Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 240192
تاریخ انتشار : 21 خرداد 1397 23:22
تعداد بازدید : 209

غزالی و اسماعیلیان (2)

مروری بر فضایح الباطنیّة، مهم ترین كتاب وی در این زمینه باب سوم یكی از باب های بسیار مهم كتاب و دارای دو فصل و عنوان آن چنین است: در درجات حیله های ایشان (كه در فصل نخست شرح داده می شود) و سبب فریفته شدن بدان ها، با آنكه فسادش آشكار است (فصل دوم).

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

غزالی و اسماعیلیان (2)

مروری بر فضایح الباطنیّة، مهم ترین كتاب وی در این زمینه

نویسنده: محمدجعفر محجوب

باب سوم یكی از باب های بسیار مهم كتاب و دارای دو فصل و عنوان آن چنین است: در درجات حیله های ایشان (كه در فصل نخست شرح داده می شود) و سبب فریفته شدن بدان ها، با آنكه فسادش آشكار است (فصل دوم).
در فصل نخست گوید: از نظر مرتبه آن حیله ها را به 9 درجه تقسیم كرده اند و هر مرتبه را نامی است:
1.زرق و تفرس؛ 2.تأنیس؛ 3.تشكیك؛ 4.تعلیق؛ 5.ربط؛ 6.تدلیس؛ 7.تلبیس؛ 8.خلع؛ 9.سلخ. آن گاه به شرح هریك از مراتب می پردازد، «چه در آگاهی از این حیله ها برای تمام گروه های امت فواید بزرگ وجود دارد».
اما زرق و تفرس آن است كه گویند داعی باید تیزهوس و با ذكاوت و درست حدس و با فراست باشد و با نگریستن به اوصاف و ظواهر، به باطن اشخاص پی ببرد و نیز بر سه كار توانا باشد:
نخست. و آن از همه مهم تر است- اینكه بتواند كسی را كه فریفتن او ممكن است و می توان به آسان گیری و نرم خویی او در هنگام عرضه كردن چیزی خلاف اعتقاد وی اطمینان داشت تشخیص دهد. چه بسیار كسان هستند كه آنچه می شنوند هیچ اثری در ایشان نمی كند. و برآوردن آنچه در نفس ایشان راسخ شده است امكان پذیر نیست. داعی نباید گفتار خود را با چنین كسانی ضایع كند و باید به زودی طمع خود را از او بركند و به جست و جوی كسی برآید كه خوی انفعال و تأثیرپذیری دارد و می توان سخن را بدو القا كرد و در ذهن وی جای داد. چنین كسان دارای صفاتی هستند كه در فصل بعد یاد خواهد شد و در هر حال شایسته است كه از تخم افكندن در زمین شوره و درون رفتن به خانه ای كه چراغ در آن است بپرهیزد و مراد آنان از زمین شوره كسانی است كه به دعوت عباسیان روی آورده اند، چه هرگز در نفس چنین كسانی دعوت اثر نمی كند، همان گونه كه به گمان ایشان تخم در شوره زار نمی روید و زمین شوره سنبل برنیارد.
نیز آنان را از دعوت و تبلیغ فضلای هوشمند و آشنایان به راه های جدل و كمین گاه های حیلت، برحذر می دارند و مقصودشان از نرفتن در خانه ای كه چراغ در آن است همین است.
دوم. آنكه داعی باید دارای قوت و روشنی حدس و تیزهوشی در تعبیر ظواهر و بازگردانیدن آن به بواطن، خواه با اشتقاق از لفظ و خواه با مطابقت عددی و حساب جُمَل و خواه تشبیه آن به چیزی كه مناسب ظاهر است باشد، و به طور خلاصه اگر مستجیب (=دعوت شونده) تكذیب قرآن و سنت را از او نپذیرفت، شایسته است معنایی را كه از آن می فهمد از دل او برآود و او را با لفظی بر جای گذارد كه بتوان معنی مناسب با این بدعت را بدان داد. چه اگر از تكذیب با او سخن گوید آن را از وی نخواهد پذیرفت.
سومین شیوه در زرق و تفرس آن است كه همگان را به طریقی واحد دعوت و تبلیغ نكند، بلكه نخست با او از اعتقاداتش و آنچه وی بدان در طبع و مذهب متمایل است سخن گوید. اما طبیعت، اگر مثلاً او را مایل به زهد و پرهیزكاری و طاعت یافت باید او را به پیروی و انقیاد از امر كسی كه مطاع است فرا خواند و از رفتن به دنبال شهوت ها باز دارد و به انجام وظایف عبادات و تأدیه ی امانت ها و صدق و خوش رفتاری و اخلاق نیكو و فروتنی با نیازمندان و لزوم امر به معروف و نهی از منكر تشویق كند، و اگر طبع وی به آسان گیری و سهل انگاری و فرو فكندن تكلیف های شرعی تمایل دارد باید در نفس وی این عقیده را جای دهد كه عبادت از ابلهی و پرهیزكاری از حماقت است و كسانی كه خود را به انجام دادن تكلیف های شرع رنجه می دارند چون خرانی هستند كه در زیر بار گران رنج می برند، و تیزهوشی در پیروی از شهوات و رسیدن به لذت ها و بهره بردن از این زندگانی كوتاه مدت است كه پس از سپری شدن عمر، هیچ راهی برای تلافی لذت های آن نیست.
اما نظر كردن در حال دعوت شونده از نظر مذهب، اگر وی شیعه باشد تمام سخن را در بغض و دشمنی بنی تیم و بنی عدی و بنی امیه و بنی عباس و پیروان ایشان و بیزاری نمودن از آنان و تولا به امامان صالح و انتظار خروج مهدی سر كند؛ و اگر دعوت شونده ناصبی است بدو گوید كه امت بر ابوبكر اجماع كردند و او نیز كسی را جز آنكه امت مقدم شمرد مقدم نمی دارد. وی این نغمه را ساز می كند تا نخست قلب مستجیب نسبت بدو اطمینان یابد. سپس از راه مكر و حیله ای كه بعد یاد خواهد شد «اسرار» را بر وی فاش می كند؛ و بر همین قیاس است اگر دعوت شونده از یهود و مجوس و نصاری باشد. در این صورت با آنان همان گونه كه مناسب و موافق اعتقاد مذهب ایشان است سخن می گوید.
خلاصه، اعتقاد ایشان التقاطی است از فنون بدعت و كفر، و هیچ بدعتی نیست مگر آنكه ایشان چیزی از آن را اختیار كردند تا گفت و گو با فرقه های گوناگون را، براساس آنچه از مذهب داعیان باز خواهیم گفت، بر ایشان آسان سازد.
* اما حیله ی تأنیس، آن است كه با هركس كه آهنگ دعوت وی را دارد، در كارهای او موافقت كند، و طوری رفتار كند كه دعوت شونده بدو تمایل یابد و نخستین كاری كه می كند ایجاد انس است از این راه كه دعوت شونده تمام آنچه را كه موافق اعتقاد اوست از داعی ببیند، و برای داعیان و مأذونان قرار داده اند كه هر شب نزد یكی از مستجیبان به سر برند، و بكوشند تا دعوت شونده را با كسی دوست كنند كه قرآن را به آواز خوش می خواند، تا مدتی برای ایشان به تلاوت قرآن بپردازد. سپس داعی پس از خوانده شدن قرآن سخنان لطیف و مواعظ دقیق و مؤثر در دل ها می گوید و در ردیف آن به طعن كردن پادشاهان و عالمان زمان و عوام جاهل و نادان می پردازد. سپس گوید كه فرج از تمام این ناهمواری ها به بركت اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مورد انتظاراست، و احیاناً در میان این گفتارها می گرید و آه می كشد و اگر آیه یا خبری را یاد می كند می گوید كه خدای را در این كلمات رازی است كه هیچ كس از آن آگاه نیست، جز آن كس كه خداوند او را برگزیده و به مزید لطف خویش امتیاز بخشیده است؛ و اگر بتواند شب را برای عبادت بیدار بماند و در غیاب صاحبخانه نماز بخواند و گریه كند چنان كه خداوند خانه از آن آگاهی یابد، چنین می كند و چون احساس كرد كه میزبان وی از آن آگاه شد به جای خود بازمی گردد و به بستر می رود، چنان كه گویی قصد پنهان ساختن عبادت خویش را دارد، و تمام این كارها برای آن است كه انس او را به خود محكم سازد و دل او را به شنیدن كلام خویش مایل كند و این، مرتبه ی تأنیس است.
* و اما حیله ی تشكیك. معنی آن، این است كه داعی باید پس از تأنیس بكوشد تا اعتقاد مستجیب را تغییر دهد. بدین ترتیب كه نخست آنچه را كه بدان اعتقاد دارد متزلزل سازد، و راه آن این است كه نخست كار را با پرسش از حكمت بعضی مقررات شرع، و مسائل دشوار، و آیه های متشابه و آنچه در آن معنی معقولی به نظر نمی رسد آغاز كند. پس در معانی متشابهات گوید: معنی «الر» و «كهیعص» و «حم عسق» و مانند آن در آغاز سوره های قرآن چیست؟ سپس ادامه می دهد: آیا گمان داری كه تعیین این حروف به تصادف، و بر اثر سبقت گرفتن زبان بر تلفظ آنها انتخاب شده؟ یا قصد اصلی از تعیین آنها اسراری است كه در آنها به ودیعت نهاده شده و در حرف های دیگر نیست؟ و من گمان نمی كنم كه این كار از روی مزاح و به طور عبث و بی فایده انجام گرفته باشد. سپس در احكام شك می كند: چگونه است كه زن حائض باید روزه ی خود را قضا كند، اما نمازش قضا ندارد؟ چگونه با خارج شدن منی پاك، غسل بر آدمی واجب می شود اما خروج بول نجس غسل ندارد؟ نیز در خبرهای قرآن او را به شك می افكند: چگونه است كه درهای بهشت هشت و درهای جهنم هفت است؟ و معنی گفته ی خدای تعالی: و هشت فرشته عرش پروردگارت را بالای آنها حمل می كنند (1) و قول خدای تعالی: نوزده (فرشته) نگهبان آنند (2) چیست؟ آیا گمان می بری قافیه تنگ شده كه نوزده را بیست نكرده اند، یا به حكم سبقت گرفتن زبان (سبق اللسان) چنین جاری شده است، یا قصد از این قید آن است كه با خود بیندیشی سرّی در آن نهفته است، و آیا در دل آن رازی است كه هیچ كس، جز پیامبران و امامان راسخ در علم از آن آگاهی ندارد؟ من گمان ندارم كه این كلمات از فایده ای و سرّی پنهان خالی باشند، و عجب است از غفلت خلایق كه برای فهمیدن آن دامن همت بر كمر نمی زنند!
آن گاه او را در آفرینش جهان و بدن آدمی به شك می اندازد و می گوید: چرا باید آسمان ها هفت طبقه باشند نه شش یا هشت طبقه؟ و چرا باید سیارگان هفت و برج ها دوازده باشند؟ و چرا در سر آدمی هفت سوراخ است: دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بینی و یك سوراخ دهان؟ و در بدنش فقط دو سوراخ است؟ و چرا سر آدمی را به شكل میم، و دستان او وقتی كشیده باشد به هیأت حاء و پشت و كمرگاه را به صورت میم و پاها را، وقتی جمع شود به شكل دال آفریده اند كه مجموع آن به شكل محمد درآید؟ آیا فكر می كنی در آن رمز و تشبیهی باشد؟ چقدر این چیزها عجیب و چقدر غفلت خلق از آنها شگفت تر است!... و پیوسته این گونه تردیدها را در ذهن او می آورد تا او را یك باره به شك می اندازد، و در عین حال بدو تلقین می كند كه در زیر این ظواهر رازهایی است كه از او و یارانش پنهان است و شوق او را در طلب آن برمی انگیزد.
اما حیله ی تعلیق، آن است كه وقتی دعوت شونده از او درباره ی كشف این اسرار چیزی پرسید، اطراف آن را فراهم گیرد و اصلاً از آن سخن نگوید، بلكه او را معلق رها كند و كار را بر او بزرگ و هولناك فرانماید و آن را در نفس وی هرچه بزرگ تر تصویر كند و بدو گوید: شتاب مكن! دین بزرگ تر از آن است كه آن را به هزل گیرند یا در غیر موضع خود قرار دهند و اسرار آن را برای غیر اهلش باز گویند. هیهات، هیهات!

جئتمانی لِتَعلما سرب سُعدی *** تَجِدانی بِسِرِّ سُعدی شحیحاً

(آمدید تا راز سُعدی (= نام معشوق شاعر) را بدانید- [اما] مرا نسبت به راز سُعدی بخیل می یابید).
سپس بدو گوید: شتاب زده مباش. وقتی ساعت سعادتت فرا رسید رازهای آن را بر تو آشكار خواهیم كرد. مگر گفته ی صاحب شرع را نشنیدی كه فرمود: «همانا این دین محكم است و در آن به نرمی فرو رو، چه فرو رونده ی در آن نه زمینی را قطع می كند و نه پشتی از او می ماند.»
و به همین ترتیب پیوسته او را با دست پس می زند و با پا پیش می كشد. اگر دید كه مستجیب از او برگشت و آن كار را خوار شمرد و گفت مرا با این فضولی ها چه كار، و حرارت این شك در دل وی اثری نكرد طمع خویش را از او می بُرد؛ اما اگر وی را تشنه ی این گونه مسائل یافت وقتی معین را بدو وعده می دهد، و پیش از آن او را به نماز و روزه و توبه وامی دارد و كار این سرّ پنهان را بدو بزرگ فرامی نماید. چون روز وعده رسید بدو گوید: این اسرار پوشیده است و آن را جز در صندوقی محكم به ودیعت نتوان نهاد. پس خویشتن را محكم ساز و مدخل های نفوذ در درون خویش را محكم دار تا آن را نزد تو به ودیعت نهم. مستجیب می پرسد راه این كار چیست؟ داعی گوید: اینكه من عهد و میثاق خداوند را بر نهان داشتن این راز و نگاهداری آن از فاش شدن [از تو] بگیرم، چه آن گوهری است گران بها و چیزی است بسیار نفیس. كمترین وظیفه ی كسی كه به داشتن آن رغبت كند این است كه آن را از تباه شدن نگاهدارد؛ و خداوند این اسرار را نزد پیامبران خود به ودیعت ننهاد مگر پس از آنكه از ایشان عهد و میثاق گرفت. آن گاه قول خدای تعالی را می خواند: و چون از پیغمبران پیمان ایشان بگرفتیم و از تو و نوح... (3) تا آخر آیه، و نیز: از جمله ی مؤمنان مردانند كه پیمان خویش با خدا وفا كرده اند... (4) و نیز: و سوگندها را از پس محكم كردنش مشكنید... (5) و اما پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز آن را فاش نكرد مگر پس از گرفتن عهد از خلق و گرفتن بیعت از انصار در زیر درخت، و اگر تو نیز به دانستن آن رغبت داری، در نهان داشتن آن برای من سوگند بخور، پس از آن مختاری، اگر به درك حقیقت آن توفیق یافتی خوشبختی بزرگی تو را نصیب شده است، و اگر نفس تو از آن بیزار شد نیز شگفت نیست، چه هركس آماده ی چیزی است كه برای آن آفریده شده است، ما نیز چنین می گیریم كه تو آن را نشنیده و سوگند نخورده ای، و سوگند به راستی خوردن نیز تو را زیانی ندارد. اگر حریف از سوگند خوردن خودداری كرد، او را فرو می گذارد و اگر پذیرفت او را سوگند می دهد و كار را دنبال می كند.
* اما حیله ی ربط، آن است كه زبان دعوت شونده را به سوگندهای گران و عهدهای محكم می بندد تا به هیچ روی بر مخالفت جسارت نكند و نسخه ی عهد این است:
داعی به مستجیب گوید: «قرار دادم بر نفس تو، عهد و میثاق خدای و ذمه ی رسول وی (علیه السلام) و آنچه را كه خداوند از پیامبران خویش عهد و میثاق گرفته است، كه تو آنچه را كه از من شنیده ای و می شنوی و از كار من و كار كسی كه مقیم این شهرست و كار صاحب حق امام مهدی، و امور برادران و یاران و فرزند و اهل بیت او، و كار پیروان وی در این دین دانسته ای و می دانی همانا كه پنهان خواهی داشت و با مهدی و شیعیان وی از زن و مرد و كوچك و بزرگ یك دل و یك جهت خواهی بود، و از این كار، كم یا بیش، هیچ چیز را كه بر آن دلالت كند آشكار نخواهی كرد، جز آنچه من تو را اجازه دهم كه از آن سخن بگویی، یا صاحب امری كه در این شهر یا در جایی دیگر اقامت دارد آن را بر تو روا دارد، و در آن هنگام به همان اندازه كه ما برای تو مقرر داشته ایم عمل خواهی كرد و از آن در نخواهی گذشت. من بر نفس تو وفا كردن بدانچه را كه بر تو یاد كردم قرار دادم و نفس تو را در حال میل و بیم و خشم و خشنودی بر آن ملزم داشتم و بر تو عهد و میثاق خدای را قرار دادم كه از من و تمام كسانی كه بر تو نام می برم پیروی كنی، و آنچه را كه باید خویشتن را از آن باز داری نیز بر تو روشن می كنم، و باید در ظاهر و باطن نصیحت گوی و نیكخواه ما و امام باشی، و اینكه به خدای تعالی و ولی او و هیچ یك از برادران و اولیای او و هركس كه از او و از ماست به هیچ سبب، خواه به سبب اهل و خواه مال و نعمت، خیانت نكنی؛ و اینكه هیچ رأی و هیچ عهدی بدین عهد نخواهد رسید كه آن را باطل سازد. پس اگر كاری از این گونه كردی و حال آنكه می دانستی مخالفت می كنی پس از خدای تعالی و پیامبران اولین و آخرین و ملائكه ی مقربین و از آنچه در كتاب های خود به پیامبران گذشته اش فرو فرستاده است بیزار باشی، و از تمام اینها بیرون شوی، و از حزب خدای و حزب اولیای او بیرون روی، و خدای تو را خوار سازد، خواریی آشكار، و اگر با چیزی از آنكه بدان با تأویل یا بی تأویل سوگند خوردی مخالفت ورزی خداوند به زودی تو را بدین عذاب و عقوبت گرفتار كند؛ و اگر با چیزی از این [عهد] مخالفت ورزیدی، برای خدا برعهده ی توست كه سی بار به نذر واجب، پیاده و پای برهنه حج خانه ی وی را بگزاری؛ و اگر با این [عهد] مخالفت كردی تمام آنچه را كه در وقت سوگند خوردن در ملك خویش دارای صدقه است بر فقیران و مسكینانی كه میان تو و ایشان علاقه ی خویشاوندی نیست، و هر بنده ای كه در روز خلاف كردن در تملك توست آزاد است؛ و هر زن كه داری یا در آینده با وی زناشویی كنی سه طلاقه است اگر با چیزی از این پیمان مخالفت كنی، و اگر نیتی كنی، یا در این سوگند چیزی خلاف آنچه در آن است به دل داشته باشی، این سوگند از آغاز تا پایان آن بر تو لازم شود، و خداوند شاهد است بر درستی نیت و كنه ضمیر تو، و خداوند برای شاهد بودن میان من و تو كافی است. بگو «آری»! مستجیب خواهد گفت: «آری!».
این، ربط است.
* اما حیله ی تدلیس، آن است كه پس از عهد و سوگند نیز اسرار را یك باره بر او فاش نمی كنند، بلكه به تدریج بدین كار می پردازند و چند امر را مراعات می كنند:
1.داعی در نخستین وهله به ذكر قاعده ی مذهب اكتفا كرده گوید: بزرگ ترین منار نادانی آن است كه مردم عقل های ناقص و رأی های متناقض خود را درست و محكم بشمارند، و از پیروی خداوند و امامان او و اوتادش بر روی زمین روی بگردانند، در صورتی كه آنان، پس از رسول خدا جانشینان و خلفای وی و كسانی هستند كه خداوند سرّ مكنون و دین مخزون خود را نزد ایشان به ودیعت نهاده، و باطن این ظواهر، و اسرار این مثال ها را بر ایشان كشف كرده است؛ و رشد و نجات یافتن از گمراهی در بازگشت به قرآن و اهل بیت است، و از همین روی وقتی به رسول (علیه السلام) گفتند: «بعد از تو حق از كجا شناخته می شود؟ فرمود: آیا من قرآن و عترت خود را در میان شما باقی نگذاشتم؟» و مراد از عترت او اعقاب وی هستند كه از معنی های قرآن آگاهند.
داعی، در آغاز كار، به همین اندازه اكتفا می كند و به تفصیل درباره ی آنچه امام می گوید توضیح نمی دهد.
دوم: چاره اندیشی می كند برای آنكه دومین مدرك از مدارك حق را كه ظواهر قرآن است باطل كند. پس طالب حق یا از آنكه به تفكر و تأمل و نظر در مدارك عقول، همان گونه كه خدا بدان امر فرموده است بپردازد بیم دارد، در این صورت برای او نظر عقل را، با ایجاب تعلم و پیروی از امام، فاسد می سازد، یا آنكه از ظواهر قرآن و سنت بیم دارد، و اگر داعی به صراحت بدو بگوید كه اینها ساختگی و حقه بازی است از او نمی شنود، پس لفظ را بر او مسلم می دارد و می كوشد تا معنی آن را از دلش بیرون كند، بدین ترتیب كه بدو می گوید: «این ظاهر، باطنی دارد و مغز آن است و ظاهر در نسبت با آن باطن پوستی بیش نیست، و او را قانع می سازد كه از درك حقایق قاصر است، مگر آنكه از عقل و نقل دستاویز و كمكی بیابد.»
سوم. اینكه هرگز اظهار نمی دارد كه وی مخالف تمام امت، و از دین و مكتب به كلی جدا است، زیرا در این صورت دل ها از او خواهد رمید، اما خود را به فرقه ای كه از راه مستقیم از همه دورتر، و به قبول خرافات از همه مایل تر است می بندد و آن فرقه را پوشش خود قرار می دهد و دوستی اهل بیت را اظهار می دارد، و آن فرقه كه باطنیان خود را بدان می بندند رافضیانند.
چهارم. اینكه در مقدمه ی سخن خویش گوید: باطل ظاهر و آشكار، و حق دقیق است، چندان كه اگر اكثریت آن را بشنوند انكار می كنند و از آن می گریزند، و طالبان حق، و قائلان بدان در میان خواستاران جهل نادر، و از افراد و آحادند؛ تا بدین ترتیب برای دعوت شونده ممتاز شدن و مجزا گردیدن از عامه ی مردم در انكار نظر عقل و ظواهری كه عقل آنها را می پذیرد آسان شود.
پنجم. اگر داعی دید كه مردی از منزوی شدن و مجزا گردیدن از همگان می گریزد، بدو می گوید: «رازی را بر تو فاش می كنم، اما تو باید آن را نگاهداری». اگر گفت: «بسیار خوب» گوید: «فلان و فلان كس به این مذهب معتقدند ولی آن را نهان می دارند». و نام چند تن از فضلا را كه مستجیب به ذكاوت و تیزهوشی ایشان معتقد است یاد می كند. اما این كسان از شهر او دورند، تا برای او مراجعه بدیشان مقدور نباشد، همان گونه كه دعوت خود را نیز در نقاطی دور از مقر و وطن امام خود قرار می دهند، چه اگر نزدیك او دعوت خود را آشكار كنند بر اثر تواتر اخبار و احوال او رسوا می شوند.
ششم. او را به ظهور شوكت این طایفه و انتشار امر ایشان، و علو رأی و پیروی یاران این مذهب بر دشمنان، و باز شدن دست و رسیدن هریك از آنان به مراد خویش نوید می دهد تا بدین ترتیب سعادت دنیا و آخرت در ایشان جمع شود. بعضی از این نویدها را به گردش اختران، و بعضی را به خواب هایی كه دیده شده اند مستند می سازد و اگر برای او ممكن باشد بعضی خواب های برساخته را از زبان مستجیب به دیگران می رساند.
هفتم. اینكه داعی نباید مدتی دراز در یك شهر اقامت كند، چون ممكن است راز او آشكار و خونش ریخته شود. پس شایسته است كه در این كار احتیاط كند و امر خود را از مردم پوشیده دارد و نزد هر گروه به اسمی دیگر شناخته شود و بعضی اوقات هیأت و پوشش خود را از بیم آفت ها تغییر دهد چون این كارها به احتیاط نزدیك تر است.
پس از این مقدمات، كم كم تفصیل مذهب را با مستجیب در میان می گذارد و آن را چنان كه بعد در هنگام شرح اعتقادهای ایشان خواهیم گفت، بدو می آموزد.
* اما حیله ی تلبیس، آن است كه در استدلال های خود به مقدماتی كه ظاهراً مورد قبول و نزد مردم مشهورند توسل جوید و مدتی آن مقدمات را در ذهن وی رسوخ دهد. آن گاه آن را با نتایج باطل مقرون سازد و او را بفریبد. چنان كه گوید: اهل نظر، دارای گفته هایی معارض یكدیگر هستند كه همه با هم برابرند و هركس بدانچه نزد اوست خوشوقت است و فقط خداست كه از كنه كار و جوهر آن آگاه است.
اما حیله های خلع و سلخ با هم متفقند و فرق آن دو این است كه خلع مخصوص اعمال است. وقتی به مستجیب گفتند كه حدود و تكالیف شرع را ترك گوید بدو اعلام می دارند كه تو به درجه ی خلع واصل شدی. اما سلخ مختص به اعتقاد، و آن خلع دین است. پس اگر دین را از ذهن وی برآوردند آن را سلخ می نامند و این مرتبه را «بلاغ اكبر» گویند. این است تفصیل تبلیغ ایشان برای گمراه كردن خلق، پس ناظر در آن بنگرد و از گمراهی در دین خویش از خدای آمرزش خواهد.
فصل دوم از این باب در بیان سبب رواج حیلت و انتشار دعوت آنان است با وجود سستی دلایل و فساد طریقه ی ایشان: اگر گفته شود كه آنچه شما بیان كردید ممكن نیست بر هیچ عاقلی پوشیده ماند و حال آنكه می بینیم گروهی كثیر بدیشان روی آورده و در دین پیرو آنان شده اند. شاید نیز شما بدیشان (=باطنیان) ستم روا داشته و خلاف آنچه را كه ایشان معتقدند در حق آنان گفته اید. البته این ممكن است، چه اگر آنان این اسرار را آشكار كنند دل ها از ایشان خواهد رمید و مردم از مكرشان آگاه خواهند شد و از این روی است كه جز از پس گرفتن عهد و میثاق ها آن را آشكار نمی كنند مگر به كسی كه دانسته باشند كه در اعتقاد موافق ایشان است. اما اگر چنین است شما از كجا از این سخنان آگاهی یافتید و حال آنكه گویید ایشان دیانت خود را پوشیده و عقاید خویش را پنهان می دارند؟
گوییم: آگاهی یافتن بر آن از سوی بسیار كسان است كه نخست بدیشان گرویده و سپس از گمراهی خود آگاه شده از ضلالت ایشان به هدایت روشن بازگشته و آنچه را كه بدیشان گفته بوده اند فاش كرده اند.
اما سبب پیروی خلق از ایشان در بعضی نواحی روی زمین آن است كه ایشان این امر را جز نزد بعضی مستجیبان افشا نمی كنند و به داعی نیز توصیه می كنند: «مبادا با همه به یك روش رفتار كنی و از یك راه داخل شوی، همه ی كسانی كه این مذهب را می پذیرند خلع و سلخ را قبول نمی كنند، حتی تمام كسانی كه خلع را می پذیرند سلخ را تحمل نمی كنند.» پس داعی با مردم به قدر عقلشان گفت و گو می كند و این است سبب رواج این حیلت ها.
اگر گویند كه بطلان این مطالب، با وجود پوشیده ماندنش، آشكار است و چگونه ممكن است مردی خردمند و عاقل بدان فریفته شود؟ گوییم: هیچ كس بدین عقاید مایل نمی شود مگر كسانی كه رأی ایشان از مسیر اعتدال و استقامت منحرف شده باشد، و عاقلان نیز گاه دچار عوارضی می شوند كه راه های راست را بر دیده ی ایشان فرو می بندد و ایشان را به پذیرفتن درخشش سراب آماده می سازد، و آنان هشت گروه اند:
اول. طایفه ای كه به ذات و به طور جبلی عقلشان ضعیف و بصیرتشان كم و رأیشان در كارهای دین سخیف است، زیرا در ذات خویش نادان زاده شده اند مانند سیاهان و اعراب بیابانی و كردها و عجم های نادان و جوانان سفیه، و شاید صنف اخیر از نظر تعداد، بیشترین گروه را تشكیل می دهند، و قبول یافتن مذهب ایشان چگونه بعید باشد و حال آنكه هم اكنون گروهی را در بعضی شهرهای نزدیك بصره می یابیم كه آدمیانی را می پرستند و گمان می برند آنان خدایی را از پدران خویش كه معروف به شباسیّه اند ارث برده اند و گروهی دیگر درباره ی علی، رضی الله عنه معتقدند كه او خدای آسمان ها و زمین و خدای عالمیان است و اینان گروهی كثیرند كه به شمار درنمی آیند و هیچ شهری نیست كه بتواند تمام ایشان را در خود جای دهد. پس وقتی شیطان به آدمی راه یافت و خواری بر وی چیره گشت نباید از نادانی وی چندان در شگفت شوند.
دوم. گروهی كه با پدید آمدن دولت اسلام، دولت از گذشتگان ایشان منقطع شده است، مانند شاهزادگان ایران و دهقانان و فرزند مجوسان مرفه و توانگر. آنان محرومان و صاحب خون هایی هستند كه كینه در سینه ی ایشان چون دردی پنهان باقی مانده است، و چون گمراه كنندگان آن كینه را در حركت آرند، آتش آن در سینه های ایشان شعله می كشد، و برای پذیرفتن هر سخن بیهوده ای آماده می شوند شاید بتوانند خون خود را باز ستانند و ستم هایی كه بر ایشان رفته است تلافی كنند.
سوم. كسانی كه همتی بلند دارند، و به تسلط و استیلا و ریاست مایلند، اما روزگار با آنان یاری نكرده و حوادث آن ایشان را فرودِ مرتبه ی همگنان داشته است. وقتی اینان را به رسیدن به آرزوی خود نوید دهند، و به پیروز شدن بر دشمنان دلخوش سازند، بی درنگ آنچه را كه گمان می برند ایشان را به مراد و مقصد می رساند خواهند پذیرفت و دیری است تا گفته شده است كه «دوستی هر چیز، آدمی را كور و كر می سازد». (6) و تمام كسانی كه از اسلام صدمه ای خورده اند در این امر شریكند، و جز از راه تكیه كردن بدین نادانان گمراه و یاری آنان، رسیدن به مقصد و خواستن خون های ریخته ی خویش را امید ندارند و از این روی دعوت ایشان را می پذیرند.
چهارم. گروهی كه ذاتاً دوستدار جدا ماندن و متمایز بودن از عامه زاده شده اند، و می خواهند در جزء گروهی خاص شمرده شوند كه از حقایق آگاهند و حال آنكه توده ی مردم چون خران و چارپایان در نادانی خویش غوطه ورند. این دردی است بی درمان كه علاوه بر نادان بر هوشمندان نیز چیره می شود و ریشه ی اصلی آن مهجورپسندی و دوست داشتن چیزهای كمیاب و غریب و بیزاری از چیزهای شایع و مستفیض و معروف است، و این روش و منش بعضی مردم است و تجربه و مشاهده درستی آن را گواهی می دهد.
پنجم. طایفه ای كه راه نظر (دانش های نظری) را می پیمایند، اما در آن راه كامل نشده و به درجه ی استقلال نرسیده اند، و گرچه از مرتبه ی نادانان برتر رفته اند، اما بر اثر تنبلی و غفلت، و اظهار تیزهوشی در درك آنچه عامه ی مردم آن را دور از خود می دانند، و از آن می رمند خاصه اگر آن چیز به كسی كه معروف به فضل است منسوب باشد، ماننده شدن بر آن بر طبع ایشان چیره می شود. من خود چه بسیار گروه ها را دیده ام كه فقط برای مانند شدن به افلاطون و ارسطو به كفر معتقد شده اند، و آنان گروهی حكیمانند كه به فضل شهرت دارند، و انگیزه ی ایشان در این كار پیروی و دوستداری مانندگی به حكیمان و درآمدن در ردیف ایشان و دور شدن از محیط كسانی است كه گمان دارند در فضل و هوشمندی فرود مرتبه ی ایشانند. چنین كسانی زود به دین بدعت می گروند، چه داعی، این اعتقاد را به كسی نسبت می دهد كه مستجیب بدو معتقد است، و از این روی آن را می پذیرد كه بدان كس كه گفته اند این عقیده از اوست ماننده شود.
ششم. گروهی كه نشو و نمای ایشان در میان شیعه و رافضیان بوده و معتقد به دشنام دادن به یاران رسولند، و می بینند كه این فرقه نیز در این كار ایشان را یاری می كنند. این است كه نفوس ایشان نیز به یاری این جماعت میل می كند و با ایشان انس می گیرد و در نتیجه با آنان به سوی چیزهایی كه در آن سوی مذهب خودشان است كشیده می شوند.
هفتم. گروهی فیلسوفان ملحد و ثنوی و سرگشتگان در دین، كه معتقدند شرایع قوانینی برساخته و معجزه ها مردم فریبی هایی آراسته بیش نیستند. آنان چون می بینند این گروه كسانی را كه بدیشان می پیوندند گرامی می دارند و ذخیره ی اموال خود را بدیشان می بخشند، در طلب حُطام دنیا و خوار شمردن كار آخرت به یاری ایشان می شتابند؛ و این طایفه كسانی هستند كه شبهات را برای ایشان تلفیق می كنند و دلایل را، از راه تزویر و تقلب، بر آنان می آرایند و در ظاهر آنها را با شرایط جدل و حدود منطق تطبیق می كنند، و موارد مغالطه و تلبیس و تقلب را در زیر لفظ های مجمل و عبارت های كلی و مبهم می پوشانند؛ و از میان ناظران ضعیف كمتر كسی است كه بتواند آن پوشیدگی را دریابد و آن پیچیدگی را بگشاید و پرده از كمینگاه تدلیس و تقلب آنان بردارد. ما آنچه را كه ایشان برساخته اند به زودی خواهیم آورد، و مردم را بر راهی كه می پیمایند آگاه خواهیم كرد و فساد راه ایشان را از وجوه بسیار آشكار خواهیم ساخت.
هشتم. طایفه ای كه شهوت ها بر ایشان چیره شده و پیروی از لذت ها آنان را فریفته و وعید (=وعده ی بد) شرع بر ایشان شدید، و تكلیف های آنان بر آنان سنگین می نماید و نمی گذارد آنان وقتی در فسق و فجور غوطه ورند عیش بر ایشان گوارا شود، و همواره آنان را به بدی عاقبت در آخرت وعید می دهد. چنین كسانی اگر به كسی بربخورند كه در را به رویشان بگشاید، و پرده را از برابر ایشان برگیرد، و آنچه را كه آنان در طبیعت خویش خوش می دارند در نظرشان نیكو جلوه دهد، آنان نیز به طوع و رغبت به سوی او می شتابند، و هر آدمی آنچه را كه موافق میل و مطابق غرض و آرزوی اوست، به راست می دارد. اینان، و كسانی كه بدین گونه راه ها می روند كسانی هستند كه از نداشتن توفیق به این ترفندها فریفته می شوند و از راه درست و حدود تحقیق به بیراه می گرایند.
$ 4
$ در نقل مذهب ایشان به اجمال و تفصیل
اما به اجمال: آن مذهبی است كه ظاهرش رفض و باطنش كفر محض است، و آغاز آن منحصر ساختن مدارك علوم در قول امام معصوم، و عزل عقل از ادراك حق است به وسیله ی وارد آوردن شبهات بسیار و اختلاف نظرهای فراوان، و ایجاب طلب حق از راه تعلیم و تعلم، و حكم بدان كه معلم معصوم بیناست و او است كه از جانب خدا بر تمام اسرار شرایع آگاه است، به سوی حق راهنمایی و دشواری ها را حل می كند، و اینكه هر زمانی از امام معصوم ناگزیر است تا بتوان در كارهای دینی بدو رجوع كرد.
این، مبدأ دعوت ایشان است. اما سرانجام چیزهایی ظاهر می سازند كه مخالف و نقیض شرع است، و گویی غایت مقصود ایشان همین است. زیرا راه دعوت ایشان منحصر به فن واحدی نیست و با هر گروهی، پس از آنكه آنان را به انقیاد خویش و دوستداری امامشان واداشتند، بدانچه موافق رأی ایشان است سخن می گویند. با یهود و نصاری و مجوس در تمام معتقداتشان موافقت و بدان اقرار می كنند. این است خلاصه ی مذهب ایشان.
اما تفصیل آن: متعلق است به الاهیات و نبوت و امامت و حشر و نشر، و دارای چهار بخش است، و من در هر بخش اندكی از مذهب ایشان را حكایت می كنم. آنچه از ایشان نقل می شود بسیار گوناگون است و بیشتر آنچه از ایشان نقل می شود، اگر بدیشان عرضه شود آن را انكار می كنند و اگر به كسانی كه دعوت ایشان را اجابت كرده اند رجوع شود نیز آن را نمی پذیرند، و آنچه به اختصار از مذهب ایشان باز گفتیم ناگزیر اقتضا می كند كه نقل از ایشان مختلف و مضطرب باشد، زیرا آنان با مردم به روشنی واحد گفت وگو نمی كنند، بلكه غرض آنان حیله گری و واداشتن كسان به پیروی از خویش است. از این روی در گفتار ایشان اختلاف بسیار، و نقل مذهب از ایشان متفاوت است. آنچه در باب خلع و سلخ از ایشان نقل شد، آن را اظهار نمی دارند مگر بر كسی كه به آخرین درجه رسیده باشد، بلكه در برابر كسانی كه با آنان از خلع سخن می گویند سلخ را انكار می كنند. اكنون به بیان بخش های این مذهب بپردازیم:
بخش نخست، اعتقاد ایشان در الاهیات: گفتارهایی كه از ایشان نقل شده است باز می نماید كه ایشان بی هیچ تردید به دو خدای قدیم قائلند كه وجود ایشان از نظر زمانی آغاز ندارد، جز اینكه یكی از آن دو علت وجود دیگری است. علت را «سابق» و معلول را «تالی» نامند. سابق، جهان را به وسیله ی تالی، نه به نفس خود، آفریده است. نخستین، عقل و دومین، نفس نامیده می شود، و گمان دارند كه اولین بالفعل تام و تمام و دومین نسبت بدو ناقص است زیرا معلول اوست، و ای بسا كه با استدلال به آیه هایی از قرآن مانند «ما خودمان این قرآن را نازل كرده ایم.» (7) و «ماییم كه تقسیم كرده ایم» (8) امر را بر عوام مشتبه می كنند و می گویند اینها اشاره به جمع است و از واحد صادر نمی شود و از این روست كه خدای گفت: به نام پروردگار برترت تسبیح گوی (9) كه اشاره به «سابق» از میان دو خداست كه او «اعلی» (برتر) است، و اگر با او خدای دیگری بود كه او نیز برتری داشت اطلاق اعلی درست درنمی آمد؛ و گاه گویند: شرع آن دو را به نام قلم و لوح خوانده است، و اول قلم است زیرا قلم مفید و لوح مستفید و متأثر است و مفید برتر از مستفید است و گاه گویند نام تالی در زبان شرع «قدر» است و اوست كه خداوند جهان را بدو آفرید چنان كه گوید: «ما همه چیز را به قدر آفریده ایم.» (10)
سپس گویند كه «سابق» نه به وجود وصف می شود نه به عدم، زیرا عدم نفی و وجود سبب آن است، پس او نه موجود است و نه معدوم، و او نه معلوم است نه مجهول و نه موصوف است نه غیر موصوف، و گمان دارند كه تمام نام ها از او منتفی است، و ظاهراً مراد ایشان از این سخنان نفی صانع است؛ اما اگر بگویند او نیست از ایشان پذیرفته نمی شود. این است كه مردم را از آنكه او را موجود بنامند باز می دارند و این عین نفی است با تغییر عبارت؛ اما آنان در كار خود ورزیده اند و این نفی را تنزیه و آنچه نقیض آن است تشبیه می خوانند تا دل ها به قبول آن مایل شود. آن گاه گویند عالم قدیم است یعنی وجود آن مسبوق به عدم زمانی نیست بلكه از سابق، تالی پدید آمده و آن اولین مبدع است، و از مبدع اول نفس كلی پدید آمده كه جزئیات خود را در این بدن های مركب انتشار داده است. از حركت نفس گرما، و از سكون آن سرما پدید می آید و از آن دو تری و خشكی می زاید و از این كیفیت ها اُسطُقُسّات چهارگانه زاده می شود و آن آتش و هوا و آب و زمین است. وقتی این عناصر ناقص با یكدیگر درآمیزند، از آن كان ها حادث می شود، و اگر این امتزاج به اعتدال نزدیك تر شود و صِرفیَّت تضاد از آن منهدم شود نبات از آن می زاید، و اگر اعتدال بیشتر شود حیوان از آن تولد می كند و اگر بیشتر به اعتدال نزدیك شود انسان از آن زاده می شود و آن منتهای اعتدال است.
پس از آن غزالی گوید كه در اعتقادهای ایشان چیزهای بدتر از این نیز هست ولی من صلاح نمی دانم كاغذ را با نقل آنها سیاه كنم. پس بهتر است به رد كردن آن چیزی كه همه باطنیان در آن اتفاق كلمه دارند و آن ابطال رأی و فراخواندن به آموزش گرفتن از امام معصوم است بپردازیم. این اعتقاد عمده ی ایشان است و ما بدان خواهیم پرداخت، و آنچه جز این است هذیان هایی است كه بطلان آن آشكار است و كفری است كه از ثنویان و مجوس در اعتقاد به دو خدا دزدیده شده است با تبدیل عبارت «نور و ظلمت» به «سابق و تالی» تا گمراهی گرفته شده از گفتار فیلسوفان كه گویند مبدأ نخستین، علت وجودی عقل است به طور لزوم نه بر سبیل اختیار و قصد؛ و عقل از ذات او بی واسطه ای جز خود او حاصل شده است. آری! موجودات «قدیم»ی را اثبات می كنند كه بعضی لازمه ی بعض دیگرند و آنان را عقل ها می نامند و وجود هریك از افلاك را به یكی از این عقل ها وابسته می سازند، و در خبطی دراز فرو می روند كه در باب رد بر ایشان در این راه در فن كلام استقصا كرده و در این كتاب سر آن نداریم كه به چیزی جز آنچه اختصاص بدین فرقه دارد و آن ابطال رأی و اثبات تعلیم است- اشتغال ورزیم.
بخش دوم، در بیان معتقدات ایشان درباره ی نبوت است. آنچه از ایشان نقل شده به مذهب فیلسوفان نزدیك است، و آن اینكه نبی عبارت است از شخصی كه از سوی سابق، به واسطه ی تالی قوه ی صافی قدسی بدو فیضان می كند، و این قوه آماده است كه در مقام اتصال به نفس كلی آنچه را كه از جزئیات در اوست در خود به صورت نقش بپذیرد، چنان كه این امر برای بعضی نفوس زكیه در خواب اتفاق می افتد و آنان مجاری احوال آینده را مشاهده می كنند، گاه به صراحت و عیناً، و گاه مندرج در تحت مثالی كه با اصل مطلب مناسبتی دارد و در آن باب محتاج به تعبیر است. جز اینكه نبی كسی است كه استعداد این كار را در بیداری نیز دارد. از این روی نبی كلیات عقلی را در موقع طلوع این نور، و صفای قوه ی نبویه درك می كند، همان گونه كه مثال محسوسات در موقع تابیده شدن نور خورشید بر سطح اجرام سفلی در قوه ی باصره ی چشم منطبع می شود، و گمان دارند كه جبریل عبارت از عقل فائض بر نبی و رمزی از اوست، نه اینكه وجود متجسم و مركب از جسم لطیف یا كثیف و مستقر در مكان باشد تا از بالا به پایین انتقال یابد.
اما قرآن در نظر ایشان تعبیر محمد است از معارفی كه از سوی عقل بدو فیضان یافته و مراد از اسم جبریل همان عقل است و قرآن را مجازاً «كلام الله» نامیده است. این كلام از جهت خود او مركب است اما آنچه از سوی خدا به واسطه ی جبرئیل بدو فیضان یافته بسیط است و مركب نیست و باطنی است كه ظاهر و ظهور ندارد و كلام نبی و عبارت او ظاهری است كه باطن ندارد، و گمان می برند كه قوه ی قدسیه ی فیضان یافته بر نبی در آغاز حلول خویش كمال نمی یابد، همان گونه كه نطفه ی وارد در رحم نیز كامل نمی شود مگر پس از نه ماه، این قوه نیز همچنان است: كمال آن در این است كه از رسول ناطق به اساس صامت انتقال یابد و به همین ترتیب از بعضی به بعض دیگر منتقل شود و در هفتمین شخص تكمیل خواهد شد. همان گونه كه به زودی معنی قول ایشان درباره ی ناطق و اساس و صامت را یاد خواهیم كرد.
این مذاهب نیز با اندك تحریف و تغییری از مذاهب فیلسوفان استخراج شده است و ما بر سر رد كردن آن نیستیم چه بعضی قسمت های آن ممكن است طوری تأویل شود كه منكر آن نباشیم و آن مقدار را كه منكر آنیم در رد بر فلاسفه در باب آن استقصا كرده ایم. در این كتاب ایجاب تعلیم و ابطال رأی را رد خواهیم كرد.
بخش سوم در بیان اعتقاد ایشان در امامت: آنان اتفاق دارند كه وجود امام معصوم قائم به حق در هر عصری ناگزیر است، تا بتوان در تأویل ظواهر و حل اشكالات قرآن و اخبار و معقولات بدو رجوع كرد. نیز اتفاق دارند بر آنكه او (امام) متصدی این امر است، و این كار در نسب ایشان جاری است و تا ابد منقطع نخواهد شد و جایز نیست كه منقطع شود، زیرا در آن اهمال در حق و پرده پوشی بر خلق و ابطال قول پیغمبر (علیه السلام) است كه فرمود: «هر سبب و نسبی منقطع می شود مگر سبب و نسب من» (11) و نیز گفته ی او «آیا من در میان شما قرآن و خانواده ی خود را باقی نگذاشتم؟» (12) و متفق شده اند كه امام در عصمت و اطلاع بر حقایق حق در تمام كارها با نبی مساوی است، جز آنكه وحی بر او نازل نمی شود، و او این دانش ها را از نبی گرفته است، چه او جانشین نبی و دارای منزلت اوست، و در زمان واحد دو امام متصور نیست همان گونه كه در یك زمان دو نبی كه شریعتشان مختلف باشد قابل تصور نیست. آری، امام به حجت ها و مأذونان و جناح ها مستظهر است. حجت ها عبارت از داعیانند، و می گویند امام در هر وقت از داشتن دوازده حجت ناگزیر است كه آنان به نمایندگی از او در اقطار جهان پراكنده اند، و باید چهار تن از ایشان همواره ملازم حضور امام باشند و از او جدا نشوند، و هر حجت ناگزیر است كه در كار خود معاونانی داشته باشد چه او به تنهایی و به نفس خویش به دعوت نمی پردازد. نام این معاونان نزد ایشان «مأذون» است. داعیان ناگزیرند رسولانی به سوی امام بفرستند و احوال را بر او عرضه دارند و آنچه امر از او صادر می شود به داعیان برسانند. نام این رسول «جناح» است. داعی ناگزیر باید در علم كامل باشد و مأذون، اگرچه فرود مرتبه ی داعی است، باكی نیست كه بعد از او همه چیز را بداند. جناح نیز چنین است.
آن گاه گویند شریعت هر نبی را مدتی است و چون آن مدت به سر آمد، خدای پیامبری دیگر را برمی انگیزد تا شریعت او را نسخ كند. مدت شریعت هر نبی هفت عمر، و آن هفت قرن است. نخستین آنان نبی ناطق است و معنی ناطق آن است كه شریعت او ناسخ شریعت پیشین است و معنی صامت آن است كه او قائم است بر چیزی كه دیگری جز او آن را تأسیس كرده است. پس از وفات ناطق، شش امام یكی پس از دیگری فرامی آیند، چون عمر ایشان منقضی شد خداوند پیامبری دیگر را به نسخ شریعت پیشین برمی انگیزد، و گمان می برند كه كار حضرت آدم بر همین منوال جریان یافت و او نخستین پیامبری است كه خدای او را به گشادن باب جسمانیات و قطع دور روحانیات برانگیخت.
هر نبی دارای سوسی است و «سوس» در دوران زندگانی نبی دری است به سوی علم او و پس از درگذشتن وصی اوست و بر تمام كسانی كه در زمان وی هستند امام است همان گونه كه پیامبر (علیه السلام) گفت: «من شهر علمم و علی در آن است» (13) و گمان دارند كه سوس آدم، شیث بود و او دومین است و پس از آدم تمام كننده و پیوسته و امام خوانده می شود. دور آدم پس از هفت تن به پایان آمد، زیرا به پایان آمدن دور عالم بالا نیز به هفت اختر وابسته است. چون دور آدم سپری شد خداوند نوح را برانگیخت تا شریعت وی را نسخ كند، و سوس نوح سام بود. چون دور او پس از گذشت شش تن دیگر غیر از او، و هفت تن با خود او، به انجام رسید خداوند ابراهیم را مبعوث كرد تا شریعت نوح را نسخ كند. سوس ابراهیم اسحاق، و بعضی گویند اسماعیل بود. چون دور او با هفتمین تن به پایان آمد خداوند موسی را برانگیخت تا شرع وی را نسخ كند. سوس موسی هارون بود و هارون در دوران زندگی موسی درگذشت و سوس وی یوشع بن نون شد. چون دور موسی نیز با هفتمین تن سپری شد خداوند عیسی را به نسخ شریعت او فرستاد و سوس او شمعون بود و چون دور او نیز با هفتمین تن تمام شد خدای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را برانگیخت و سوس او علی (علیه السلام) بود و این دور با جعفر بن محمد (علیه السلام) به پایان آمد. دومین امام حسن بن علی و سومین حسین بن علی و چهارمین علی بن حسین و پنجمین محمد بن علی و ششمین جعفر بن محمد (علیهم السلام) است و هفت تن با او تمام و شریعت محمد منسوخ می شود و بدین ترتیب این امر تا ابد دوام می یابد.
بخش چهارم در بیان مذهب ایشان است درباره ی قیامت و معاد. آنان با بعضی گروه های دیگر بر انكار قیامت اتفاق كرده اند و گویند: این نظامی كه در دنیا مشاهده می شود، از توالی شب و روز، و پدید آمدن آدمی از نطفه و نطفه از آدمی، و تولد نبات و زاده شدن جانوران تا ابد از میان نمی رود، و معدوم شدن اجسام زمین و آسمان ها قابل تصور نیست. و قیامت را تأویل می كنند و گویند آن رمزی است از خروج امام و قیام قائم زمان، و آن هفتمین تن و نسخ كننده ی شریعت پیشین و تغییردهنده ی امر است و ای بسا كه بعضی از ایشان گوید: فلك دارای ادوار كلی است كه در آن احوال جهان به وسیله ی طوفانی عام یا سببی دیگر از اسباب تغییر كلی می یابد. معنی قیامت منقضی شدن دوره ای است كه ما در آن قرار داریم. و اما درباره ی معاد آنچه را كه پیامبران گفته اند انكار كرده اند و حشر و نشر را برای جسدها، و نیز بهشت و دوزخ را اثبات نمی كنند. لیكن گویند: معنی معاد بازگشت هر چیز به اصل خویش است. انسان نیز مركب از عالم روحانی و جسمانی است. اما بخش جسمانی وی كه جسد است مركب از چهار خلط: صفرا و سودا و بلغم و خون است. این جسد فرو می ریزد و هر خلطی از آن به طبیعت عالی خویش بازگردد: صفرا آتش، سودا خاك، خون هوا و بلغم آب می شود. این است معاد جسم. اما بخش روحانی، یعنی نفس ادراك كننده و عاقل انسانی اگر متصف به مواظبت بر عبادت ها شود و با دور شدن از هوی و شهوت ها خود را پاكیزه سازد، و از غذای علوم و معارفی كه از ائمه ی هدی می رسد تغذیه شود، در مقام جدا شدن از جسم با عالم روحانیی كه از آن جدا شده است متحد می شود و با بازگشت به موطن اصلی خود سعادتمند می گردد و از این روی آن را رجوع نامیده اند و گویند: «خشنود و پسندیده سوی پروردگارت باز گرد» (14) و همان بهشت است، و قصه ی آدم و بودن او در بهشت و بیرون آمدن از آن و نزول به عالم سفلی و بازگشت وی به آخرت رمزی از آن است، همان گونه كه كمال نطفه نیز در خروج از ظلمات رحم و بیرون آمدن در فضای جهان است. انسان نیز چون نطفه و جهان چون رحم و معرفت مانند غذا است. اگر غذا بدو رسید حقیقتاً كامل می شود و از آن رهایی می یابد. پس اگر به فیض دانش های روحانی و اكتساب علوم از امامان و رفتن در راه های سودمند به راهنمایی ایشان خود را آماده ساخته باشد در جدا شدن از جسم كمال می یابد و آنچه تا آن وقت آشكار نشده بود بدو آشكار می شود و از این روی است كه رسول (علیه السلام) فرمود: مردم خفتگانند، چون مُردند بیدار می شوند. (15) هر قدر كه نفس از عالم حسیات دورتر شود برای دانش های روحانی استعداد بیشتر می یابد و چنین است كه وقتی حواس جسمانی وی به وسیله ی خواب ركود و سكون یابد، او بر عالم غیب آگاه می شود و آنچه را كه در آینده پدید خواهد آمد درك می كند، یا به عین، و در نتیجه از تعبیركننده بی نیاز است، و یا به صورت مثالی كه احتیاج به تعبیر دارد. خواب برادر مرگ است و در آن دانسته هایی ظاهر می شود كه در بیداری آشكار نیست. همچنین در مرگ نیز اموری آشكار می شود كه در دوران زندگی به دل بشر خطور نكرده است. البته این، وضع نفس هایی است كه ریاضت علمی و عملی آنان را پاكیزه ساخته است. اما نفس هایی كه در عالم طبیعت فرو رفته اند و از راه رشد خویش از جانب امامان معصوم روی گردانیده اند همواره در آتش خواهند ماند، بدین معنی كه آنها در جهان جسمانی باقی می مانند و از بدنی به بدن دیگر می روند و پیوسته در معرض دردها و بیماری ها هستند و از تنی جدا نمی شوند مگر آنكه به تنی دیگر روند و از اینجا است كه خدای تعالی گفت: «هر وقت پوست هایشان بسوزد به عوض پوست هایی غیر از آنشان دهیم تا عذاب را كامل بچشند.» (16)
این است مذهب ایشان در معاد و عیناً همانند مذهب فیلسوفان است و چون گروهی از ثنویان و فلاسفه نیز به یاری ایشان آمده اند این مذهب شایع شده است، و اینان به مذهب ایشان یاری می دهند برای آنكه از آنان طمع دریافت مال و خلعت دارند و به پیروان ایشان پشت گرمند از آن روی كه مذهبشان با مذهب ایشان نزدیك است. بدین روی بیشتر مذهب های ایشان در باطن با مذهب فلاسفه و ثنویان و در ظاهر با رافضیان و شیعه موافق است و قصد ایشان از این تأویل ها جدا كردن اعتقادهای ظاهری از نفوس خلق است تا رغبت (به طاعت) و ترس (از گناه) بدان وسیله باطل شود و دیگر در ایشان اثری نداشته باشد.
بخش پنجم این فصل در اعتقاد ایشان درباره ی تكلیف های شرعی است. آنچه از ایشان نقل شده اباحه ی مطلق و رفع حجاب و مجاز شمردن محظورات و حلال دانستن آن و انكار شریعت ها است. جز اینكه آنان وقتی چنین چیزها بدیشان نسبت داده شود همگی منكر می شوند. و آنچه از اعتقادات ایشان هست كه خود نیز صحیح می دانند این است كه گویند: باید از تكلیف های شرعی پیروی كرد به تفصیلی كه امام آن را شرح می دهد، بدون پیروی از شافعی و ابوحنیفه و غیر آنان؛ و این كار بر تمام خلق و بر مستجیبان واجب است تا وقتی كه در دانش ها به رتبه ی كمال برسند. وقتی در سایه ی تعلیم امام به حقایق امر احاطه یافتند و از باطن این ظواهر آگاه شدند آن گاه این قیدها از ایشان باز و تكلیف های عملی از ایشان برداشته می شود، چه مقصود از اعمال اعضا و جوارح بیداری قلب است تا به طلب دانش برخیزد و چون بدان رسید برای منتهی درجه ی سعادت آماده می شود و در این صورت تكلیف جوارح از او ساقط می گردد. این تكلیف جوارح در حق كسی است كه بر اثر جهل در حكم خرانی است كه تعلیم دادن و آموخته كردن آنان جز با كارهای دشوار ممكن نیست. اما تیزهوشان و كسانی كه حقایق را درك می كنند درجه ای فراتر از این دارند؛ و این روشی است از گمراه كردن كه در تیزهوشان بسیار مؤثر است، و غرض آنان از میان برداشتن قوانین شرع است، اما آنان برای هر شخص ضعیف به طریقی كه درخور او باشد حیله می كنند تا او را گمراه كنند و این گمراهی خنك و آشكار و در حكم ضرب المثلی است كه گویند: پرهیز از غذاهای مضر بر كسی كه مزاج او به فساد گراییده واجب است. اما كسی كه اعتدال مزاج را به دست آورده است می تواند هرچه می خواهد در هر وقت كه می خواهد بخورد. دیری نمی پاید كه آن كس كه بدین مصلحت اندیشی گمراه كننده گوش فراداده است از خوراك های زیانبخش چندان بخورد كه كارش به هلاك بكشد.
اگر گویند شما مذهب های ایشان را یاد كردید اما وجه ابطال آن را باز ننمودید، سبب چیست؟ گوییم: آنچه از ایشان نقل كردیم به اموری تقسیم می شود كه بعضی از آنها را ممكن است به صورتی درآورد كه ما منكر آن نباشیم و بعضی دیگر هست كه شرع منكر آن است، و آنچه مورد انكار است مذهب فیلسوفان و ثنویان است و رد آن به درازا می كشد، وانگهی آنها از ویژگی های این مذهب نیست تا در این مقام بدان بپردازیم. پس ما بدانچه خاص مذهب ایشان، و آن ابطال رأی و اثبات تعلم از امام معصوم است باز می گردیم. با این حال یك نكته را یاد می كنیم كه بی هیچ تردیدی پشت ایشان را می شكند. مقصود ما ابطال مذهب ایشان است در آنچه از آن باز گفتیم و آنچه خواهیم گفت، و روش ما این است كه به ایشان در تمام آن دعاوی كه بدان ها از ما متمایزند، مانند انكار قیامت و قدیم بودن عالم و انكار معاد جسمانی و انكار بهشت و دوزخ و آنچه قرآن بر آنها دلالت دارد و با وجود شرح بسیار و توصیف آنها در قرآن ایشان آنها را انكار می كنند، گوییم: شما آنچه را كه دعوی می كنید از كجا دانستید؟ آیا ضروری است؟ یا از راه نظر، یا از راه نقل و سماع از امام معصوم؟ اگر از راه ضرورت آن را دانستید چگونه است كه صاحبان عقل سلیم در آن باب با شما مخالفند؟ زیرا معنی ضرورت آن است كه تمام عاقلان در درك آن، بی هیچ تأملی مشترك باشند، و اگر انسان بر هر چیزی كه دل خودش می خواهد دعوی ضرورت كند، به خصم خویش نیز اجازه می دهد كه برای نقیض آن مدعی ضرورت شود. در این صورت، در هیچ حالی از احوال از این تنگنا راه رهایی نخواهند یافت.
اگر گویند ما آن را از راه نظر (با دلایل نظری) دانستیم آن هم از دو جهت باطل است: نخست اینكه آنان خود نظر را باطل می دانند، چه نظر تصرف به عقل است نه به تعلیم. پس چگونه می توان آن را از ایشان پذیرفت؟
غزالی در مورد جهت دوم روی سخن را به فیلسوفان می كند و اندك اندك راه را بر ایشان می بندد و سرانجام بدین نتیجه می رسد كه آنچه را شما از لحاظ نظری ناممكن دانسته اید ممتنع و محال نیست. آنگاه روی در باطنیان آورده گوید: اما باطنیان كه منكر نظرند ممكن نیست به نظر تمسك جویند. بلی، اگر باطنیی گوید: امام معصوم مرا خبر داد كه معاد غیرممكن است و من او را تصدیق كردم، آن گاه او را می گوییم: چه چیز تو را به تصدیق قول امامی كه به گمان تو معصوم است و معجزه ندارد، و به روی گردانیدن از تصدیق محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) كه معصوم و دارای معجزه است واداشت؟ و حال آنكه قرآن از آغاز تا پایان دال بر ممكن بودن و وقوع آن است. نیز عصمت پیغمبر به معجزه داشتنش دانسته می شود، و عصمت آنكه تو مدعی آن هستی فقط به هذیان و میل تو دانسته می شود و چگونه می توان گفته ی او را از قول پیغمبر برتر نهاد؟
اگر گوید آنچه در قرآن است ظواهر است و رمزی است برای بواطنی كه كسی آنها را درنمی یابد و فقط امام معصوم آن را درك می كند و ما از او آموخته ایم، خواهیم گفت: آیا این بواطن را از مشاهده ی آن در دل وی به چشم خود آموختید یا از زبان وی شنیدید؟ دعوی مشاهده كه ممكن نیست و ناگزیر است به شنیدن از زبان امام استناد كند. آن گاه گوییم از كجا یقین داری كه لفظ او نیز باطنی ندارد كه تو بر آن آگاه نیستی. پس نمی توان بدانچه از ظاهر لفظ او دریافته ای اطمینان كرد، و اگر گمان كنی كه او به تو تصریح كرده و گفته است: آنچه یاد كردم آشكار است و رمزی در آن نیست و مراد ظاهر آن است گوییم از كجا دانستی كه همین گفته ی او كه این آشكار است و رمزی در آن نیست، خود نیز آشكار باشد و رمزی در آن نباشد كه تو از آن آگاه نباشی؟ پس پیوسته او به لفظ خود تصریح می كند و ما گوییم ما از آن كسانیم كه به ظواهر فریفته نمی شویم، شاید در آن رمزی باشد، و اگر باطن را انكار كند، باز گوییم شاید در انكار او رمزی نهفته باشد و اگر به سه طلاق سوگند خورد كه هیچ رمزی جز ظاهر كلمات ندارد باز گوییم در طلاق وی رمزی است و ظاهر آن چیزی و باطنش چیز دیگری است؛ و اگر بگوید این روش شما باب تفهیم را خواهد بست گوییم: شاید نیز باب تفهیم را بر پیغمبر بسته اید. دو ثلث قرآن در وصف بهشت و دوزخ و حشر و نشر است و به سوگندها نیز مؤكد شده و شما گویید: شاید زیر این رمزی باشد. نیز شما می گویید: چه فرقی است میان آن كس كه در امور قابل شناختن، در قرآن و اخبار، این همه تفسیر و تطویل كند، و آنكه بگوید: من جز ظاهر را اراده نكردم. اگر او مجاز باشد كه ظاهر را بگوید و مرادش چیزی غیر از آن باشد كه می داند مردم آن را دریافته اند، می تواند در تمام آنچه گفته است، به واسطه ی مصلحتی و سری كه در آن است دروغ بگوید؛ و بر امامی كه به گمان شما معصوم است جایز است كه با شما سخنی بگوید و در دلش چیزی باشد نقیض آنچه یقین دارد كه آن چیز به ذهن شما آمده است، و ممكن است آنها را با سوگندهای گران نیز مؤكد كند برای مصلحتی و سری كه در آن نهفته است؛ و این مطلبی است كه هرگز نمی توان بدان جوابی داد و از همینجا می توان دانست كه این فرقه از نظر مرتبه پست ترین تمام فرقه های گمراه است، زیرا جز این فرقه، هیچ فرقه ی دیگر را نمی توان یافت كه با نفس مذهب خویش مذهب خود را نقض كند، چه مذهب وی ابطال نظر و تغییر الفاظ از موضوعات آن، به دعوی داشتن رمز است.
غزالی در پایان این فصل این بحث را قدری بیشتر به درازا می كشد، اما حاصل سخن او همان است كه گفته آمد.

ادامه دارد...

پی نوشت ها:

1.وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمَانِیَةٌ (قرآن كریم: 17/69).
2.عَلَیْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ (قرآن كریم: 30/74).
3.وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثَاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ(قرآن كریم: 7/33).
4.مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ (قرآن كریم: 23/33).
5.وَ لاَ تَنْقُضُوا الْأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا (قرآن كریم: 91/16).
6.حُبُّكَ الشَّی یُعمی و یُصِمُّ- ضرب المثل است.
7.قرآن كریم: 29/15، 23/76، إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا .
8.همان مرجع: 32/43- نحنُ قَسَمنا.
9.همان مرجع: 1/87- سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى .
10.إِنَّا کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ (قرآن كریم: 49/54).
11.كُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ ینقَطعُ اِلا سَبَبی و نَسَبی.
12.ألَمْ اَترُكْ فیكُم القرآنَ و عِترَتی؟
13.انا مدینَة العلم و علیٌ بابُها.
14.ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً -قرآن كریم: 28/89.
15.الناسُ نیامٌ فاِذا ماتُوا اِنْتَبِهوا.
16.کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ -قرآن كریم: 56/4.

منبع مقاله :
كرمی، میثم، (1389)، غزالی شناسی، تهران: حكمت، چاپ اول.

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه‏ السلام : أفضَلُ الأدَبِ ما بَدَأتَ بِهِ نَفسَكَ

بهترين ادب آن است كه از خود آغاز كنى.

ميزان الحكمه ، حدیث ۳۶۹