ارسال به دوستان
کد خبر : 254630

ارزش خودساخته ی همه چیز

هگل و دیگر فیلسوفان مکتب ایده آلیسم آلمان از مفاهیمی چون «روح»، «ذهن»، «خدا»، «مطلق»، «ذات لایتناهی» و مانند آن شروع می کردند و این مفاهیم را واپسین حقیقت می شمردند. فوئرباخ با پافشاری بر این که فلسفه باید از جهان محدود مادی آغاز شود، دوباره این رابطه را وارونه کرد. مارکس نیز به پیروی از فوئرباخ تفسیر تازه ای از هگل به دست داد، یعنی هگل به مثابه فیلسوف انسان و نه فیلسوف «ذهن». این مقاله به تفاوت تفسیر مارکس و فویرباخ از هگل می پردازد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

ارزش خودساخته ی همه چیز

تفاوت تفسیر مارکس و فویرباخ از هگل

نویسنده: پیتر سینگر
برگردان: لیلا سلگی

چکیده
هگل و دیگر فیلسوفان مکتب ایده آلیسم آلمان از مفاهیمی چون «روح»، «ذهن»، «خدا»، «مطلق»، «ذات لایتناهی» و مانند آن شروع می کردند و این مفاهیم را واپسین حقیقت می شمردند. فوئرباخ با پافشاری بر این که فلسفه باید از جهان محدود مادی آغاز شود، دوباره این رابطه را وارونه کرد. مارکس نیز به پیروی از فوئرباخ تفسیر تازه ای از هگل به دست داد، یعنی هگل به مثابه فیلسوف انسان و نه فیلسوف «ذهن». این مقاله به تفاوت تفسیر مارکس و فویرباخ از هگل می پردازد.
ارزش خودساخته ی همه چیز

گوهر مسیحیت در 1841 یعنی دو سال پیش از نخستین دیدار مارکس و انگلس منتشر شد. احتمالاً این کتاب بر مارکس به اندازه ی انگلس اثر نگذاشت، چرا که او پیش تر این اندیشه ها را از باوئر گرفته بود، اما آثار بعدی فوئرباخ، به ویژه کتاب رساله های مقدماتی برای اصلاح فلسفه، تأثیر سرنوشت سازی بر مارکس گذاشت و آغازگر مرحله ی مهم بعدی در سیر تکامل فکری مارکس شد.
فوئرباخ در آثار بعدی اش از نقد دین فراتر رفت و خودِ فلسفه هگل را نقد کرد. اما نقد فوئرباخ از هگل شکل عجیب و غریبی داشت، زیرا فوئرباخ مدام هگل را زیرورو می کرد و روش هگل را در برابر تمام فلسفه هایی که به شیوه ی هگلی بود، به کار می برد. هگل «ذهن» را نیروی محرک تاریخ و انسان ها را تجلی «ذهن» می دانست. به عقیده ی فوئرباخ این کار سرشت انسان را خارج از وجودش قرار می دهد و در نتیجه همانند دین انسان را نسبت به خودش بیگانه می کند.
به بیانی کلی تر، هگل و دیگر فیلسوفان مکتب ایده آلیسم آلمان از مفاهیمی چون «روح»، «ذهن»، «خدا»، «مطلق»، «ذات لایتناهی» و مانند آن شروع می کردند و این مفاهیم را واپسین حقیقت می شمردند، و مردم عادی، حیوانات، میزها، سنگ ها و چوب ها را در کنار باقی جهان محدود مادی، تعبیر با تجلی ناقصی از جهان روحانی می دانستند. فوئرباخ با پافشاری بر این که فلسفه باید از جهان محدود مادی آغاز شود، دوباره این رابطه را وارونه کرد. فکر بر وجود مقدم نیست، وجود بر فکر تقدم دارد.
هگل و دیگر فیلسوفان مکتب ایده آلیسم آلمان از مفاهیمی چون «روح»، «ذهن»، «خدا»، «مطلق»، «ذات لایتناهی» و مانند آن شروع می کردند و این مفاهیم را واپسین حقیقت می شمردند، و مردم عادی، حیوانات، میزها، سنگ ها و چوب ها را در کنار باقی جهان محدود مادی، تعبیر با تجلی ناقصی از جهان روحانی می دانستند. فوئرباخ با پافشاری بر این که فلسفه باید از جهان محدود مادی آغاز شود، دوباره این رابطه را وارونه کرد. فکر بر وجود مقدم نیست، وجود بر فکر تقدم دارد.از این رو فوئرباخ نه خدا، نه اندیشه، بلکه انسان را محور فلسفه ی خود قلمداد کرد. حکایتی که هگل درباره ی پیشرفت «ذهن» و غلبه ی آن بر از خودبیگانگی برای دست یافتن به آزادی نقل کرده بود، در نظر فوئرباخ بیان رازگونه ی پیشرفت انسان ها و غلبه ی آنها بر از خودبیگانگی، متأثر از دین و فلسفه بود.
مارکس از فکر به زمین کشاندن هگل با بهره گیری از روش های او، برای حمله به وضعیت موجود انسان، استفاده کرد. او در دوره ی کوتاه سردبیری روزنامه ی راین از برج عاج فلسفه هگل پایین آمد و به موضوع های عملی تری توجه کرد مانند سانسور، طلاق، قانونی در پروس که مانع از جمع آوری درختان افتاده ی جنگلی می شد، و فقر اقتصادی تاکداران موزل. (1) زمانی که روزنامه توقیف شد، مارکس به فلسفه بازگشت و از راهکار فوئرباخ در دگرگونی فلسفه ی سیاسی هگل استفاده کرد.
عقاید مارکس در این برهه (1843) هنوز لیبرالی است تا سوسیالیستی. او همچنان فکر می کند تنها چیز لازم تغییر خودآگاهی است. او در نامه ای به آرنولت روگه (2)، هگلی جوانی که در دوره ی کوتاه سالنامه ی آلمانی- فرانسوی با او همکار بود، نوشت: «باید دیگر بار در این مردم احساس آزادی و شرافت انسانی را برانگیخت. تنها این حس... می تواند جامعه را دوباره به اجتماعی از مردم تبدیل کند و به والاترین هدف انسان ها، حکومتی دموکراتیک، تحقق ببخشد.» و در نامه ی دیگری به روگه درباره ی کار مشترکشان نوشت
می توانیم هدف نشریه ی ادواریمان را در یک عبارت خلاصه کنیم: خودآگاهی (همپایه ی فلسفه ی انتقادی) زمانه در خصوص تلاش ها و آرزوهایش... انسان برای بخشیده شدن گناهانش باید آن ها را همان طور که هستند اعلام کند (R 38).

مارکس تا این هنگام به پیروی از فوئرباخ تفسیر تازه ای از هگل به دست داد، یعنی هگل به مثابه فیلسوف انسان و نه فیلسوف «ذهن». هرچند نظر مارکس درباره ی انسان ها بر جنبه های ذهنی، اندیشه و آگاهیشان، متمرکز بود. نخستین نشانه های راه حل آینده ی مارکس برای بهبود شرایط مادی و اقتصادی زندگی انسان در مقاله ای با نام «مسئله ی یهود» جلوه کرد که در 1843 نوشته شد. این مقاله در نقد و بررسی دو کتاب برونو باوئر درباره ی مسئله حقوق مدنی و سیاسی یهودیان است.
مارکس برداشت دوستش را که این موضوع مسئله ای دینی است، رد می کرد. او می گوید ما باید یهودی هر روزه را به حساب آوریم، نه یهودی روز سَبَت را. مارکس کلیشه های متداول پول پرستی و چانه زنی های یهودیان که ذهن را به خود مشغول کرده است، می پذیرد اما یهودی نوعی را فقط مظهر خاص چیزی توصیف می کند که آن را «یهودی گری (3) جامعه ی مدنی» می نامند.
منظور او از این اصطلاح غلبه ی عام چانه زنی و علایق مادی در جامعه است. از این رو، مارکس پیشنهاد می کند راه پایان دادن به «مسئله» یهودی گری این است که جامعه را از نو سروسامان دهند تا سلطه ی چانه زنی از میان برود.
اهمیت این مقاله در این است که زندگی اقتصادی، و نه دین را، همچون شکل اصلی از خودبیگانگی انسان می بیند. پیش از آن نویسنده ی آلمانی دیگری به نام موزش هِس (4) اندیشه های فوئرباخ را در این مسیر بسط داده بود، و به قول انگلس، نخستین کسی بود که «از طریق فلسفه» به کمونیسم رسیده بود. (به طور قطع کمونیست های قدیمی تری هم بودند که کمابیش فلسفی می اندیشیدند- منظور انگلس از طریق فلسفه ی هگل است.) در آن زمان مارکس در خط سِیر مشابهی قرار داشت. نقل قول زیر از «مسئله ی یهود» کاملاً لحن باوئر، فوئرباخ یا مارکس یکی دو سال پیش را دارد که دین را مردود می شمردند، جز این که هرجا آن ها از «خدا» نوشته بودند، مارکس «پول» را جایگزین آن کرد:
پول ارزش جهانی و خودساخته ی همه چیز است. از این روست که پول، همه ی جهان را، و همان اندازه جهل انسانی و طبیعت را، از ارزش واقعی اش خالی کرده است. پول، سرشت بیگانه شده ی کار و زندگی انسان است و این سرشت بیگانه بر انسان تسلط می یابد، تا آن جا که انسان آن را پرستش می کند. (J 60)
جمله ی پایانی مسیر پیشِ رو را نشان می دهد. هگلی های جوان، از جمله باوئر و فوئرباخ، در بادی امر دین را سرشت بیگانه شده ی انسان می بینند و بر آن می شوند تا با مطالعه ی انتقادی مسیحیت به این از خودبیگانگی خاتمه دهند. سپس فوئرباخ از دین فراتر می رود و دلیل می آورد هر فلسفه ای که به جای پرداختن به وجه مادی سرشت انسان به جانب ذهنی آن متمرکز شود، شکلی از اشکال از خودبیگانگی خواهد بود. مارکس سخت عقیده داشت که مانع آزادی انسان نه دین است، نه فلسفه، بلکه پول است. بدیهی است که گام بعدی، مطالعه ی انتقادی اقتصاد است. این کار را مارکس شروع می کند.


پی نوشت ها:
1
- Moselle
2
- Arnold Ruge
3
- Judaism
4
- Moses Hess

منبع مقاله: سینگر، پیتر، (1393) مارکس؛ درآمدی بسیار کوتاه، ترجمه لیلا سلگی، تهران: نشر ثالث، چاپ اول.

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :