Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 37462
تاریخ انتشار : 14 آبان 1392 20:14
تعداد بازدید : 947

وقتی پیله ها ضخیم می شوند...

قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل می کند، زودتر می رسد، بهتر می رسد. برای من و تو که پیله های مان آن قدر ضخیم شده که رویای پروانه شدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، دل بریدن. آن بالا خودمان را می خواهند، رفقا. بی هیچ تعلق و وابستگی. رهایِ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیله ها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...

لازم به ذکر است است این مطلب از وبلاگ برای خاطر  آیه ها نوشته خانم مریم روستا نقل می شود

 وقتی پیله‌ها ضخیم می‌شوند...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ... (توبه :24)

بگو اگر پدران و پسران و برادران و همسران شما و اموالی که گرد آورده اید و تجارتی که از کسادش بیمناک هستید. و خانه هایی را که خوش می دارید نزد شما از خدا، پیامبرش و جهاد در راه وی دوست داشتنی تر است پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را به اجرا بیاورد . خدا هرگز فاسقان را هدایت نمیکند.

قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل می‌کند، زودتر می‌رسد، بهتر می‌رسد. برای من و تو که پیله‌های‌مان آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، ‌دل‌بریدن. آن بالا خودمان را می‌خواهند، رفقا. بی‌هیچ تعلق و وابستگی. رهایِ‌ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیله‌ها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...    

چشم توی چشم آقا بود. داشت پیله‌هایش را یکی یکی می‌شکافت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله! خودت را می‌خواهیم. خودش را از آقا دریغ کرد. پیله‌هایش خیلی ضخیم بود انگار. پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

از خیمه آقا که برگشت بال گرفته باد چشم هایش از شوق می درخشید تا همین چند لحظه پیش اکراه د اشت که با حسین ابن علی روبرو شود اما حالا....

بانو با تعجب پرسید : آقا چه گفتنند مگر ؟ چه وعدهای چه قولی به تو داده اند که بال در آورده ای ؟ مرد که با شوق دو دستها را می نگریست جواب داد: آقا گفتند خونت در راه ما ریخته خواهد شد . مرد پیله هایش را همانجا با اولین نگاه در خیمه آقا شکافته بود اسمش زهیر ابن قین بود.

هر سال محرم که میرسد کسی انگار در من می آشوبد . کسی انگار خاطره پرواز را به یادم می آورد.کسی بارقه هایی از نور را از لابلای این تار و پودها به این پیله تاریک می تاباند.

با این همه از ما ناامید نشوید آقا! از همه این منزلها منتظرمان بمانید ما بالاخره یک روز همه این لایه های ضخیم را می شکافیم و بال می گیریم تا اوج  تا نور تا شما

سلام بر آن لبهای خشکیده

سلام بر آن پیکرهای تکه تکه شده

 سلام بر آن محاسن به خون خضاب شده

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه ‏السلام : قَدرُ الرّجُلِ على قَدرِ هِمَّتِهِ

ارزش مرد، به اندازه همّت‏ اوست

نهج البلاغه ، حكمت ۴۷