ارسال به دوستان
کد خبر : 252515

عشق

شما را دعوت می کنیم تا غزلی از کتاب تازه منتشر شده ی یوسفعلی میرشکاک که در انتشارات شهرستان ادب با عنوان «آن جا که نامی نیست» منتشر گردیده است را بخوانید :


گفتی از اتفاقی که تازه ست، از کهن داستان جهان؛ عشق 
اتفاقی که همواره بوده است، باستانی ترین داستان عشق 

جز همین داستان هرچه خواندم، رنگ نیرنگ و بیهودگی داشت 
رنگ ها را گرفت و به من داد، رنج بیرنگي جاودان؛ عشق 

من زمین تهی دست بودم، از گران باری و تیرگی مست 
روشنم کرد و پرواز آموخت، برد آن سوتر از آسمان، عشق 

پهن دشت شگرف بهشت است وسعت تنگنایی که دارد 
لامكان است جایی که دارد درنگنجد به شرح و بیان عشق 

در همه نیستی سوی عشق است، سربه سر هستی ام نیستی باد 
بیکران هستی از نیستی زاد، پس چه ترسم من از بیکران عشق

عاشقی گربدانی چه چیزی ست، هر دوگیتی به چشمت پشیزی ست 
هردمت چون خدا رستخیزی ست، میشناسی خدا را؟ همان عشق

عاشقی کیمیای وجود است جسم وجان عشق را در سجود است 
عشق بنیان بود و نبود است کفر و دین، آشکار و نهان، عشق 

عشق کرده ست این نغمه را ساز، دیده پایان ره را در آغاز 
درکشیده است و در میکشد باز از می خویش رطل گران عشق 

سِر هستی تویی گرنباشی، پا توان بود اگر سر نباشی 
فقر باشی توانگر نباشی، تا کند فارغت زین و آن، عشق 

تا مرا بر زمین مرده دیدی، از فراسوی هستی رسیدی 
روح در قالب من دمیدی، آه ای مادر مهربان؛ عشق

 

یوسفعلی میرشکاک




نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :