Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 39204
تاریخ انتشار : 7 آذر 1392 19:8
تعداد مشاهدات : 1028

میان تو و قلبت

خاله مریَ یَ یَ یَ م ...
از صدایش معلوم است که کلافه شده، چندمین بار است که صدایم می زند، عمداً جواب نمی دهم که دوباره صدایم بزند: خاله مریم! وقتی قرار نیست پیشوند خاله را هیچ بچه ای به اسمم اضافه کند، این فرصت ها طلایی اند!!! ...موقعِ تلفظ، «ر» را جا می اندازد.بر می گردم نگاهش می کنم، چشمانش پر از سؤال است، از همان هایی که جوابش به عقل ناقص من قد نمی دهد:
- جونِ دلش؟؟؟ چیه قشنگم؟

لازم به ذکر است است این مطلب از وبلاگ برای خاطر  آیه ها نوشته خانم مریم روستا نقل می شود

میان تو و قلبت

بسم الله الرحمن الرحیم... واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه...    انفال 24

 خاله مریَ یَ یَ یَ م ...

از صدایش معلوم است که کلافه شده، چندمین بار است که صدایم می زند، عمداً جواب نمی دهم که دوباره صدایم بزند: خاله مریم!‌ وقتی قرار نیست پیشوند خاله را هیچ بچه ای به اسمم اضافه کند، این فرصت ها طلایی اند!!! ...موقعِ تلفظ، «ر» را جا می اندازد.بر می گردم نگاهش می کنم، چشمانش پر از سؤال است،‌ از همان هایی که جوابش به عقل ناقص من قد نمی دهد:

- جونِ دلش؟؟؟ چیه قشنگم؟
­-  پس این خدایی که می­گید کجاس، هااا؟؟؟
حدسم درست بود!...می آیم بگویم خدا همین جاست: توی چشمهای معصوم تو،‌ توی چشم های آیناز هم بود...توی چشم های همه بچه های دنیا ...اصلاً برای همین است عاشقِ بچه ها هستم...اما نمی گویم، نجوایی توی ذهنم می چرخد: « لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار»
 همه جا و هیچ جا! اونقدر بزرگه که همه رو می بینه ولی هیچ کس نمی بیندش! یعنی با این چشما نمی شه دیدش!
مات و مبهوت نگاهم می کند، انگار با یک زبان دیگر حرف می زنم، انگار یک کلمه را هم نفهمیده، هنوز چشمانش پر از سؤال است. از جوابم پشیمان می شوم، از این که ذهن پاکش را با این جملات پر کرده ام ... نفس عمیقی می کشم... مثل جرقه چیزی توی ذهنم روشن می شود...

بر می گردم، هنوز مات و مبهوت دارد نگاهم می کند، نزدیکش می شوم، دستم را آرام روی قلبش می گذارم و انگار که بخواهم رازی را برایش فاش کنم آهسته می گویم:
خدا اینجاس نازنین!
دختر باهوشی ست! منظورم را فهمیده، آرام لبخند می زند، منتظرم سؤال بعدی را بپرسد، اما انگار همه جوابهایش را یک جا گرفته باشد، چیزی نمی پرسد،‌ فقط دستهای کوچکش را آرام روی قلبم می گذارد:
 اینجا هم هس؟؟؟
دوباره باختم، فکر اینجا را نکرده بودم، حالا این منم که مبهوت نگاهش می کنم، سرم را تکان می دهم:
 نمی دونم! کاش باشه!

عرق سردی روی پیشانی ام نشسته... کاش باشد؟ هست؟...
برمی گردم، گوشه اتاق دستش را روی قلبش گذاشته و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند، خدایش را پیدا کرده ...حسودی ام می شود... کتابش را باز می کنم:
بسم الله الرحمن الرحیم... واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه...


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه ‏السلام :اَلاِْفْراطُ فِى الْمَلامَةِ يَشُبُّ نيرانَ اللَّجاجِ

زياده‏ روى در سرزنش كردن، آتش لجاجت را شعله‏ ور مى ‏سازد.

تحف العقول ، حدیث ۸۴