ارسال به دوستان
کد خبر : 257577

آیا همه چیز ماندگار است؟

اثبات گرایی منطقی، که امور محصل تجربی را به عنوان مبنای نهائی استدلال خود مسلم می پندارد، برخلاف اثبات گرایی قدیمی تر فیلسوف فرانسوی، اگوست کنت، دیگر تجربه حواس را نقطه آغاز خود قرار نمی دهد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

آیا همه چیز ماندگار است؟

اثبات گرایی منطقی، که امور محصل تجربی را به عنوان مبنای نهائی استدلال خود مسلم می پندارد، برخلاف اثبات گرایی قدیمی تر فیلسوف فرانسوی، اگوست کنت، دیگر تجربه حواس را نقطه آغاز خود قرار نمی دهد.

آیا همه چیز ماندگار است؟ در عالم ما همه چیز حتی باقیماندهی اضمحلال سیاه چاله به نحو فشردهای باقی می ماند: «برخلاف آنچه ابتدا گمان می کردم، هیچ بچه جهانی (Baby Universe) وجود ندارد.» استفن هاوکینگ (Stephen Hawking) بسیار متأسف است که جماعت علمی - تخیلی را ناامید کرده است.
 
علاوه بر این، طبق گفته ی رادولف تاچنر، استاد محاسبات علمی وین، قضیه ی اول ناتمامیت گودل پیامدهای زیر را برای متخصصان علوم رایانه دارد: «عالم رویه ای ندارد که بتوان آن را توسط یک ماشین محاسباتی که توانایی تصمیم گیری داشته باشد، انجام داد. زیرا همه ی برنامه های رایانه ای چه در حالت توقف و چه در حالت اجرای بدون وقفه در حلقه ای بی پایان قرار دارند. این سخن پیام رهایی اغلب اعتقادات دینی از چنگال دانش بی پایان و قدرت مطلق رایانه را در بردارد. هرچند مفهوم ماشین محاسبه تقریبا از اذهان ما پاک شده است، اما همیشه روشهای مردود لکه ای از خود به جای می گذارند که پاک شدنی نیست.» حتی قبل از تاچنر، آلن تورینگ ثابت کرده بود که «مسئله ی توقف» حل نشدنی است.امید خوشبینانه ی موریتس شلیک و رادولف کارناپ و دیگر اعضای حلقهی وین که در آینده وضعیتی پیش می آید که تمام اهداف آشکار خواهند شد، کاملا توسط فاشیسم و نازیسم نابود شد.از خود می پرسم که آیا زمان آن نیامده است که هاوکینگ و همفکرانش نه تنها شیوهی تفکر انتزاعی و قوانین تجربی بلکه مبانی پوزیتیویستی تفکر علمی خود را که به نظر می رسد ریشه در فضای فکری قرن نوزدهم دارد، بررسی کنند؟
 
با وجود این، بررسی این موضوع از آن جهت که زیربنای ریاضیات و منطق را تحت تأثیر قرار داده، کار ساده ای نیست. اثبات گرایی (پوزیتیویسم) تنها یک نظریه نیست، بلکه یک جهان بینی است و برخی از دانشمندان علوم طبیعی متوجه نبودند که دائما دارند جهان را با عینک اثبات گرایی نگاه می کنند. به این ترتیب من اکنون نگاهی نقادانه به مفروضات زیربنایی این جهان بینی خواهم انداخت.
 
تنها چیزی که هاوکینگ نیاز داشت، مشورت با کسی مثل پوپر بود. کار پوپر اهل بریتانیا، متولد ۱۹۰۲ در وین و در گذشته در سال ۱۹۹۴ است. در سال ۱۹۴۶ استاد منطق و علوم نظری دانشکده ی اقتصاد لندن شد و متوجه محدودیت های علوم طبیعی شد. در جوانی به عضویت حلقهی وین درآمد. حلقه ای که متشکل از فیلسوفان، ریاضی دانان و دانشمندان اثبات گرایی بود که گرداگرد موریتس شلیک از شاگردان ماکس پلانک گرد آمده بودند. از دیگر اعضای این حلقه می توان به کورت گودل اشاره کرد. آنها در سال ۱۹۲۲ بیانیه ای تحت عنوان «جهان بینی علمی» منتشر کردند که مبین این نکته بود که تنها گزاره های ریاضی و منطق که صوری محض اند و هیچ گونه محتوای تجربی ندارند و گزاره های علوم تجربی که کاملا از نظر تجربی قابل اثبات اند، گزاره هایی بامعنی هستند. به این ترتیب آیا تمام گزاره هایی که فراتر از تجربه اند مانند گزاره های متافیزیکی بی معنی اند؟
 
اثبات گرایی منطقی، که امور محصل تجربی را به عنوان مبنای نهائی استدلال خود مسلم می پندارد، برخلاف اثبات گرایی قدیمی تر فیلسوف فرانسوی، اگوست کنت، دیگر تجربه حواس را نقطه آغاز خود قرار نمی دهد. کنت اصطلاح «اثبات گرایی» (Positivism) را در سال ۱۸۳۰ رایج کرد و تجربه ی حواس را ملاک سنجش میزان صحت یک مدعا می دانست. در این حوزه دیگران از نواثبات گرایی منطقی یا تجربه گرایی سخن می گفتند.
 
این مکتب عمیقة تحت تأثیر «عینیت»، «دقت» و «درستی» علوم طبیعی و ریاضیات قرار داشت. یک قرن بعد از کنت نواثبات گراها نیز آزمون تجربی را برای فلسفه لازم دانستند. آزمونی که تمام گزاره ها را به اثبات برساند. به عقیده ی آنها تنها گزاره هایی که موضوع اموری باشند که مستقیما قابل مشاهده هستند و یا به نحو تجربی آزمون پذیر باشند، حقیقت دارند و بامعنا به شمار می روند. پرواضح است که در فلسفه و علومی از این دست بازتابی از امور فراتجربی، دینی و در واقع «خدا» وجود ندارد. به نظر می رسد فلسفه به منطق و تحلیل زبان محدود شده است. مابعدالطبیعه به کلی کنار رفته و الهیات یک امر از پیش بی معنی به شمار می رود.
 
اما روی هم رفته، آیا «شناخت» اثبات گرایانه چنین نمی گوید که مسائل مابعدالطبیعی، مسائلی شبه علم و بی معنی و واهی است؟ ایراد کارل پوپر در مراحل اولیه این بود: این امید می تواند همیشه خرسند کننده باشد. زیرا، هیچ چیز آسان تر از پرده برداشتن از مسئله ای «بی معنی» یا «علم نما» نیست. همه ی شما کاری که باید انجام دهید این است که حد و مرز مناسبی برای معنای «معنا» ترتیب دهید، آنگاه می توانید برای سوالهای نامناسبی که نمی توانید پاسخی برای آنها بیابید، حد و مرز تعیین کنید. به علاوه اگر همه چیز را به جز مسائل علوم طبیعی بی معنا بدانیم، هرگونه بحث دربارهی مفهوم «معنا» بی معنا خواهد بود. اعتقاد به معنا، زمانی که مطرح شد برای همگان بی چون و چرا بود و دیگر نمی شد به آن حمله برد. (به اصطلاح ویتگنشتاین) شکست ناپذیر و قطعی» شده بود.
 
اما امید خوشبینانه ی موریتس شلیک و رادولف کارناپ و دیگر اعضای حلقهی وین که در آینده وضعیتی پیش می آید که تمام اهداف آشکار خواهند شد، کاملا توسط فاشیسم و نازیسم نابود شد. در همان اوایل ۱۹۳۵ کارناپ به آمریکا مهاجرت کرد. در سال ۱۹۳۶ شلیک توسط گلوله ی یکی از شاگردان پیشین اش به قتل رسید. در سال ۱۹۳۷ پوپر به نیوزیلند مهاجرت کرد و در سال ۱۹۳۸ سایر اعضای حلقهی وین که عمدتا یهودی بودند به همین دلیل تحت فشار قرار گرفته و مهاجرت کردند. به این دلیل اثبات گرایی منطقی اکنون جهان آنگلوساکسون را در بر گرفته است و حالا مهم تر از همه به این سؤال نقادانه می پردازیم که آیا تنها مسائل جعلی بی معنی وجود دارند؟
 
منبع: علم و دین، هانس کوک، ترجمه رضا یعقوبی، چاپ اول، نشر تمدن علمی، تهران 1395

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :