Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 246087
تاریخ انتشار : 9 مهر 1397 21:12
تعداد بازدید : 19

آداب اجتماعی از منظر کتاب «اصول کافی» (قسمت اول)

مردم هر جامعه ای در محیط زندگی شان، خود را به رعایت قوانین اجتماعی ملزم می کنند. پُر واضح است که انجام این قوانین، متضمن امنیت، آرامش و رفاه نسبی است. مردمی که به ترک بدی ها و انجام خوبی ها عادت کرده اند، با امنیت زندگی می کنند و دربارۀ آیندۀ خود و فرزندانشان دغدغه ای ندارند؛ لذا دین مبین اسلام با در نظر گرفتن عوامل و موانع سعادت دنیا و آخرت مردم، بهترین و جامع ترین برنامه ها را در قالب اوامر و نواهی تدوین کرده و در اختیار مردم قرار داده است که عمل به آن ها، عاقبت نیک و سعادت را در پی دارد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  


 

آداب اجتماعی از منظر کتاب «اصول کافی» (قسمت اول)

گردآورنده: رامین بابازاده

چکیده
مردم هر جامعه ای در محیط زندگی شان، خود را به رعایت قوانین اجتماعی ملزم می کنند. پُر واضح است که انجام این قوانین، متضمن امنیت، آرامش و رفاه نسبی است. مردمی که به ترک بدی ها و انجام خوبی ها عادت کرده اند، با امنیت زندگی می کنند و دربارۀ آیندۀ خود و فرزندانشان دغدغه ای ندارند؛ لذا دین مبین اسلام با در نظر گرفتن عوامل و موانع سعادت دنیا و آخرت مردم، بهترین و جامع ترین برنامه ها را در قالب اوامر و نواهی تدوین کرده و در اختیار مردم قرار داده است که عمل به آن ها، عاقبت نیک و سعادت را در پی دارد.
اسلام عزیز برای بهبود روابط اجتماعیِ مردم، آن ها را به تعاون و همکاری در کارهای خوب و پسندیده و اجتناب همگانی از معصیت و بزه کاری امر کرده است؛ آن جایی که می فرماید: «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوان».[1]
این مهم، یکی از نکات مورد تأکید معصومان(ع) بوده و با تبیین اصول و ضوابط معیارهای روابط اجتماعی، همواره خانواده و اصحاب خود را به رعایت این موازین سفارش می کردند؛ برای نمونه، حضرت امیر(ع) در نامه ای که به فرزندشان امام حسن مجتبی(ع) نوشته اند، می فرمایند:
یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ‏ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ‏ فَاسْعَ‏ فِی کَدْحِکَ‏ وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ‏ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّک[2]‏؛ اى پسرم! نفس خود را میزان میان خود و دیگران قرار ده؛ پس آنچه را براى خود دوست دارى، براى دیگران نیز دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران مپسند! ستم روا مدار، آن گونه که دوست ندارى به تو ستم شود؛ نیکوکار باش، آن گونه که دوست دارى به تو نیکى کنند. و آنچه براى دیگران زشت مى‏دارى، براى خود نیز زشت بشمار و چیزى را براى مردم رضایت بده که براى خود مى‏پسندى. آنچه نمى‏دانى نگو، گرچه آنچه مى‏دانى اندک است. آنچه دوست ندارى به تو نسبت دهند، دربارۀ دیگران مگو! بدان که خودبزرگ بینى و غرور، مخالف راستى، و آفت عقل است. نهایتِ کوشش را در زندگى داشته باش و در فکر ذخیره سازى براى دیگران مباش! آن گاه که به راه راست هدایت شدى، در برابر پروردگارت از هر فروتنى، خاضع‏تر باش.
مواسات، همراهی و هم دلی در جامعه، باعث تحکیم روحیۀ اخوت و از بین رفتن طبقات کذاییِ اجتماعی خواهد شد. یکی از راه های ایجاد این روحیه در جامعه، تقویت روابط اجتماعی است. در روایات آمده است:
مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عبدالله: کَیْفَ یَنْبَغِی لَنَا أَنْ نَضَعَ فِیمَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَ قَوْمِنَا وَ فِیمَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَ خُلَطَائِنَا مِنَ النَّاسِ فَقَالَ تُؤَدُّونَ الْأَمَانَةَ إِلَیْهِمْ وَ تُقِیمُونَ الشَّهَادَةَ لَهُمْ وَ عَلَیْهِمْ وَ تَعُودُونَ مَرْضَاهُمْ وَ تَشْهَدُونَ جَنَائِزَهُمْ. عَنْهُ قَالَ: احْضُرُوا مَعَ قَوْمِکُمْ مَسَاجِدَکُمْ وَ أَحِبُّوا لِلنَّاسِ مَا تُحِبُّونَ لِأَنْفُسِکُمْ أَمَا یَسْتَحِی الرَّجُلُ مِنْکُمْ أَنْ یَعْرِفَ جَارُهُ حَقَّهُ وَ لَایَعْرِفَ حَقَّ جَارِهِ. عَنْهُ7 قَالَ: فِی قَوْلِ الله عَزَّ وَ جَلَ:‏  إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‏  فَقَالَ کَانَ یُوَسِّعُ لِلْجَلِیسِ وَ یَسْتَقْرِضُ لِلْمُحْتَاجِ وَ یُعِینُ الضَّعِیفَ[3]؛ معاویة بن وهب گوید: خدمت امام صادق(ع) عرض کردم: چگونه باید بین خود و هم‏فکران و نیز بین خود و مردم که با ما هم عقیده نیستند، رفت و آمد داشته باشیم؟ فرمود: «اگر امانتى نزد شما گذاشتند ادا کنید، اگر شهادتى از شما خواستند در شهادت شرکت کنید و عقیدۀ خود را هر طور که هست بگویید، از بیمارانِ آن ها عیادت کرده و در جنازۀ آن ها مشایعت کنید.» فرمود: «با هم‏فکران خود، در مساجد آن ها شرکت داشته باشید و براى آن ها بخواهید آنچه براى خود مى‏خواهید. آیا شما شرم ندارید از این که انتظار دارید همسایۀ شما به شما آسیبى نرساند، ولی خودتان موجبات ناراحتىِ او را فراهم کنید؟!» ایشان در تفسیر آیۀ شریفه‏: «إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‏» فرمودند: «هر گاه یکى خواست در مجلسى وارد شود، به او جاى دهید، به نیازمندان وام دهید و از ضعفا و درماندگان یارى کنید و به کمک آن ها بشتابید.»
 روایت هایی دربارۀ اهمیت روابط اجتماعی

ـ جَابِر بْن عبدالله الانصَارِیُّ عَنِ النَّبِیِّ(ص) ‏مِنْ أَخْلَاقِ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ الْبَشَاشَةُ إِذَا تراءَوْا وَ الْمُصَافَحَةُ إِذَا تَلَاقَوْا وَ الزَّائِرُ فِی الله حَقٌّ عَلَى الْمَزُورِ إِکْرَامُه‏؛ جابر بن عبدالله انصارى از پیامبر(ص) نقل کرده است: «از جمله خصلت های پیامبران و صدّیقان است که هرگاه یکدیگر را ببینند، گشاده رو باشند و هرگاه با هم روبه رو شوند، مصافحه کنند، و کسى که به خاطر خدا به دیدن دیگرى مى‏رود، بر عهدۀ دیدار شده است که او را گرامى بدارد.»[4]
ـ قَالَ رسول الله(ص): مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَ حَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَ وَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ کَمُلَتْ مُرُوءَتُهُ وَ ظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَ وَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَ حَرُمَتْ غَیْبَتُهُ[5]؛ کسى که چون با مردم معامله می کند، ستم نکند و چون به آن ها خبر مى‏دهد، دروغ نمی گوید و وعده که می دهد، مخالفت نکند، از کسانی است که ایمانش کامل، عدالتش ظاهر، برادرى با او واجب است و بدگویی اش حرام است.
ـ أَبِی رَبِیعٍ الشَّامِیِ‏[6] قَالَ: کُنَّا عِنْدَ أَبِی عبدالله(ع) وَ الْبَیْتُ غَاصٌّ بِأَهْلِهِ فَقَالَ: لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحْسِنْ صُحْبَةَ مَنْ صَحِبَهُ وَ مُرَافَقَةَ مَنْ رَافَقَهُ وَ مُمَالَحَةَ مَنْ مَالَحَهُ‏ وَ مُخَالَقَةَ مَنْ خَالَقَهُ[7]؛ ابى ربیع شامى می گوید: در خدمت امام صادق(ع) بودیم. خانۀ امام، پُر از جمعیت بود. حضرت فرمودند: «از ما نیست هر که با همراهانش، حُسن معاشرت نداشته باشد، با دوستانش رفاقت و مدارا نکند، به آن کس که نمک مى‏خورد، نمک شناسى‏ ننماید و با آن که همراه است، حُسن خلق نداشته باشد.»
پیامبر اکرم(ص) خطاب به فقراى اصحاب خود فرمودند: «مَعَکُم المَحیَا و مَعَکُم المَمَات‏»[8]؛ زیستن با شما باد و مُردن با شما! یعنی بینوایان باید در متنِ زندگى اجتماعی، جاى داشته باشند، نه در حاشیۀ آن‏.
پاره ای از حکایت ها، داستان ها و نکته های اخلاقی دربارۀ آداب اجتماعی، در ادامه می آید.
 1. پاداش مصافحه با مؤمنان

ابوعبیده گوید:
من هم کجاوۀ امام باقر(ع) بودم. اول من سوار می شدم و سپس آن حضرت. چون سوار می شدیم، حضرت به من سلام می کرد و مانند مردی که رفیقش را به تازگى ندیده، احوال پرسى و مصافحه می فرمود و هنگام پیاده شدن، او پیش از من پیاده می شد. وقتی پیاده می شدیم، سلام می کرد و مانند کسى که رفیقش را به تازگى ندیده، احوال پرسى می نمود. گفتم: یابن رسول الله! شما کارى می کنى که هیچ کس از مردم نزد ما نمی کند و اگر یک بار هم این کار را بکند، زیاد است؟ امام(ع) فرمود: «مگر ثواب مصافحه را نمی دانى؟! وقتی دو مؤمن همدیگر را می بینند و دست می دهند، همواره گناهان آن دو می ریزد، چنان که برگ از درخت می ریزد و خدا به آن ها توجه می فرماید، تا از یکدیگر جدا شوند.»[9]
 

2. دیدار برادر دینی

رسول خدا(ص) فرمودند:
جبرئیل به من خبر داد که خداوند، فرشته‏اى را به زمین فرستاد. فرشته راه می رفت تا به درِ خانه ای رسید که مردى از صاحب خانه، اجازۀ ورود مى‏گرفت. فرشته گفت: با صاحبِ این خانه چه کار دارى؟ گفت: او برادر مسلمانِ من است که به خاطر خداوند متعال دیدارش می کنم. فرشته گفت: جز بدین منظور نیامده‏ ای؟ گفت: نه. فرشته گفت: من فرستادۀ خدا به سوى تو هستم. او به تو سلام می رساند و می فرماید: «بهشت برایت واجب شد.» سپس گفت: خدا می فرماید: «هر مسلمانى که از مسلمانى دیدار کند، او را دیدار نکرده، بلکه مرا دیدار کرده و بهشت، به عنوان ثواب او، بر عهدۀ من است.»[10]

3. تأکید امام صادق(ع) بر دیدار با مؤمنان

اسحاق بن عمار گوید: خدمت امام صادق(ع) رسیدم. حضرت با ترش رویی به من نگریست. عرض کردم: سبب دگرگونىِ شما با من چیست؟ فرمود: «آنچه تو را با برادرانت، دگرگون ساخته. اى اسحاق! به من خبر رسیده که در منزلت، دربان گذاشته‏اى تا فقرای شیعه را راه ندهند!» عرض کردم: قربانت! من از شهرت ترسیدم. فرمود:
از بلا نترسیدى؟ مگر نمی دانى که چون دو مؤمن ملاقات و مصافحه کنند، خدا بر آن ها رحمت نازل کند که 99 قسمت آن‏ براى آن که رفیقش را دوست‏تر دارد، باشد و چون در دوستى برابر باشند، رحمت خدا ایشان را فراگیرد، و چون براى مذاکره بنشینند، برخى فرشتگانِ نگهبان آن ها به برخى دیگر گویند: از این ها کناره گیریم؛ شاید رازى داشته باشند که خدا بر آن ها، پرده کشیده باشد.
عرض کردم: مگر خداوند متعال نمى فرماید: «مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِید»[11]؛ به گفتارى دم نزند، جز آن که نزد او، رقیب حاضر باشد؟! امام(ع) فرمود: «اى اسحاق! اگر نگهبانان نشنوند، خداوند عالمِ سرّ، بشنود و ببیند.»[12]

4. شاد کردن مؤمنان

از امام باقر(ع) روایت شده است:
در آنچه خداوند با بندۀ خویش موسى(ع) مناجات کرد، آن بود که: «مرا بندگانى است که بهشتِ خویش را بر آنان مباح و ارزانى داشته و ایشان را در آن فرمانروا ساختم.» موسى عرض کرد: پروردگارا! اینان کیانند که بهشتِ خود بر ایشان مباح گردانیدى و آنان را در آن حاکم ساختى؟ فرمود: «هر که مؤمنى را خوش حال سازد.»
آن گاه امام(ع) فرمود:
مؤمنى در مملکتِ یکى از جباران زندگی می کرد. آن جبار او را تکذیب می کرد و حقیر می شمرد. آن مؤمن از آن دیار به بلاد شرک ‏گریخت و بر یکى از آنان وارد شد. وى از او پذیرایی نمود، او را جاى داد، به او مهربانى کرد و میزبانى نمود. پس چون مرگِ آن مشرک فرارسید، خداوند بدو الهام کرد که: به عزت و جلالم سوگند، اگر براى تو در بهشت محلى بود، تو را در آن ساکن می گردانیدم، ولی بهشت بر مشرک حرام شده است؛ اما اى آتش! او را بترسان، لکن نسوزان و آزارش نده!» و در بامدادان و شامگاه، روزىِ او می رسد. سائل پرسید: از بهشت؟ فرمود: «از هر کجا که خدا خواهد.»[13]

5. گناه تحقیر و اذیت مؤمن

رسول خدا(ص) فرمود:
همانا پروردگارم، شب معراج مرا به آسمان برد و از پس پردۀ حجاب به من وحى کرد و بى‏واسطه با من سخن گفت، تا آنکه به من فرمود: «اى محمد! هر که دوستى از من را خوار کند، به جنگ با من کمین کرده و آن که با من جنگ کند، با او بجنگم.» گفتم: پروردگارا! این دوستِ تو کیست؟ می دانم که هر که با تو بجنگد، تو با او بجنگى. فرمود: «او کسى است که من براى ولایت و دوستىِ تو، وصی ّ و فرزندانت، از او پیمان گرفته‏ام.»[14]

6. آزار به همسایه، دلیل بی ایمانی

عمروبن عکرمه گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: همسایه‏اى دارم که مرا می آزارد. فرمود: «تو با او خوش رفتارى کن!» گفتم: خدایش رحم نکند! پس آن حضرت روى از من بگردانید. گوید: من نخواستم با آن وضع از حضرت جدا شوم؛ از این رو عرض کردم: با من چنین و چنان می کند و مرا آزار می دهد! فرمود: «گمان می کنى که اگر با او آشکارا دشمنى کنى و مانند او در صدد آزارش برآیی، می توانى از او انتقام بگیری (و شرّ او را از خود دور کنى)؟» عرض کردم: آرى، من بر او می چربم. فرمود:
این همسایۀ تو از کسانى است که به مردم رشک بَرَد، از آنچه خداوند به آن ها داده و تفضل کرده است؛ پس چون نعمتى براى کسى دید، اگر اهل و عیالى داشته باشد، به آن ها تعرض کند و آن ها را بیازارد و اگر خاندانى ندارد (که آن ها را آزار کند)، به خدمت کارش مى‏پیچد و اگر خدمت کار نداشته باشد، شب ها را به بیدارى به سر بَرَد و روزها را به خشم بگذراند. همانا مردى از انصار، خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: من خانه اى در فلان قبیله خریدارى کرده‏ام و نزدیک ترین‏ همسایۀ من در آن خانه، کسى است که خیرى از او به من نمی رسد و از شرّش آسوده نیستم! پس رسول خدا(ص) به على(ع)، سلمان و ابوذر ـ (راوى گوید:) دیگرى را هم فرمود که من فراموش کردم و گمان می کنم که مقداد بود ـ دستور داد که با بلندترین آوازشان در مسجد فریاد بزنند که: «هر که همسایه‏اش از آزار او آسوده نباشد، ایمان ندارد»؛ پس آن ها سه بار آن را گفتند. سپس با دست اشاره کرد که تا چهل خانه است از برابر و پشت سر و طرف راست و سمت چپ (؛ یعنى تا چهل خانه از چهار طرف همسایه هستند).[15]
 

7. نفرین به همسایۀ مردم آزار

اسحاق بن عمار گوید: به امام صادق(ع) از دستِ همسایه‏اى که آزارم می داد، شکایت کردم. فرمود: «بر او نفرین کن!» پس من نفرین کردم، ولى نتیجه‏اى ندیدم. دوباره خدمتش رفتم و شکایت کردم. فرمود: «بر او نفرین کن!» عرض کردم: فدایت گردم! من نفرین کردم و نتیجه‏اى ندیدم. امام(ع) فرمود: «چگونه نفرین کردى؟» عرض کردم: هرگاه به او برخوردم، نفرینش کردم. فرمود: «چون به تو پشت کند و رو گرداند، نفرینش کن!» پس من این کار را کردم و زمانى نگذشت که خدا مرا از شرّ او نجات داد.[16]

8. همسایۀ موذی

امام باقر(ع) فرمودند:
مردى نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و از آزارِ همسایه‏اش به ایشان شکایت کرد. رسول خدا(ص) به او فرمود: «صبر کن!» سپس بار دوم خدمتش آمد (و شکایت کرد). پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: «صبر کن!» سپس بار سوم آمد و باز شکایت کرد. حضرت به او فرمود: «چون روز جمعه شود، آن گاه که مردم براى نماز جمعه می روند، وسایل خانه ات را سرِ کوچه و در راه مردم بیار، تا هر که به نماز جمعه می رود، ببیند و چون از تو بپرسند (که براى چه این کار را کرده‏اى)، جریان را به آن ها بگو!» فرمود: آن مرد این کار را کرد؛ پس آن همسایه که آزارش می داد، نزد او آمد و گفت: اثاثیه‏ات را به خانه باز گردان! من با خدا عهد می کنم که دیگر تو را اذیت نکنم.[17]

9. حسنه چیست؟

از امام صادق(ع) روایت شده است:
خداوند به داود(ع) وحى فرمود: «به راستى که بنده‏اى از بندگان من، حسنه‏اى به جا آوَرَد و به سبب آن، بهشت را بر وى مباح گردانم.» داود(ع) عرض کرد: پروردگارا! آن حسنه چیست؟ فرمود: «بر بندۀ مؤمن من، سرور و خوش حالى وارد سازد، اگرچه با دانه ای خرما باشد.» داود(ع) گفت: خداوندا! سزاوار است کسى را که تو را شناسد، امید خود از تو برنگیرد.[18]

10. نتیجۀ شاد کردن مؤمن

محمد بن جمهور گوید: نجاشى، حاکمِ اهواز و شیراز بود. یکى از کارمندانش به امام صادق(ع) عرض کرد: در دفتر نجاشى، مالیاتی به عهدۀ من است و او مؤمن است و به فرمان بردن از شما معتقد است. اگر صلاح بدانید، برایم به او توصیه ای بنویسید. امام صادق(ع) نوشت: «بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ سُرَّ أَخَاکَ یَسُرَّکَ الله»؛ برادرت را شاد کن تا خدا تو را شاد کند! او نامه را گرفت و نزد نجاشى آمد. زمانى که در مجلس عمومى نشسته بود، چون خلوت شد، نامه را به او داد و گفت: این نامۀ امام صادق(ع) است. نجاشى، نامه را بوسید، روى دیده گذاشت و گفت: حاجتت چیست؟ گفت: در دفتر شما، مالیاتی بر من است. نجاشى گفت: چه مقدار است؟ گفت: ده هزار درهم. نجاشى دفتردارش را خواست و دستور داد از حساب خودِ او بپردازد و بدهىِ او را از دفتر خارج کند و براى سال آینده هم همان مقدار به نام نجاشى بنویسد. سپس به او گفت: آیا تو را شاد کردم؟ گفت: آرى، قربانت! آن گاه دستور داد، به او مرکب، کنیز و نوکرى دهند و نیز دستور داد یک دست لباس به او دادند و در هر یک از آن ها می گفت: آیا تو را شاد کردم؟ او می گفت: آرى، قربانت! و هر چه او می گفت آرى، نجاشى می افزود تا از عطا فراغت یافت. سپس گفت: فرشِ این اتاق را هم که رویش نشسته بودم، هنگامى که نامۀ مولایم را به من دادى، بردار و ببر و بعد از این هم حوایجت را پیش من بیاور! مرد، فرش را برداشت و خدمت امام صادق(ع) رفت و جریان را چنان که واقع شده بود، گزارش داد. حضرت از رفتارِ او مسرور شد. مرد گفت: مثل این که نجاشى با این رفتارش، شما را هم شادمان کرده است؟ فرمود: «آرى به خدا! خدا و پیامبرش را هم شاد کرد.»[19]
 

برگرفته از: حکایت های اخلاقی در اصول کافی
نویسنده: روح الله بخشی
[1]. مائده آیۀ 2.
[2]. نهج البلاغه، ص397.
[3]. مشکاة الأنوار، ص189.
[4]. مجموعة ورام، ج‏1، ص29.
[5]. الخصال، ج‏1، ص208.
[6]. او خالد یا خلید، از اصحاب امام صادق7 است.
[7]. مکارم الأخلاق، ص250.
[8]. مجمع البیان، ج6، ص465.
[9]. اصول کافی، ج‏3، ص 259، ح 1.
[10]. همان، ص 255، ح 3.
[11]. ق، آیۀ 18.
[12]. همان، ص 262، ح 14.
[13]. همان، ص 271، ح 3.
[14]. همان، ج‏4، ص 54، ح 10.
[15]. همان، ص 489، ح 1.
[16]. همان، ص 276، ح 1.
[17]. همان، ص 492، ح 13.
[18]. همان، ج‏3، ص 272، ح 5.
[19]. همان، ص 273، ح 9.

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه‏ السلام : أخرِجوا مِنَ الدُّنيا قُلوبَكُم مِن قَبلِ أن تَخرُجَ مِنها أبدانُكُم ، فَفيهَا اختُبِرتُم ولِغَيرِها خُلِقتُم

پيش از آن كه بدن‏هايتان از دنيا بروند ، دل‏هايتان را از آن بيرون ببريد؛ زيرا دنيا آزمايشگاه شماست و براى غير آن ، آفريده شده‏ايد

نهج البلاغة ، خطبه ۲۰۳