تأکید زیاد می گویند: غایت اخلاقی ای که در همه اعمال باید در پی آن بود، بیشترین غلبه ممکن خیر بر شر است. این بیان به صورت ضمنی نشان می دهد که خیر و شر، هر چه باشند، قابل اندازه گیری اند و یکی از آن دو، به نحوکمی، بر دیگری برتری دارد.

ناتمام بودن این نظریه نیز در این است که اگر مشکلاتی حل ناشدنی در نحوه اندازه گیری، سنجش و موازنه خیرها و شرها وجود داشته باشد که بقينا وجود دارد، اشکالی جدی بر فایده گرایی خواهد بود. 10/ ص 89-88

محبت گرایی با اخلاق بر اساس محبت، از دیگر نظریه ها در بنیاد اخلاق است که در مسیحیت به گونه ای گسترده مقبول افتاده است. این نظریه معتقد است که تنها یک فرمان اخلاقی بینادین، یعنی «محبت بورز» وجود دارد و تمام فرامین دیگر باید از آن استنتاج شود. در انجیل می خوانیم: تو باید با تمام قلبت، با تمام نفست و با تمام روحت، به پروردگارت محبت ورزی. این نخستین و بزرگترین فریضه است. فریضه دوم نیز شبیه همین است که تو باید همسایه ات را همان گونه دوست داشته باشی که خود را دوست داری. همه قوانین الهی و وجود انبیا در این دو فرضیه آویخته اند.؟12/ انجیل متی 22/ ص 37 به بعد

متأسفانه مفسران الهیاتی طرفدار این دیدگاه، نه تفسیری واضح از این نظریه به دست داده اند و نه در باره آن اتفاق نظر دارند. براساس هیچ یک از قرائت های مرتبط با محبت گرایی، مشخص نشده است که چگونه دستور محبت ورزیدن، رهنمود یا راهی برای بیان این است که چه فعلی را باید انجام داد یا از چه قاعده ای

 باید تبعیت کرد؛ مگر اینکه به اصل فایده یا نوعی وحی متوسل شویم، از طرفی نمی توان دانست که چگونه باید همه تکالیف را از محبت استنباط کرد؛ برای مثال استنتاج تکلیف عادل بودن از قانون محبت، بسیار دشوار است.

به نظر می رسد، آنچه تا کنون گذشت، پاسخ مناسب به پرسش اصلی نباشد. پرسش این است که آیا حکم در مورد درستی یا نادرستی یک فعل، به نتایج آن مربوط است یا به دلیل اصلی که فعل مظهر آن یا دلیل اخلاق خوب یا بد بودن انگیزه، نیت یا خصلت مرتبط با آن؟ البته تبین، تحلیل و نقد هر یک از نظریه های یاد شده به پژوهشی دیگر نیاز دارد و از هدف و حوصله این پژوهش بیرون است.

آنچه همه دیدگاه ها یا بیشترشان را در آن گرفتار کرده، این نکته بسیار مهم است که اساس اندیشه و پایه معرفت، بر محور انسان تمرکز کرده و ملاک ارزش رفتار را در محوریت انسان جست و جو میکند (تصویر شماره یک) و این نقطه اصلی جدایی معرفت وحیانی از سایر معرفتهاست. فردی که از شناخت و معرفت حسی بهره مند است و آگاهی و علم را، تنها مختص حس و تجربه می داند. جهان محسوس و مادی را می شناسد، بر این اساس انسان شناسی چنین فردی، چهره علمی و تجربی می یابد. کسی که تنها به شناخت مفهومی - عقلی في اعتماد، و با رویکرد عقل گرایی، معرفت مفهومی - عقلی را تنها راه شناخت معرفی کند، می کوشد تا آدمی را نیز از راه اندیشه و تعقل اثبات و معرفی کند. در در این اندیشه، انسان با حیوان ناطق یا حیوان فرهنگ ساز یا حیوان ابزارساز یا موجود اساطیری معرفی می شود.

نخست اینکه معرفت وحیانی و نگاه قرآن عقل ستیز نیست؛ دوم اینکه این نگاه، چشم بر معرفت حسی و تجربی فرو نمی بندد، بلکه عقل گرایی را به لحاظ اینکه معرفت فراتر از خود را انکار کند یا اینکه معرفت را به افق یافته های خود تقلیل می دهد، ناقص و ناتوان میداند و می کوشد، بندهایی را که پیرامون معرفت شناسی بشر کشیده شده، بگسلاند و هستی شناسی و انسان شناسی ای توحیدی ارائه کند که انسان به لحاظ وجودی «کلمة الله» و از جهت علمی و ارزشی، مظهر اسم جامع الهی، یعنی «خليفة الله» خوانده می شود. 6/ ص 23 به بعد

اکنون به محور اصلی پژوهش خواهیم پرداخت و نظر قرآن را بر اساس واژه ها و اصول انسان شناسی آن، با توجه به هستی شناختی قرآنی ارائه خواهیم داد.

بنیاد اخلاق در قرآن

 چنانکه در آرا و نظرهای گوناگون در مورد اخلاق گذشت، دو مسئله همواره در دانش اخلاق مطرح بوده و هست: یکی اینکه زندگی خوب چیست و ایده آل زندگی چه باید باشد و دیگر اینکه آدمی برای رسیدن به این هدف، چگونه باید رفتار کند؟ هر یک از نظام های اخلاقی و فلسفه های موجود به این پرسش ها پاسخ داده اند که به برخی آنها اشاره شد. از این نکته نباید غفلت کرد که هر یک از نظام های اخلاقی یاد شده، تنها به یک جهت از جهات زندگی با یک نوع از اخلاق و رفتار انسان، بیشتر توجه کرده اند؛ بعضی در تعیین ملاک ارزشی اخلاق، معرفت صحيح و علم را و بعضی حد اعتدال را معیار دانسته، گروهی لذت را هدف در اخلاق و جمعی نفع بیشترین و بعضی عدالت و نیل به کمال و بعضی تکلیف را مبنای ارزش گذاری دانسته اند.

اهمیت اخلاق در قرآن به تبیین و تفصیل نیازی ندارد، چرا که تعالیم اخلاقی قرآن از مهم ترین و مشهورترین مسائل قرآنی است؛ مخاطب قرآن انسان است و اخلاق، پایه و اساس شخصیت انسان را شکل می دهد. بحث اخلاق، بحث درباره ارزش های انسانی است: «چگونه زیستن» و «چگونه رفتار کردن» ؛ اما آنچه در این تحقیق مهم دانسته شد، تبیین میزان، ملاک و معیار در ارزش فعل اخلاقی از نگاه قرآن است. پیش از ارائه و بیان نظر قرآن، اشاره به اصول زیر ضروری است.

اصل یکم. وجودشناسی

هر نظام اخلاقی پیش از هر چیز، بر جهان شناختی و اصل تفسیر از هستی استوار است؛ از این رو نگاه قرآن به هستی، به عنوان اصلی در تبیین بنیاد اخلاق، امری بسیار ضروری است.

رویکرد قرآن در جهان شناختی به دلیل اینکه همه انسانها مخاطب آن هستند، از مراتبی تشکیکی برخوردار است، از این رو قرآن پس از اثبات اصل توحید، ارتباط موجودات با حقیقت هستی راگاه به نحو اضافه قیومی، زمانی اضافه نوری، گاه اضافه على، و .... معرفی می کند؛ اما در نگاه کلی، جهان شناختی قرآن به توحید منتهی می گردد، از این رو بالاترین نظر هستی شناختی قرآن این است که جهان را آینه حق و حقیقت هستی می شناسد ؛ یعنی جهان هستی، تصویری از او، نمایانگر او و شاهد بر اوست. در چنین شناختی از هستی که بر رابطه ظهوری میان خدا و جهان دلالت دارد، هر نوع ثنویت از جهان حذف می شود و مغایریت در بینونت وصفی معنا می گردد: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (بقره/115)

آیت بودن جهان، وصف عارض یا لازم اشیا نیست، بلکه آیت بودن، عین ذات یا تمام ذات آنهاست، از این رو موجودات، تعینات هستی نیستند، بلکه نشانهای هستی اند. قرآن وجود آینه را هویت ذات موجودات معرفی میکند و می فرماید: « كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »(قصص/88) همراهی واژه هالک که به معنای فنای ذاتی است، با واژه شیء که بر دارندگان وجود اطلاق می شود، نشان میدهد که غیر خدا، ذات معدم است و تنها نمود اوست؛ یعنی هالک سلب وجود می کند؛ نه سلب ظهور، پس جهان در ذات خود فانی است و در پرتو وجه الهی، باقی و پایدار : « كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ » (26و27)، «ليس كمثله شيء»(شوری/11) ، ولم يلد و لم یولد(توحید/4) ، «وهو الله الذي لا إله إلا هو»(حشر/ 23-22)، «فاينما ولوا فثم وجه الله»(بقره/115)

در جهان شناختی قرآن، هرگونه ثنویت گرایی مردود، و تنها وحدت گرایی مقبول است، از این رو خداشناسی، نه فقط پایه دین است، بلکه اساس شناخت انسانیت است، زیرا از نظر قرآن، انسانیت بر اصل توحید بنا شده است.

دل گفت مرا علم لدنی هوس است

 تعلیم کن اگر تو را دسترس است

گفتم که الف، گفت دگر، گفتم هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

هستی حقیقتی است که در قرآن، به غیب و شهود تفسیر می شود؛ یعنی ساحت پنهان و ساحت آشکار. مقصود از غیب، چیزی است که از حوزه ادراک و آگاهی حسی خارج باشد؛ برخلاف شهادت که از نظر حسی قابل درک است. براساس این آموزه، واقعیاتی هستند که حواس آدمی توانایی ادراک آنها را ندارند؛ ذات اقدس الهی، فرشتگان، عالم تعینات اسما و صفات، حقیقت وحی، نمونه هایی از عالم غیب اند، پس هستی در عالم طبیعت محدود نمی شود، بلکه عالم محسوس و جهان طبیعت، ظهوری از غیب است. قرآن در تأکید بر وجود عالم غیب، به هر دو سوگند یاد می کند: « فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ وَمَا لَا تُبْصِرُونَ »(حاقه/39-38)  ؛ پس نه چنان است که می پندارید، سوگند یاد می کنم به آنچه می بینید و آنچه نمی بینید.

در قرآن، نزول به نحو تجلی شناخته شده است، از این رو مبدأ نزول، بر مراتب وجود محيط است و در تمام عوالم حضور دارد، پس او را نمی توان در یک مجموعه هم عرض شمارش کرد: «وهو معكم اينما كنتم» (حدید/ 4)

اصل دوم. انسان شناسی

از آنجا که تجلی به وجود و شخص مربوط است، همه اشیا در آیت بودن برای او یگانه اند؛ یعنی هر یک که مظهر خدای یگانه است، خود نیز یک است، به همین دلیل گفته اند، تجلیات مکرر نیستند، بلکه متعددند، از این رو آینه های ظهور حق، کاستی ها و تفاوت هایی نسبت به یکدیگر دارند؛ هم به دلیل محدودیت در مظهر بودن و اینکه نمی توانند تمام وجه حق را نشان دهند: « أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا » (رعد/17)، و هم به دلیل ظرف وجود و محدود بودن در اصل وجود. در این میان، انسان از شاخص های برتری برخوردار است که توان مظهریت تام او را دارد و می تواند آینه تمام نمای حق باشد، از این رو قرآن، وصف جانشین مظهر و خليفة الهی را تنها به انسان اختصاص داده و کرامت، امانت (احزاب/72) و ولایت الهی را تنها در او متجلی می داند.

البته این شاخص ها، با توجه به توانایی و شأنیت وجود حقیقی و گوهر روحی انسان به فعلیت می رسد. به همین دلیل انسان در قرآن از طرفی ستایش بسیار و از طرفی نکوهش شده است، زیرا آن ستایش و نکوهش به فعلیت امتیازات و عدم فعلیت آنها در انسان مربوط است، پس سر عظمت انسان در قیاس با دیگر موجودات، به ساختار تکوینی او مربوط است که فعل جامع خداست ؛ اما شرافت و با ارزش بودن او، به فعلیت یافتن اخلاق الهی در اوست. بر همین اساس، قرآن غایت انسان را فعلیت یافتن اوصاف كمالى الهی در او می داند و خدا را هدف او می شمرد: « أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ » (شوری/53) ،«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » (ذاریات/ 56) . در نتیجه شناخت موقعیت انسان در هستی، اصلی مبنایی در بنیادهای اخلاقی است و این اصل را نمی توان از اصل نخست جدا دانست.

اصل سوم. اخلاق در دین

نظام اخلاقی قرآن، از نظام دینی جدا نیست ؛ یعنی مفاهیم اخلاقی در قرآن، تابع مفاهیم دینی است. از نظر قرآن، اخلاق در درون دین نهفته است، از این رو تقابل اصلی در ارزش میان رفتارها را نباید، میان واژه های خوب و بد یا خیر و شر جست و جو کرد، بلکه تقابل در مفاهیم اخلاقی زمانی معنا دارد که از متن واژه های دین، یعنی ایمان و کفر استنتاج شود، پس خوب و بد، بی توجه به ایمان و کفر بی معناست ؛ از این رو تفکیک مفاهیم اخلاقی از واژه های اصلی در دین امکان ناپذیر است. واژه کفر در قرآن، یک واژه اصیل توصیفی، با محتوایی کاملا عینی و واقعی است. با این همه روشن است که هاله ای ارزشی این واژه را در میان گرفته که آن را از محدوة توصیفی صرف بیرون می برد. این هاله ارزشی، یعنی سپاسگزار نبودن در برابر نعمات و الطاف الهی، بنیاد معنا بخشی مفاهیم اخلاقی را شکل می دهد.3/44

توضیح اینکه در بافت غیر دینی عصر جاهلیت، «تواضع» و «تسليم»، صفاتی موهن و نکوهیده و نشانه زبونی و منش پست بود و در مقابل «تکبر» و «گردنکشی»، نشانه شرافت و بزرگی به شمار می آمد. با ظهور اسلام این معیار در ارزش مفاهیم اخلاقی به کلی دگرگون شد و در بافت و اوضاع دینی و احوال توحیدی اسلام، «تواضع» در برابر خدا و «تسليم» کامل و محض در پیشگاه او، برترین فضیلت ها به حساب می آمد و «تکبر»، «عصیان» و «گردنکشی»، نشانه بی دینی و از مفاهیم بد و بی ارزش در اخلاق شناخته شد. این تغییر در ارزش، گواه این است که مفاهیم اخلاقی در قرآن، بر پایه مفاهیم اصیل دینی، ارزش یا ضد ارزش شمرده می شود، از این رو تفکیک میان مفاهیم اخلاقی و مفاهیم اصیل دین، از نظر قرآن ناصواب است و نمی توانیم خوب و بد، و خیر و شر را جدا از مفاهیم اصیل دینی معنا کنیم، زیرا معنا و مفهوم در واژه های اخلاقی برخواسته از لایه زیرین مفاهیم اصيل در دین است.

اصل چهارم. آيات قرآن

گزاره ها و آیات در قرآن، به سه بخش کلی تقسیم می شود: بخش نخست به معرفی خدا مربوط است و در مقام توصیف ویژگی های وجودی اوست که از آن به اسما و صفات الهی، همچون رحمن، رحیم، غفور و یاد می شود؛ به عبارتی تمام واژه ها و کلمات را می توان در این بخش به عنوان شاخص وجود برتر شناخت.

بخش دوم گزاره ها به انسان مربوط است و در مقام بیان جایگاه وجودی او در جهان هستی و توصیف انسان در مقایسه با سایر موجودات است. البته این بخش به گزاره های مربوط به وجود انسان که به خلقت مربوط است و گزاره های مربوط به ویژگی های ارزشی انسان تقسیم می گردد که قسم دوم، به مفاهیم اخلاقی در حوزه انسان مربوط است که با توجه به اصول پیشین، می توانیم این مفاهیم را در تعین و انعکاس مفاهیم، به خدا مربوط بدانیم. البته برخی از آیات نیز به توصیف چگونگی ارتباط میان افراد انسان در زندگی جمعی می پردازد.

بخش سوم آیات و گزاره ها، به توصیف جهان هستی مربوط است و در مقام تبیین نظریه توحیدی در هستی شناختی است.

با در نظر گرفتن تمام اصول پیشین، روشن می شود که ارزش و سنجش در مفاهیم اخلاقی مربوط به انسان، با مفاهیم مربوط به خدا و هستی، پیوندی وجودشناسانه دارد؛ یعنی شاخص و ملاک ارزش انسان از نگاه قرآن، تعين و تجلی یافتن ویژگی های وجودی خدا در اوست، پس در معنای فوق اخلاق انسان نسبت به اوصاف خدا سنجش می شود و اندازه ارزش در آن، به اندازه تعين و تشخص آن وصف وابسته است . 3/ 36 به بعد

پس راستگویی و صداقت خوب است، چون تعين بخش این ویژگی خداست : «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حديثاً » (نساء / 87) و «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا» (نساء/ 122)

و ظلم بد است، چون «وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ » ( آل عمران/ 182) . نیکی به پدر و مادر، رفتار با ارزش است و قرآن نیز انسانها را به آن دعوت کرده است: «و بالوالدين إحسانا» ( اسراء/ 24) زیرا این گونه رفتارها تعين و تجلی رحمت الهی است.

در آیه یاد شده حلقه ارتباطی با ارزش بودن اخلاق انسان در برخورد با پدر و مادر، تعین واژه رحمت، به عنوان وصف خداست. قرآن همواره بر رحمت الهی و بخشایندگی او تأکید دارد و رحمت انسانی را بازتاب رحمت خدا میداند: از این رو رحمت از نظر قرآن، ارزش اخلاقی است. این وابستگی بنیادی او صاف انسانی به اخلاق الهی از نگاه قرآن، به صورت مشخص و روشن، در این آیه بیان شده است:

« وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ و َاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» ( نور/ 22 ) ببخشید و چشم بپوشید؛ مگر دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد. خداوند آمرزنده و رحیم است.

در اینجا باید به این نکته مهم اشاره کرد که مجموعه تعالیم قرآن ناظر به انسان است و تفکیک ساحت های وجودی انسان، امری غیر معقول و غیر ممکن است، زیرا انسان در عین کثرت ساحتهای وجودی، از یک وحدت برخوردار است، به نظر می آید، تفکیک میان آیات و گزاره های قرآنی نیز امری غیر مطلوب باشد. اگر چه به لحاظ نظری، تفسیر و تبیین علمی گزاره های مربوط به خدا، در حوزه كلام و فلسفه و رسالت متکلمان است و نیز گزاره های مربوط به انسان در حوزه دانش فقه و حقوق یا حوزه علوم تربیتی، پژوهش می شود و در گذر زمان، این حوزه های از یکدیگر فاصله گرفته اند؛ اما باید پذیرفت که گزاره های قرآنی در بخش های مختلف، به هیچ وجه، به طور کامل از یکدیگر جدا و مجزا نیستند، بلکه با هم مرتبط و نزدیک، و برتر از آن در هم تنیده اند.

 

سبک و ساختار نظم آیات قرآن نیز گواه این مدعاست و این برآمده از این حقیقت است که جهان شناختی قرآن «خدا مرکزی» است و همه چیز بر محور او معنادار می شود؛ یعنی در قرآن هیچ مفهومی از مفهوم خدا جدا نیست. در قلمرو اخلاقیات انسانی نیز که مطمح نظر این مقاله است، مفاهیم اخلاقی در انعکاس طبیعت او صاف خدا معنا دارد، از این رو حتی اصطلاحات واجب، مستحب، حرام، مکروه و جایز نیز بیانگر رفتارهای لازم و ضروری یا غیر ضروری، ایجابی یا سلبی است که با معیار ارزش خوب و بد ارزیابی می شود. نقش این اصطلاحات آن نیست که خواص و ویژگی های عینی یک رفتار را توصیف کند، بلکه نقش آنها در طبقه بندی کردن همه رفتارها و اعمال مؤمنان، بر حسب تعلق آنها به یکی از مقولات ارزش اخلاقی است. این بدان معنا نیست که در قرآن، گزاره های توصیفی وجود ندارد، بلکه به این معنی است که گزاره های قرآنی را باید در یک شبکه بسیار پیچیده و منسجم که به هستی شناختی رهنمود دارد، جست و جو کرد، پس نظام اندیشه های اخلاقی که در قرآن وجود دارد، تقریبا به طور انحصاری، بر نظام توحیدی در هستی استوار است. به این ترتیب نباید گزاره های مربوط به رفتارهای اخلاقی را از دیگر گزاره های قرآن جدا سازیم، زیرا گزاره های اخلاقی قرآن، در گزاره های کلیدی و اصلی دین ریشه دارد، پس نباید واژه های «فسق، ظلم، نفاق، ذنب، فحشا، حرام، اثم، كذب و...» را از کفر، شرک، عصیان ظلالت و ..، و واژ ه های «تقوا، بر، حلال، مستحب، واجب، قسط، عدالت و ...» را از ایمان، اسلام، تسلیم، هدایت و ...، تفکیک کرد.

نتیجه

از آنچه گذشت، روشن شد که در نگاه قرآن، هستی واحدی حقیقی است که دارای دو ساحت غیب و شهود، باطن و ظاهر یا پنهان و آشکار است. غیب حقیقت، واقعیت و معنای هستی است و شهود حق، ظهور و بازتاب آن معناست. از شاخص های این هستی که قرآن معرفی می کند، حق بودن، نیکو بودن و شعور داشتن است: «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ » ( روم/ 8) ؛ «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ» (انبیاء /۱۶ ) ؛« وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا» (ص/۲۷ ) ؛«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ» (سجده/۷) ؛ «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (اسراء/ ۴۴)

در این میان انسان آینه تمام نما و ظهور آن حقيقات غیبی است و کرامت و ارزش او نیز در تعين دادن به آن حقیقت در عالم شهادت است، از این رو مفاهیم اخلاقی در حوزه انسان، در اندازه این ظهور و تعین آن ارزش می یابد، پس در نگاه قرآن، ملاک در ارزشی بودن رفتار انسان، بلکه خود انسان، در سنجش با اندازه تعیین و تشخص اوصاف الهی قرار می گیرد، از این رو قرآن، ظهور انسان را در احسن عمل خوانده است: « «.. لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا...» (ملک/2) و مصداق احسن عمل را در ستایش و پرستش او، یعنی تجلی دادن او معرفی می کند: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/56) و ارزش را در انسان، نزدیکی او به حق می شناسد. بدیهی است که مراد از قرب الهی، قرب زمانی، مکانی، اعتباری، عاطفی و ... نیست، بلکه مراد قرابت وجودی است؛ یعنی انسان در شاخص های وجودی، همچون او باشد: «فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى» (نجم/9)

این سخن که ارزش از نظر قرآن، در اندازه تعین اوصاف الهی است، از سخن اشاعره دور است که حسن و قبح و خوب و بد را در اوامر و نواهی الهی می دانند، زیرا در اینجا معیار و ملاک سنجش بایدها و نبایدهای الهی نیست، بلکه در عینیت اوصاف الهی است، زیرا در این مقیاس، ارزش بر واقعیتهای عینی استوار شده ؛ نه بر اعتبارات انشایی و اخلاقی، از این رو کمال در تعين وجودی، ارزشمند می گردد، آن هم در تعين بخشیدن شاخص های اوصاف برتر وجود الهی.

قرآن در آیات متعدد و با بیان ساده و رسا، ادعای یاد شده را تبیین می کند: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ...»( بقره/177)  ؛ نیکی آن نیست که روی خود را به سوی مشرق یا مغرب کنید، بلکه نیکو کسی است که به خدا، روز جزا، فرشتگان، کتاب های آسمانی و پیامبران ایمان دارد و از مال خود که آن را دوست دارد، به خویشان، و یتیمان، تنگدستان، در راه ماندگان، سائلان و برای آزادی بردگان بدهد، و نماز را اقامه کند و زکات دهد و آنها که چون پیمان کنند، به پیمان خویش وفا دارند و صبوری پیشگان در سخن و مرض و هنگام جنگ، همین کسانند که راستی پیشه کرده اند و همینان خود پرهیزگارانند.

این آیه به خوبی و روشنی بر این امر تأکید دارد که «بر» که یکی از مفاهیم اخلاقی قرآن است، در معنای واقعیش، به جای آوردن یک فعل طبیعی یا یک رفتار فقهی و ظاهر دینی نیست، بلکه بر، تقوا و نیکی به رفتار اجتماعی ای گفته می شود که از ایمان واقعی به وحدانیت خدا نشأت می گیرد؛ یعنی بر، به وضوح، در ارتباط با صدق (صمیمیت در ایمان و تقوا (خداترسی) معنا شده است.

پس مجموعه تعالیم و گزاره ها در قرآن، از ارتباط معنایی خاصی برخوردارند که با توجه به آن می توان تحلیلی صحیح از مفاهیم اخلاقی ارائه داد و برداشت های خوب و بد»، در آن مجموعه معنا می یابد، از این رو اسلامی شدن فضیلت های قبیله ای، قومی و فرهنگی در آنچه بیان شد، مفهوم می یابد.

به آیات زیر توجه کنید: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَا كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ» (انبیا/94)

و هر کس کار نیک کند و مومن باشد، پس در کوشش او ناسپاسی نباشد و ما آن را برای وی می نویسیم. در این آیه عمل نیک و رفتار با ارزش و ماندگار، به ایمان منوط شده است.

  «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ  وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ»(نور/39)

و کسانی که کافر شدند، اعمالشان چون سرابی در بیابانی است که تشنه آن را آب می پندارد، چون به سوی آن آید، چیزی نمی یابد ؛ اما خدای را نزد خود یابد، پس خدای، حساب او را تمام دهد و خدا زود به حساب می رسد.

«مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ  أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ  لَا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَى شَيْءٍ   ذَلِكَ هُوَ الضَّلَالُ الْبَعِيدُ»( ابراهیم/18)

مثل کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند، چون کسانی است که اعمالشان چون خاکستری است که در روز طوفانی بادی تند بر آن وزد و از آنچه کسب کرده اند، چیزی برایشان نماند، این همان گمراهی شدید است.

فراخوان الهی در کتب مقدس نیز ناظر به فعال کردن و تجربه پویای آدمیان در به کار بستن توانایی ها و به فعلیت در آوردن و تجلی بخشیدن به اوصاف الهی است و نواهی الهی در کتب مقدس علیه آن تجلیاتی است که به جای آنکه خلاق باشند، مخرب همان کمالات و تجلیات و ظهورات اوصاف خداست، پس پشتوانه با بنیاد اخلاق و فضائل اخلاقی، ایمان به خداست. تقوا که لازمه هر فعل اخلاقی است، بنیادی استوار و قابل اعتماد در دین دارد: « أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ  وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»(توبه/109)

از آنچه گذشت روشن می شود که تفاوت های پایه ای در بنیاد اخلاق میان آرای فیلسوفان و اندیشمندان علم اخلاق از یک سو و نگاه قرآن از سوی دیگر، در دو اصل مهم خلاصه می گردد: یکی رویکرد به جهان هستی و دیگری در نگاه به جایگاه انسان در هستی ؛ به این معنا که فیلسوفان، واقعیت هستی را پذیرفته و انکار ناشدنی دانسته و به دنبال شناسایی آن برآمده اند تا بر اثر معرفت شناسی هستی، بهترین و برترین را برگزینند، از این رو افلاطون به دنبال خیر و ارسطو در پی سعادت، در این واقعیت هستی بر آمده اند ؛ به عبارت دیگر، بنیادهای اخلاقی در نگاه علمی و فلسفی، از جست و جو در لابه لای واقعیت محسوس و معلوم استخراج میگردد ؛ برای مثال انسان موجودی واقعی و انکار ناشدنی است، پس باید در این انسان، به عنوان یک واقعیت جست و جو و پژوهش کنیم تا شاخص برتر و بهتر را در او بیابیم. با این رویکرد افلاطون دانایی را و ارسطو حد اعتدال را ملاک برتر در انسان می شناسند و رواقييون و کلبیون رهایی انسان از دنیا و بی علاقگی او به دنیا و گریز از دیگران را ملاک سعادت انسان معرفی می کنند و دیگر دن شاخص بهتر و برتر انسان را، اراده خوب داشتن یا محبت، منفعت و لذت بردن می دانند.

ریشه رویکرد و نگاه اولی فیلسوفان و اندیشمندان، جهان موجود، محسوس و معلوم است. به دنبال این نگاه است که انسان شناسی آنان چهره علمی و تجربی دارد، زیرا آگاهی و معرفت را به حس و تجربه اختصاص می دهند یا انسان شناسی آنان رنگ عقلانیت دارد، زیرا پایه معرفت و آگاهی را عقل و خرد آدمی می شناسند، از این رو انسان به عنوان موجود اندیشمند یا حیوان فرهنگ ساز و ابزار ساز شناخته می شود.

در نگاه قرآن، بنیاد اخلاق بر هستی استوار است ؛ اما نه به عنوان واقعیت انکار ناشدنی، بلکه به عنوان اینکه هستی چگونه پدید آمد و از کجا شکل گرفت؛ یعنی در حوزه شناخت، پرسش را فراتر قرار داده و ذهن آدمیان را به نکته بسیار مهمی معطوف می دارد و هستی را همان گونه که پیش تر اشاره شد، به یک واحد غیب و شهود معرفی می کند و شهود را ظهور غیب می شناسد.

آخرین مرد آسمانی (قولوا لا اله الا الله تفلحوا) بود. در این نگاه و رویکرد، مرز جدایی اندیشه قرآن از دیگر اندیشه ها روشن می شود، از این رو انسان نه تنها موجود خردمند و با فرهنگ، بلکه انسان به عنوان كلمة الله و فعل الله معرفي می شود و او را در آینه و مظهر حق بودن توصیف می کند، به همین دلیل مهم نویسنده در این مقاله، تحت عنوان بنیاد اخلاق در قرآن، معتقد است که هیچ مفهوم اخلاقی در قرآن، از مفهوم وجودی و وصفی خدا جدا نیست و داوری بر خوب و بد، منفک از مفاهیم خداوندی، معنا ندارد ؛ یعنی مفاهیم ارزشی در حوزه انسان با مفاهیم وجودی در خداوند پیوند وجودشناسانه دارد و در حوزه انسان نیز تفکیک خیر و شر به عنوان مفهوم اخلاقی، از ایمان و کفر، به عنوان مفهوم فکری و دینی، مورد قبول قرآن نیست، زیرا قرآن ناظر به انسان است.

بدیهی است که تفکیک در ساحت های فکری، روانی و جسمی آدمیان امری ناممکن است، پس تفکیک در آیات قرآن و داوری میان آنها نیز امری غیر معقول است. قرآن به عنوان حقیقتی بهم پیوسته، از یک منبع واحد نازل شده و ناظر بر یک موجود منسجم است و آن موجود منسجم، یعنی انسان كلمة الله و خليفة الله معرفی شده است، پس همه ارزش های اخلاقی و به عبارت دیگر، تمام بنیادهای اخلاقی او در الله معنادار می شود؛ البته وجه اشتراک بنیاد اخلاق در قرآن با سایر آرا و نظرات در بنیاد اخلاق، به عدم نفي ملاک های مذکور، به عنوان جزئی از ارزش های اخلاقی از نظر قرآن منوط است، زیرا قرآن حس یا عقل و دنیا را نفی نمی کند، پس اشتراک در جزء است؛ نه کل.

منابع

1.قرآن کریم

 ۲. نهج البلاغه.

 ٣. ایزوتسو، توشيهيكو، مفاهیم اخلاقی - دینی در قرآن مجید، ترجمه دکتر فریدون بدره ای، چاپ اول، نشر فرزان، سال ۱۳۷۸

 ۴. برن، ژان، فلسفه رواقی، ترجمه سیدابوالقاسم پورحسینی، چاپخانه کاویان، چاپ اول، سال ۲۵۳۶.

 ۵. پایکین، ریچارد، کلیات فلسفه، ترجمه دکتر سید جلال الدين مجتبوی، مؤسسه انتشارات حکمت، چاپ اول، سال ۱۳۶۷.

۰۶ پارسانیا، حمید، هستی و هبوط (انسان در اسلام)، دفتر نشر معارف، چاپ اول، ۱۳۸۳.

 ۷. سالیوان، راجر، اخلاق در فلسفه كانت، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشار طرح نو، چاپ اول، ۱۳۸۰.

 ۸. طباطبائی، محمد حسین، الميزان، ۲۰ جلد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت ۔ لبنان، ۱۹۷۳م.

 9. علم الهدی، جمیله، مبانی تربیت اسلامی و برنامه ریزی درسی براساس فلسفه ملاصدرا، انتشارات دانشگاه امام صادق لا، چاپ اول، سال ۱۳۸۴.

۱۰. فرانکنا، ویلیام، فلسفه اخلاق، ترجمه انشاء الله رحمتی، مؤسسه انتشارات حکمت، چاپ اول، ۱۳۸۰.

 ۱۱. فروغی، محمد علی، سیر حکمت در اروپا، انتشارات کتابفروشی زوار، سال ۱۳۴۴.

 ۱۲.كتاب مقدس، عهد عتیق و عهد جديد، انجمن پخش کتب مقدس، سال ۱۹۸۷.

 13.گریفین، دیویدری، خدا و دین در جهان پسامدرن، ترجمه حمیدرضا آیت اللهی، مرکز مطالعات و انتشارات آفتاب توسعه، چاپ اول، ۱۳۸۱.

 ۱۴. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ۲۲ جلد، انتشارات صدرا، چاپ دوم، بهمن سال ۱۳۸۴.

 

منتشر شده در اخلاق، شماره هشتم


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :