Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 244582
تاریخ انتشار : 28 شهریور 1397 21:1
تعداد بازدید : 44

شهادت به شیوۀ فیلسوف آیا مرگ می تواند زندگی مان را از پوچی نجات دهد؟ وقتی به مرگ فکر می کنیم، تیشه به ریشۀ چیزهایی می زنیم که قرار نیست معنابخشِ زندگی هایمان باشند

مرگ واقعی ترین رخداد زندگی ماست: تجربۀ پایانی که مطمئن نیستیم بعد از آن چه بر سرمان می آید. این اتفاق ممکن است سرمنشأ پوچیِ وهم انگیزی باشد که سایه اش را بر کل عمر پهن می کند؛ اما شاید هم، سرچشمه ای شود برای هر معنای حقیقی ای که فرد تجربه می کند. این جدال فرساینده بر سر معنای زندگی، از دوران باستان، در قلب فلسفۀ غرب بوده است و کتابی تازه، دوباره آن را زنده کرده است.

شهادت به شیوۀ فیلسوف

آیا مرگ می تواند زندگی مان را از پوچی نجات دهد؟

وقتی به مرگ فکر می کنیم، تیشه به ریشۀ چیزهایی می زنیم که قرار نیست معنابخشِ زندگی هایمان باشند

مولف : ساموئل لانکار

مترجم : محمد معماریان

مرگ واقعی ترین رخداد زندگی ماست: تجربۀ پایانی که مطمئن نیستیم بعد از آن چه بر سرمان می آید. این اتفاق ممکن است سرمنشأ پوچیِ وهم انگیزی باشد که سایه اش را بر کل عمر پهن می کند؛ اما شاید هم، سرچشمه ای شود برای هر معنای حقیقی ای که فرد تجربه می کند. این جدال فرساینده بر سر معنای زندگی، از دوران باستان، در قلب فلسفۀ غرب بوده است و کتابی تازه، دوباره آن را زنده کرده است.

ساموئل لانکار، لس آنجلس ریویو آو بوکزهمۀ زندگی ها خاتمه می یابند. گرمیِ نَفَس می رود تا خس خس های پاره پاره جایش را بگیرند. در نهایت، جنبش و گرما مطلقاً از بین می روند و کرختی مرگ در سکوتی سرد حاکم می شود.
این ایستگاه نهایی و ناگزیر زندگی برایمان وحشت و اهمیت دارد. شهدا در مرگشان معنای زندگی شان را مجسم می کنند. مرگ به یک آرمان، به یک ایده تبدیل می شود، چوبۀ اعدامی که در آتش می سوزد، نماد انقلاب می شود یا برافروزندۀ اشراق. اگر امروزه تمایز دقیقی میان ایده ها و هزینه هایی که بر زندگی تحمیل می کنند، برقرار کرده ایم (مثل عضویت در هیئت علمی که، اگر جاودانگی نیاورد، حداقل امنیت می آورد)، باید به خاطر داشته باشیم که همیشه این گونه نبوده است. مرگ و مُردن در بنیان فلسفۀ غربی نشسته اند.
فلسفه با مشهورترین مرگ در ادبیات غربی زاده شد: مرگ سقراط، که در رسالۀ فایدونِ افلاطون جاودانه شد، رساله ای که پایان بخشِ سلسله ای از گفت وگوها بود و روزهای منتهی به محاکمه و اعدام سقراط در آتن را تصویر می کرد. بنابه ادعای سقراط، فلسفه یک شیوۀ زندگی بود که مشق مرگ از اجزای اصلی شاکله اش بود. فیلسوف یعنی آماده ترین شخص برای مرگ، کسی که روحش را تزکیه کرده بود تا، به جای ترس، با امید به استقبال مرگ برود. فلسفه نه شغل، بلکه نوعی زندگی بود، و نه اموری دانشگاهی، که مسائلی وجودی در گرو آن بودند.
در کتاب جان دادن در راه ایده ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان، کاستیکا براداتان می خواهد چشم ناظران مدرن را از فلسفه در قالب دانشگاهی مدرنش به سمت فلسفه در طوفان حیات و خودِ مرگ بچرخاند: به فلسفه در مقام نوعی زندگی، که نوشتن و گفتن فقط یکی از جلوۀ ابراز آن اند، نه اصلش.
براداتان که استاد دانشگاه، دبیر لس آنجلس ریویو آو بوکز و نویسنده است، فیلسوف دانشگاهی متعارفی نیست. اگر قرار است فرد را با سبکش بشناسیم، براداتان قلمی روشن، برازنده و آموزنده دارد که به سادگی در میان چندین زبان و سنت ادبی و فلسفی می چرخد؛ او بیشتر شبیه روشنفکران ادبی اروپایی معاصر است تا آنچه در جهان اهل ادب انگلیسی زبان یافت می شود. به واقع جان دادن در راه ایده ها، مانند جستارها و مرورهای براداتان، کتابی است که علاقمندان به پاسکال، مونتنی، نیچه یا کیرکگور از آن لذت خواهند برد: چون این کتاب نه تنها در سبک نگارشش از تفکیک میان ادبیات و فلسفه امتناع می کند، بلکه می گوید مصداق قدرت فلسفه آنجاست که به خود زحمت می دهد با نوشتن به منزلۀ نوعی هنر مواجه شود، و فلسفه را چیزی فراتر از رشته ای دانشگاهی بداند.
نمی توان از جان دادن در راه ایده ها خلاصه ای ساده ارائه داد چون حول یک بررسی مترقیانه پیرامون برخوردهای مختلف ادبی و فلسفی با مرگ، و به صورتی دراماتیک، سامان یافته است؛ مبنایش هم فصلی است که در آن براداتان چارچوب دیدگاهش به فلسفه را شرح می دهد. براداتان بر اساس کارهای پی یر آدو، میشل فوکو و دیگران در دفاع از نگاهی به فلسفه استدلال می آورد که آن را کنشی جسمانی می داند، نمایشی که از شیوۀ زندگی، تنفس و مرگمان در دنیا تفکیک پذیر نیست. او این کنش را در فلاسفه ای می بیند که مرگشان اوج و عصارۀ فلسفه شان بوده، کسانی که مرگشان آخرین و بزرگ ترین کردار فلسفی شان بوده است: «فراتر از هر چیز دیگر، فلسفه چیزی است که مشق می کنید... اگر فلسفه نخواهد حرف های میان تُهی باشد، باید از آزمون زندگی سربلند بیرون آید». مسئلۀ فلسفه، به قول براداتان، صحبت یا نوشتن نیست، بلکه «تصمیمی است برای به میدان آوردنِ جسم»

سپس براداتان با بررسی چهره های هنری و فکری متنوعی مانند میشل دو مونتنی، هایدگر، تولستوی، ادوارد مونک، اینگمار برگمان و مجموعه ای از شهدا، نویسندگان و فلاسفۀ مشهور و نه چندان مشهور، از سقراط تا سیمون ویل، این ایده ها را توسعه داده و عمق می بخشد. براداتان تسلط خود بر محتوای متون و فلسفه را نشان می دهد (او سال هاست دربارۀ مرگ و مُردن درس می دهد و می نویسد)، و نتیجه اش بهترین کتاب معاصری است که خوانده ام چون نه تنها نشان می دهد که فلسفه در مقام یک فُرم ادبی و فکری واقعاً چه می تواند باشد (از این نظر، این اثر می تواند کتابی عالی برای دوره های مختلف از جمله معرفی ها و سمینارهای محتواییِ پیشرفته تر باشد)، بلکه از طریق روایتی درگیرکننده مجموعۀ پیچیده ای از مباحثات و ایده های مربوط به معنای مرگ و درنتیجه خود زندگی را معرفی می کند.
بر خلاف بخشی از (یا متأسفانه عمدۀ) فلسفۀ دانشگاهی معاصر، براداتان آنقدر چند ایدۀ نحیف را نمی پیچاند تا آنکه خزان مرگ آن ها را ناگهان از واقعیت جدا کند. او تحلیل های غنی را با شالوده ای درهم تنیده از آثار تاریخی و ادبی و همچنین محتوای فلسفی متعارف می نویسد، و در سرتاسر کتاب ایده های خود را هم معرفی می کند تا آن ها را در پس زمینه ای از زندگی ها و مرگ های واقعی نشان دهد و بیازماید. او از سبک رمزآلوده و اغلب مغلقی که «نظریه» و «فلسفۀ قاره ای» را، درست یا نادرست، با آن می شناسیم اجتناب می کند. ساده بگویم، براداتان از آن عنصرهای نایاب است: نویسنده و متفکری عالی که در او استدلال آوریِ در لذت نوشتار حلول می کند تا ایده های عالی را در قالبِ نثری متناسب با کیفیتشان تقدیم خواننده کند. همیشه می توان این ایده ها را لخت و عریان به تحلیل گذاشت، اما این کار به آن اثر لطمه می زند و کسی که اصل متن را دقیق نخواند چیزهایی را از کف می دهد.
یکی از دریافت های مهم کتاب براداتان (که به عنوان نکته ای جداافتاده مطرح نشده، بلکه در اثر مجسم است) آن است که فلسفه می تواند استواری فکری و فهم پذیری ادبی را با هم داشته باشد. بسیاری از دانشگاهیان مایل اند نویسندگان موفق و فیلسوفان مردم پسند مثل آلن دوباتن را مذمّت و تمسخر کنند (شاید حسادت هم بخشی از انگیزۀ چنین حملاتی باشد)، ولی تقریباً همگی آن ها بسیار دوست دارند که (مثل براداتان) در صفحات نیویورک تایمز و سایر محفل های روزنامه نگاری ظاهر شوند؛ تریبون هایی که دامنۀ مخاطبانشان چندین برابر کلاس های درس یا خوانندگان عادی آن هاست. حسد آن ها، اگر که مسئله شان حسد باشد، نقطۀ مقابل آن حسی است که برخی روزنامه نگاران دربارۀ دانشگاهیان دارند: دانشگاهیانِ مصون از فشار ضرب الاجل ها، آن هایی که لازم نیست دم به دم حرف تازه ای برای زدن داشته باشند، فارغ از آنکه موضوع بحث چقدر زودگذر باشد.
این تنش، حتی اگر در هر دوران به شکل متفاوتی درآمده باشد، بسیار قدیمی است. بر خلاف آنچه اکثر افراد از مطالعۀ کتب فلسفی انتظار دارند، یک خطیب مردم پسند مثل ایسوکراتس در روزگار خود رقیب افلاطون بود، و ایده هایش نفوذ عمیقی بر توسعۀ آموزش و فرهنگ غربی داشت. هگل جوان، مثل بسیاری از همدوره های خود، امید داشت در روشنگریِ مردم پسند که هرکسی از آن بهره می بُرد نقش آفرینی کند، اما بعداً به جایی رسید که فلسفه را بالضروره حاوی بُعدی رمزآلود دانست: برای آن ها که وارد خانۀ فلسفه نشده و مریدش نگشته اند، بلکه فقط از پنجره به درون خانه می نگرند، این بُعد، لاجرم غامض و باابّهت به نظر می آمد. این بحث، در حدی که استدلال حساب می شود، نهایتاً یک استدلال ادبی و متافلسفی دربارۀ ماهیت خودِ نوشتن است.
فلسفه فقط در صورتی برای «بیگانه ها» یک حریم ممنوعه می شود که فرض کنیم فلسفه اساساً یک نوع اندیشیدن و سپس نوشتن است. اگر فلسفه مطابق استدلال قدرتمند آدو و دیگران (که اکنون براداتان را هم شامل می شوند) یک شیوۀ زندگی باشد، آنگاه فلسفی نویسی مسئله ای هنری خواهد بود؛ و چرا نباید عمدۀ آن را نوعی از ادبیات دانست، یعنی هنر کمک به همگان برای کشف چیزی معنادار و مهم دربارۀ معنای انسان بودن؟ اگر مسیر دانشگاهی شدن همواره با کتاب هایی خوش نویس مانند جان دادن برای ایده ها هموار می شد، بحثی نمی ماند که دانشگاهیان به چه درد حیات عمومی می خورند یا چرا علوم انسانی مهم است.
چنانکه اکنون برای هر ناظر علاقه مندی روشن است، در آن هنگام برای همگان روشن می شد که هر مناظره یا مباحثۀ هوشمندانه ایْ تجسم ارزش علوم انسانی و اهمیت فلسفه در مقام یک شیوۀ زندگی است. خوب اندیشیدن، شناختن خویشتن، پذیرفتن جهل و محدودیت خود، و زیستنِ حقیقتی که بدان معترفیم؛ این ها گزینه هایی انتخابی نیستند، بلکه شاکلۀ نیک زیستنِ انسان اند. بخش زیادی از جنون و رنجمان ناشی از ناکامی در این کارهاست.

عجیب است که از سیاست مداران بیشتر از فلاسفه تقاضا داریم حرفشان با زندگی شان بخواند. ولی همان طور که براداتان به وضوح نشان می دهد، چه بخواهیم یا نخواهیم تمجید و جایگاه ویژه ای برای کسانی مانند سقراط، گاندی، توماس مور یا مارتین لوتر کینگ قائلیم، افرادی که زندگی و حرفشان تقویت کنندۀ یکدیگر بوده اند: خشونتی که بر آن ها روا داشته می شد انگار دعوتشان می کرد تا با شهادت تنِ جاندارشان به مصاف یک استدلال خطا و خشن بروند، و این فی نفسه نشانۀ پایبندی به اصولی بود که از استخوان در تنشان ریشه دارتر بود و تهدید کلمات، مشت ها یا شعله ها لرزه بر اندامش نمی انداخت.
پرترۀ ادبیِ ترسیم شده از تن هایی که برای ایده ها جان می دهند درون مایه ای هیجان انگیز، الهام بخش یا حتی رعشه آور دارد. یک علتش آن است که تصاویری از این دست، شعلۀ تصدیق و بازشناسی را به جانمان می اندازند: همۀ ما، هر که باشیم، می خواهیم زندگی مان معنایی داشته باشد، نوعی انسجام داشته باشد، و این میل تماماً حول آن می چرخد که چگونه زندگی کنیم، رنج بکشیم و با مرگ مواجه شویم، ولی درعین حال نمی توان مرز روشنی میان آن با اندیشه، و برای روشنفکران با نوشتن، قائل شد. براداتان دربارۀ شهادت دینی بحث می کند، و (با استدلالی که نامقبول نیست گرچه صلب تر از چیزی است که بخواهم تأیید کنم) آن را از مرگ فلسفی جدا می کند؛ ولی تصدیق می کند که هر دوی این مرگ ها انگیزه ای قدرتمند به پیروانی می دهند که خواستار آن شیوه هایی از زندگی اند که، زیر سایۀ مرگ، خرد و خاکشیر نشود.

انتظار آنکه ایده ها و کلمات چنین محک سنگینی بخورند (آیا می توانند در بدن متفکر جلوه کنند؟ آیا او می تواند بدون حتی یک کلمه، در لحظه ای که کلمه بیش از همیشه اهمیت دارد، آنها را بیان کند؟) شاید خیال پردازی باشد. ولی در حقیقت، همۀ ما این کار را می کنیم، شاید فقط در قبال والدین یا دوستانمان، یا سیاست مداران و رهبران دینی. برای هر کسی پیش آمده که، با دیدن یک کار، ایمانش را به یک کلام از دست بدهد.
ولی اگر فلسفه را چنان که بوده است جدی بگیریم (و تردیدی نیست که فلسفۀ دانشگاهیِ محض یک بدعت تاریخی است و نمی تواند شواهد سرسام آوری را زائل کند که می گویند فلسفه زیستن یک زندگی در پی حکمت بوده و هست) و آن را شکلی از هنر یعنی هنر زندگی بپنداریم، آنگاه امکان جدیدی ظهور می کند: می توانیم از آن چشم انداز ناسازگار و رقیب که فلسفه را رشته ای دانشگاهی میان سایر رشته ها می داند بگذریم (شکر و سپاس از آن رشته به جای خود، اما نمی تواند مدعی انحصار بر این واژه یا تاریخش باشد؛ که در این صورت طبعاً سؤال پیش می آید: به چه دردی می خورد؟)، و با زندگی به مثابۀ یک اثر هنریِ در حالِ شکل گیری برخورد کنیم.
هنر مستلزم انضباط، تمرین ، و به تعبیر نیچه تمکین طولانی در یک مسیر است. خواه به قول براداتان نیازمند مرگِ بدون جاوادنگی باشیم تا به زندگی مان معنا بدهیم، یا به قول بسیاری از فلاسفۀ دینی و باستانی بتوانیم ابدیّت را ورای مرگ هدف بگیریم، می توانیم همگی توافق کنیم که هنر زندگی به یک جور مشق مرگ نیاز دارد، یعنی کودکانه است آن شیوۀ زندگی که حتی نگاه خیرۀ خاتمۀ ناگزیرش را تاب نمی آورد.
مرگْ ما را به خاتمۀ معنا تهدید می کند، و دروغ است که منکر شویم مرگ تیشه به ریشۀ بسیاری از معانی ما می زند، و گاهی خویشتنِ ما به دست مرگ جارو می شود و به وادی هیچ و پوچ هبوط می کند. تصور کنید که در مراسم تدفین، به جای مداحان و مرثیه سرایان، «آن هایی که حرف می زنند، مردگان» بودند، یعنی آن نقشی که در داستان اورسون اسکات کارد خلق شده و بی وقفه به جای آنچه امید داشته ایم از زندگیِ جان سپرده بشنویم، حقیقتش را می گوید؛ چنین تصوری رعشه به وجودمان می اندازد. این قدرت بی رحمانۀ مرگ را، اگر هم نتوان مقهور کرد، می توان با فلسفه مصادره کرد تا هنر زندگی و مشق مُردن شود.
مرگ می تواند هدیه باشد. اگر در زمان زندگی بتوانیم خود را به بوتۀ آزمون قدرت مرگ بسپاریم تا تیشه به ریشۀ آن معانی ای بزنیم که مرگ را تاب نمی آورند، آنگاه از مرگ و در زندگی می توانیم خویشتنی بسازیم که از آنِ خودمان باشد، که هم معنایی از خاتمه داشته باشند و هم در خاتمه اش شکلی از تمامیّت. کتاب ها از پس این کار برنمی آیند، اما می توانند راهنما باشند. در نهایت، حتی کلمات هم ناکام می مانند، و خود تن هایمان آزموده می شوند. ما به براداتان مدیونیم که این حقیقت را یادمان آورد و ازنو به ما آموخت.

کلمات در نهایت وعدۀ آن شعرهایی اند که اصلشان را فقط از طریق عمل و لمس تن های گرم و انگشتان لطیف به دیگران (و خودمان) می بخشیم. می توانیم معتقد باشیم که مرگْ خاتمۀ این شاعریِ بدن هاست که در دنیا معناآفرین می شوند، یا اینکه فقط وقفه ای در آن می اندازد. اما در هر صورت می توانیم مرگ را نه خاتمه، بلکه آغاز حکمت ببینیم.

اطلاعات کتاب شناختی:

Bradatan, Costica. Dying for Ideas: the dangerous lives of the philosophers. Bloomsbury Publishing, 2015

پی نوشت ها:
این مطلب را ساموئل لانکار نوشته است و در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Wisdom of Death» در وبلاگِ مارجینالیا وابسته به لس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «چگونه مرگ می تواند زندگی مان را از پوچی نجات دهد؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
••
ساموئل لانکار (Samuel Loncar) سردبیر وبلاگ مارجینالیا در لس آنجلس ریویو آو بوکز و مؤسس مرکز مشاورۀ پرسفونه است. آثار پژوهشی او در ژورنال های فلسفه و دین منتشر شده اند. او دربارۀ فناوری، فرهنگ، هنر و علوم انسانی می نویسد و در تاریخ و فصل مشترک فلسفه، الهیات و متافیزیک تخصص دارد.
•••
انتشارات ترجمان علوم انسانی کتاب جان دادن در راه ایده ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان (Dying for Ideas: The Dangerous Lives of the Philosophers) را در دست ترجمه دارد و به زودی آن را به چاپ می رساند.

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه‏ السلام : أخرِجوا مِنَ الدُّنيا قُلوبَكُم مِن قَبلِ أن تَخرُجَ مِنها أبدانُكُم ، فَفيهَا اختُبِرتُم ولِغَيرِها خُلِقتُم

پيش از آن كه بدن‏هايتان از دنيا بروند ، دل‏هايتان را از آن بيرون ببريد؛ زيرا دنيا آزمايشگاه شماست و براى غير آن ، آفريده شده‏ايد

نهج البلاغة ، خطبه ۲۰۳