Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 41825
تاریخ انتشار : 15 دی 1392 14:31
تعداد مشاهدات : 1169

استاد خسته نباشید!!!!

استاد خسته نباشید!!!!
همیشه سر کلاس درسمان به تاب و توان آن چند نفری که جلو مینشینند حسادت می کنم به اینکه چطور برای سیاه کردن ورق و درنهایت سر و شکل دادن یک جزوه تمام وقت را فقط به استاد و آن دیازپام مجسم زل میزنند و پلکهایشان سنگینی نمی کنند

 

لازم به ذکر است است این مطلب همشهری جوان شماره 438   نوشته خانم رویا هاشمی نقل می شود

 

 

استاد خسته نباشید!!!!

همیشه سر کلاس درسمان به تاب و توان آن چند نفری که جلو مینشینند حسادت می کنم به اینکه چطور برای سیاه کردن ورق و درنهایت سر و شکل دادن یک جزوه تمام وقت را فقط به استاد و آن دیازپام مجسم زل میزنند و پلکهایشان سنگینی نمی کنند به اینکه چطور قید نشستن روی صندلی ردیف آخر را می زنند و با بی اعتنایی لذت کشف کردن همه تجربه های یواشکی را پشت سر می گذارند شاید برای همین باشد که از بین 40 نفر فقط یکی دونفرند که از پس اش برمی آیند وگرنه من هم دوست دارم گوش کنم اما شدنی نیست .شنیدن ریتم یکنواخت حرفهای استاد راحت نیست آن هم حرف هایی که قبل از گل انداختن بینمان می میرد از بس که جان ندارد .

رشته و دانشگاهم را بی علاقه انتخاب نکرده ام اما دست خودم نیست  همیشه سر کلاس گزینه انتخابی ام برای نشستن صندلی های ردیف آخر بوده آن هم ترجیحا گوشه ترین جای ممکن طوری که دقیقا به کنج دیوار کلاس تکیه بدهم و از زاویه 45 درجه همه ماجراهای ریز و درشت سراسر کلاس را از زیر نظربگیرم و درنهایت از دیدن آن همه ماجراهای کشف نشده که خودشان را پشت ژستهای یک دانشجوی در حال انجام وظیفه قایم کرده اند(تا در نهایت به تیک حاضری جلوی اسمشان برسند ) لذت ببرم. علی الخصوص همین ته کلاس و ردیف آخر که همیشه اتفاقهای جور واجوردر دل دارد طوری که روزانه کلی اتفاق کوچک و بزرگ متولد می شود. از گوش دادن دسته جمعی به رادیو و جدیدترین آلبومهای سال گرفته تا دوره کردن رمانهای معروف دنیا. مثلا همین چند وقت پیش یکی از بچه ها آنقدر میوه نصف کرد تا بالاخره از زیر انگشتش یکی از بالاترین رکوردهای بازی fruitninja   به ثبت رسید. اینجا این همه مصداق عینی یک حرف اند. « هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای ؟ من در میان جمع  و دلم جای دیگر است». بارها و بارها سعی کردم روی حرفهای استاد تمرکز کنم ولی باز کم می آورم و ریتم یکنواخت کلاس مرا وادار به عقب نشینی می کند او یکریز و و پشت سر هم و به سان یک فایل صوتی درس می دهد ناخود آگاه گرمی چشمهایم اجازه نمی دهد و من ریزریز و همزمان با نطق استاد از روی صندلی سر میخورم این روند این قدر ادامه دار میشود تا بالاخره یکی از بین جمع بگوید آنتراکت و چرت جمعی را باهمین یک کلمه پاره کند با خودم می گویم رومزگی و بی حوصلگی  واگیرداراست استاد و دانشجو هم نمی شناسد .

بدجور هوس کرده ام سر کلاس یک استاد بنشینم که لااقل او از دست این یکنواختی جان سالم به در برده باشد تا من هم دانشجو باشم. آخر دلم لک زده برای بیداری، برای اینکه از شنیدن حرفهای استاد گوشهایم ناخود آگاه تیز شوند و در نهایت برق چشمهایم چراغ بالای سرم را روشن کند برای کلاسهایی که ته تهش مجبور نباشم بگویم استاد خسته نباشید!!!!!

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام علی عليه ‏السلام : اَلصّلاةُ حِصْنُ الرَّحْمنِ وَ مَدْحَرَةُ الشَّيطانِ

نماز، دژ محكم خداوند مهربان و وسيله راندن شيطان است

غررالحكم، حدیث ۲۲۱۳