Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 240213
تاریخ انتشار : 22 خرداد 1397 12:49
تعداد بازدید : 228

مقايسه قاعده امكان اشرف ملاصدرا و اصل تكافؤ علّي دكارت

يكي از مهمترين وجوه مطالعه فلسفي، فلسفه تطبيقي يا همان تطبيق و مقايسه انديشه هاي فيلسوفان است كه بوسيله آن مي توان زواياي گوناگون انديشه هاي آنان را بدست آورد چرا كه فلسفه تطبيقي يكي از بهترين راههاي مشخص كردن و عيان كردن زواياي پنهان افكار فلسفي است و از طريق آن راه همدلي و همزباني ميان انديشه ها، جداي از تفاوتهاي جغرافيايي و غيره ميسر مي گردد. بنابرين, براي انجام اين امر ابتدا بايد از هر گونه پيشداوری و صدور احكام بدون محتوا خودداري كرد بلكه براي مطالعه تطبيقي دو انديشه، در درجه اول بايد آن دو نظام انديشه را مستقل دانست و ديگر اينكه در تطبيق دو فلسفه بايد هم وجوه اشتراك و هم وجوه اختلاف، استخراج و با هم مقايسه گردد. بنابرين مطالعه تطبيقي انديشه هاي فلسفي در درك ابعاد و نتايج ديدگاههاي فلسفي داراي اهميت خاصي است اهميت اين مسئله در روزگار كنوني از آنرو فزوني مي يابد كه انسان امروز بيشتر از انسان ديروز نيازمند گفتگو و تبادل افكار و همزباني است چرا كه براي بشر امروزي تداوم حيات فرهنگي و فكري در زندگي انزواگرايانه و انديشه جزمي بدون تعامل با انديشه هاي ديگر امكانپذير نيست از اينرو, فلسفه بمعناي تطبيق انديشه هاي نظري بنيادي بهترين امكان اين امر است. ملاصدرا بعنوان بزرگترين فيلسوف جهان اسلام كه توانست جريانهاي اصلي انديشه اسلامي را در قالب حكمت متعاليه عرضه نمايد با گذشت حدود چهار قرن از زندگي او، هنوز انديشه هاي فلسفي اش نسبت به گسترش انديشه هاي فلسفي برخي فيلسوفان غربي كمتر شناخته شده است. اين كمبود حتي در جامعه علمي و فلسفي ايران كه مركز نشر فلسفه اسلامي است مشهود مي باشد، شايد بتوان يكي از علل آن را حاشيه نويسي زياد بر آراء ملاصدرا و غفلت از نگاه منتقدانه و عقلاني به انديشه هاي او دانست. در حاليکه دربارة فيلسوفان غرب وضعيت بگونه اي ديگر است. از سوي ديگر كاستي در معرفي انديشه هاي ملاصدرا به جهان غرب باعث غفلت نسبي از او در انديشه هاي فلسفي غربي شده است در حاليكه مسائل مهمي كه وي در فلسفه طرح كرده است چون اصالت وجود، تشكيك وجود، وحدت و كثرت، حركت جوهري، مسائل نفس و غيره مي تواند منشأ طرح مطالب جديد در انديشه غربي گردد. از اينرو توجه به آراء صدرالمتألهين، خصوصاً تطبيق آن با آراء فيلسوفان برجسته غربي اهميت زيادي دارد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  


مقايسه قاعده امكان اشرف ملاصدرا و اصل تكافؤ علّي دكارت

 

نويسنده: قدرت الله قرباني

مقدمه

يكي از مهمترين وجوه مطالعه فلسفي، فلسفه تطبيقي يا همان تطبيق و مقايسه انديشه هاي فيلسوفان است كه بوسيله آن مي توان زواياي گوناگون انديشه هاي آنان را بدست آورد چرا كه فلسفه تطبيقي يكي از بهترين راههاي مشخص كردن و عيان كردن زواياي پنهان افكار فلسفي است و از طريق آن راه همدلي و همزباني ميان انديشه ها، جداي از تفاوتهاي جغرافيايي و غيره ميسر مي گردد. بنابرين, براي انجام اين امر ابتدا بايد از هر گونه پيشداوری و صدور احكام بدون محتوا خودداري كرد بلكه براي مطالعه تطبيقي دو انديشه، در درجه اول بايد آن دو نظام انديشه را مستقل دانست و ديگر اينكه در تطبيق دو فلسفه بايد هم وجوه اشتراك و هم وجوه اختلاف، استخراج و با هم مقايسه گردد. بنابرين مطالعه تطبيقي انديشه هاي فلسفي در درك ابعاد و نتايج ديدگاههاي فلسفي داراي اهميت خاصي است اهميت اين مسئله در روزگار كنوني از آنرو فزوني مي يابد كه انسان امروز بيشتر از انسان ديروز نيازمند گفتگو و تبادل افكار و همزباني است چرا كه براي بشر امروزي تداوم حيات فرهنگي و فكري در زندگي انزواگرايانه و انديشه جزمي بدون تعامل با انديشه هاي ديگر امكانپذير نيست از اينرو, فلسفه بمعناي تطبيق انديشه هاي نظري بنيادي بهترين امكان اين امر است.
ملاصدرا بعنوان بزرگترين فيلسوف جهان اسلام كه توانست جريانهاي اصلي انديشه اسلامي را در قالب حكمت متعاليه عرضه نمايد با گذشت حدود چهار قرن از زندگي او، هنوز انديشه هاي فلسفي اش نسبت به گسترش انديشه هاي فلسفي برخي فيلسوفان غربي كمتر شناخته شده است. اين كمبود حتي در جامعه علمي و فلسفي ايران كه مركز نشر فلسفه اسلامي است مشهود مي باشد، شايد بتوان يكي از علل آن را حاشيه نويسي زياد بر آراء ملاصدرا و غفلت از نگاه منتقدانه و عقلاني به انديشه هاي او دانست. در حاليکه دربارة فيلسوفان غرب وضعيت بگونه اي ديگر است. از سوي ديگر كاستي در معرفي انديشه هاي ملاصدرا به جهان غرب باعث غفلت نسبي از او در انديشه هاي فلسفي غربي شده است در حاليكه مسائل مهمي كه وي در فلسفه طرح كرده است چون اصالت وجود، تشكيك وجود، وحدت و كثرت، حركت جوهري، مسائل نفس و غيره مي تواند منشأ طرح مطالب جديد در انديشه غربي گردد. از اينرو توجه به آراء صدرالمتألهين، خصوصاً تطبيق آن با آراء فيلسوفان برجسته غربي اهميت زيادي دارد.
در فلسفه غرب، دكارت بواسطة ايجاد دگرگوني بزرگ در نحوه نگرش به انسان، جهان و خدا و در واقع تأسيس فلسفه جديد، همواره بعنوان يكي از فيلسوفان بزرگ غرب مورد بحث و تحقيق است. سهم دكارت در تأسيس اساس فلسفي «مدرنيته» براي تداوم انديشه دربارة فلسفه او كفايت مي كند اين امر در اين مقاله از آنجا اهميت دارد كه بين زمان حيات دكارت و ملاصدرا تا حدودي نزديكي هم وجود دارد. و در عين حال هر دو ضمن دارا بودن يك مكتب فلسفي، در تلفيق انديشه هاي گذشتگان و ايجاد يك نظام فكري جديد موفقيتهاي مهمي را بدست آورده اند.
از ميان آراء ملاصدرا و دكارت موارد فراواني را مي توان با هم مقايسه كرد كه انجام همة آنها در توان اين مقاله نيست بنابرين موضوع قاعده امكان اشرف از ملاصدرا و اصل تكافؤ علّي دكارت از آنرو انتخاب گرديد كه اين دو موضوع در فلسفه اين دو فيلسوف نقش مهمي دارند و نتايج فلسفي مهمي از آنها حاصل گرديده است.
همچنين بواسطة وجود برخي وجوه تشابه در نحوه تلقي و كاربرد اين موضوعات مي توان طرح آنها را مهم دانست طرح قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي دكارت بطور طبيعي موضوعات فلسفي مانند كمال، فضيلت، عليت، واجب الوجود، ترتيب نظام هستي و غيره را پيش مي آورد كه مورد بحث قرار مي گيرد.
بنابرين در اين مقاله، با فرض اينكه بين انديشه هاي ملاصدرا و دكارت در مورد موضوعات مذكور تشابهات و نيز تفاوتهايي وجود دارد، تلاش مي شود ضمن تبيين نحوه تلقي هر يك از آنها از اصول مورد نظر خود، بررسي دلايل ارائه شده و نحوه كاربرد آنها در نظام فلسفي آنها، جنبه هاي مختلف اين دو با هم تطبيق گردند تا ميزان تشابه و اختلاف و نيز ميزان استحكام ديدگاههاي ارائه شده در تبيين ساختار فلسفي آنها مشخص گردد.

قاعده امكان اشرف

طبق بيان ملاصدرا قاعده امكان اشرف اول بار توسط ارسطو و سپس ابن سينا در الهيات شفا و تعليقات و شيخ اشراق در مطارحات و حكمة الاشراق، ميرداماد در قبسات و برخي فيلسوفان ديگر بحث شده است. اما بحث تفصيلي درباره آن توسط شيخ اشراق، ميرداماد، و سپس ملاصدرا انجام شده است و پس از ملاصدرا هم فيلسوفان ديگر چون ملاهادي سبزواري و علامه طباطبايي از آن بحث كرده اند. شيخ اشراق در كتاب مطارحات ضمن اختصاص فصلي به اين قاعده در پايان آن مي گويد:
و اجماله لامام الباحثين ارسطو في اشاره اشار اليها في كتاب السماء و العالم ما معناه انه يجب ان يعتقد في العلويات ما هو الكرم لها و الاشرف.([1])
و نيز در كتاب حكمة الاشراق با اختصاص فصلي به اين قاعده مي گويد:
و از جمله قواعد فلسفه اشراق آن بود كه هرگاه ممكن اخس موجود بود لازم است كه ممكن اشرف پيش از آن موجود بود؛ زيرا هرگاه نورالانوار از ناحيه جهت وحداني خود مقتضي موجود اخس ظلماني بود جهتي ديگر كه مقتضي وجود اشرف باشد در او باقي نخواهد ماند.([2])
ملاصدرا نيز در كتاب اسفار ضمن اينكه براي اين قاعده مزاياي فراواني را برمي شمرد و آن را به گذشتگان نسبت مي دهد اما تلاش دارد تا تبيين جديدي با كاربرد گسترده اي از آن ارائه دهد وي در جلد هفتم اسفار درباره سابقه اين قاعده مي گويد:
و قد نفعنا الله سبحانه به [قاعده امكان اشرف] نفعاً كثيراً بحمدالله و حسن توفيقه. و قد استعمله معلم المشائين و مفيدهم صناعة الفلسفة في اثولوجيا کثيراً، و في كتاب السماء و العالم، و حيث قال ـ كما هو المنقول عنه، - : «يجب ان يعتقد في العلويات ما هو اكرم». و كذا الشيخ الرئيس في الشفاء و التعليقات، و عليه بني في سائر كتبه و رسائله ترتيب نظام الوجود و بيان سلسلتي البدء و العود. و أمعن في تأسيسه الشيخ الاشراقي امعاناً شديداً في جميع كتبه كالمطارحات و التلويحات و كتابه المسمي بحكمة الاشراق
([3])
البته بايد در نظر داشت كه از آنجا كه كتاب اثولوجيا از ارسطو نيست بنابرين مي توان افلوطين را كه صاحب اين كتاب است هم از طرح كنندگان اين قاعده دانست هر چند ارسطو در آثار ديگر خود مطالبي دارد كه مفاد اين قاعده از آنها مستفاد مي شود.

بيان قاعده امكان اشرف

قاعده امكان اشرف به بيان ساده عبارت است از اينكه در تمام مراحل وجود، لازم است ممكن اشرف بر ممكن اخس مقدم باشد بعبارت ديگر در جهان هستي در هر جا و هر موقعيت كه ملاحظه شود ممكن اخسي موجود شده است به يقين قبل از آن ممكن اشرفي موجود بوده است. يعني اگر وجود نفس را كه يك موجود ممكن است در جهان مسلم فرض كنيم بايد مقدم بر آن وجود عقلي را كه برتر و شريفتر از نفس است يقين بدانيم يا اگر وجود اعراض را مسلم بدانيم پس وجود جواهر كه شريفتر و برتر از اعراض هستند بايد مسلم دانسته شود. ملاصدرا هم در كتاب اسفار اين قاعده را با همين مضمون چنين بيان مي كند:
قاعدة اخري, هي قاعدة «الإمكان الأشرف». مفادها ان الممكن الأشرف يجب أن يكون أقدم في مراتب الوجود من الممكن الأخس، و أنه اذا وجد الممكن الاخس، فلابدّ أن يكون الممكن الأشرف منه قد وجد قبله.([4])
بنابرين مفاد قاعده امكان اشرف آن است كه بين موجودات ممكن نظام هستي در ميزان كمال و فضيلت تفاوت و مراتب وجود دارد, يعني موجودات آفريده شده برغم اينكه در اصل مخلوق بودن مساوي هستند اما در ميزان بهره مندي از هستي و كمال و فضيلت تفاوت دارند برخي داراي كمال و شرافت بيشتر و برخي ديگر كمتر هستند كه اين به بياني ديگر در اصل تشكيك در وجود ملاصدرا هم بيان شده است. طبق اين اصل از آنجا كه بين موجودات تشكيك و تفاوت در بهره مندي از وجود است آنها داراي مراتب گوناگون بوده و نظام هستي، نظام سلسله اي از موجودات است كه نسبت به هم تقدم و تأخر، فعيلت و قوه، برتري و فروتري و كمال و نقص دارند. از همينرو ملاصدرا در اسفار ضمن اينكه براي وجود مطلق دو حاشيه در نظر مي گيرد يكي از آن را واجب الوجود مي داند كه از جهت شدت در كمال نامتناهي است و از حيث قوه، در فعل هم نامتناهي است، و ديگري هيولاي نخستين است كه در نهايت پستي است.([5])
پس بين قاعده امكان اشرف در نظر ملاصدرا و اصل تشكيك وجود تشابه زيادي وجود دارد و در واقع هر دو بيان كننده اصل كمال و فضيلت در موجودات هستند با اين تفاوت كه چون قاعده امكان اشرف تنها دربارة موجودات امكاني است به واجب تعالي قابل اطلاق نيست اما اصل تشكيك درباره وجود براساس اصالت وجود جاري است دربارة واجب الوجود كه وجود محض است هم قابل اطلاق است.

برهان ملاصدرا بر قاعده امكان اشرف

ملاصدرا نيز چون فلاسفه قبل از خود درصدد اثبات برهاني اين قاعده است بنابرين او و ديگران بطرق مختلفي آن را اثبات كرده اند. از بيان ملاصدرا و ديگر فلاسفه با سه تقرير مي توان اين قاعده را اثبات كرد. در تقرير اول گفته مي شود هرگاه ممكن اخس از خداوند صادر شده باشد حتماً پيش از آن بايد موجود اشرف صادر شده باشد در غير اينصورت سه اشكال زير پيش مي آيد:
1. صدور كثير از واحد
2. اشرف بودن معلول از علت
3. وجود موجودي اعلي و اشرف از حقتعالي
و چون هر يك از سه اشكالهاي فوق با براهين عقلي رد مي شود و محال بودن آنها نشان داده مي شود پس, موجود اشرف قبل از ممكن اخس موجود مي باشد.([6]) در تقرير دوم گفته مي شود هرگاه ممكن اخس موجود شود و پيش از آن ممكن اشرف موجود نشده باشد يكي از چهار اشكال زير پيش مي آيد:([7])
1. خلاف فرض
2. صدور كثير از واحد
3. صدور اشرف از اخس
4. وجود داشتن جهتي اشرف از آنچه در حقتعالي موجود است.
و چون ثابت مي شود كه اشكالات فوق همه محال هستند از اينرو اصل قاعده ثابت مي گردد كه اين تقرير از شارح حكمة الاشراق مي باشد. تقرير سوم كه از علامه طباطبايي است و وي در تعليقه بر اسفار آن را بيان كرده اند با اين مضمون است كه وجود يك حقيقت اصيل و مشكك است و از نظر شدت و ضعف و قوه و فعل داراي مراتب متفاوت است و وقوع عليت و معلوليت در ممكنات و تعلق جعل به وجود تحقق مراتب بسياري را در باب وجود ايجاب مي نمايد كه ناچار مرتبه اعلاي آن به واجب الوجود اختصاص مي يابد و ساير مراتب به ممكنات تعلق مي گيرد.([8]) در اينصورت بين مراتب موجودات رابطه عليت و وابستگي وجود دارد و از اينرو هر علتي از معلول خود شريفتر مي باشد چرا كه بين وجود قوي و وجود ضعيف رابطه وابستگي وجود دارد در نتيجه, با فرض هر ممكن در جهان، ممكني وجود دارد كه علت آن و شريفتر از آن مي باشد.
تفاوت تقرير سوم از دو تقرير قبلي آن است كه در تقرير سوم از مفهوم ماهيت عبور شده و به مفهوم وجود توجه شده تا امكان تشكيك در آن لحاظ گردد و مفاد قاعده شامل حقتعالي هم شود كه در اينصورت بايد از آن بجاي قاعده امكان اشرف از قاعده موجود يا وجود اشرف تعبير كرد.

موارد جريان قاعده

با توجه به براهين ياد شده برخي از فلاسفه براي اين قاعده دو شرط را معتبر مي دانند اول اينكه موجود اشرف و موجود اخس بايد با يكديگر در ماهيت متحد باشند و دوم اينكه مورد جريان قاعده فقط مبدعات و موجودات مافوق عالم كون و فساد باشند. يعني اين قاعده به عالم ماده و حركت قابل اطلاق نيست اما از آنجا كه ملاصدرا قائل به تشكيك در وجود است و وجود را داراي مراتب متفاوت تشكيكي از فعل محض تا قوه محض مي داند اين قاعده را در تمام مراتب وجود جاري مي داند. بنابرين مي توان گفت قاعده امكان اشرف در نظر ملاصدرا هم در عالم عقول، هم عالم اشباح مثاليه و صور برزخيه و هم عقول عرضيه و ارباب انواع و هم عالم ماده جاري مي باشد. يعني قاعده امكان اشرف با در نظرگرفتن تشكيك در وجود از حقتعالي كه شريفترين موجودات و فعل محض مي باشد شروع مي شود تا هيولي اولي كه قوه و نقص محض است را شامل مي باشد چرا كه واجب تعالي كه وجود بحت و مبراي از هرگونه نقص و جهت عدمي است منبع و مأخذ و مبدأ شرف است و ذات او محل عز و قدس مطلق مي باشد و معطي شرف نيز او مي باشد. از اينرو, ملاصدرا در اسفار مي گويد:
اعلم ان للوجود المطلق حاشيتين: احداهما واجب الوجود و هو الغاية في الشرف، لانه غير متناهي الشدة في الكمال و غير متناهي القوة في الفعال؛ و الاخري الهيولي الاولي و هي الغاية في الخسة، لأنها غير متناهية القصور عن الكمال و غير متناهية الإمكان و القوة فی الانفعال، و لايتنزل الوجود اليها مالم يقع له المرور علي جميع الاوساط المترتبه؛ و كذا لم يرتفع الوجود في الاستكمالات الي التقرب الي الله تعالي و ما لم يقع له المرور علي جميع الحدود المتوسطة بينها و بين الله تعالي علي الترتيب الصعودي.([9])
بنابرين در نظر ملاصدرا, قاعده امكان اشرف در تمامي مراتب وجود از قوي و ضعيف و قوه محض تا فعليت محض جاري مي گردد و خصوصا بر عوالم هستي كه شامل عوامل طبيعت، ملكوت و لاهوت مي شوند هم شامل مي شود در واقع, علت ديگر جاري شدن قاعده با اين خصوصيات در نظر ملاصدرا تنها شرط اتحاد وجود ميان دو ممكن است نه اتحاد ماهوي, يعني چون وجود حقيقت بسيطي است كه تفاوت ذاتي افراد آن حقيقت جز به كمال و نقص در نفس حقيقت مشتركه نمي باشد كه بسبب اين كمال و نقص ماهيات تكثر تنوعي پيدا مي كنند يا افراد يك ماهيت بسبب امور خارج از ذات در عوارض خود تكثر و اختلاف شخصي حاصل مي كنند پس قاعده امكان اشرف در مورد اثبات وجود قبلي ممكن اشرف پيش از ممكن اخس حتماً جاري است حتي اگر اين دو تحت يك ماهيت واحد نوعي نباشند.

كاربرد قاعده امكان اشرف

هر يك از فلاسفه اسلامي كه از اين قاعده بحث كرده اند كاربردهاي متفاوتي را از آن در نظر داشتند شيخ اشراق براي اثبات نفس ناطقه و بقای آن، اثبات سعادت و خير در امور علويه اي كه گردش افلاك را بعهده دارند و نيز براي اثبات مفارق قدسي و ارباب انواع از آن استفاده كرده است. در نظر وي چون گردش افلاك بواسطة امر اخس نيست پس بايد بواسطة امر اشرف باشد و نيز چون نفوس ناطقه متعددند و نيازمند علت مي باشند وجود علت آنها كه شريفتر و برتر از آنها باشد ضروري و واجب است. از سوي ديگر علت نفوس ناطقه يا خود نفوس يا اجسام و يا واجب الوجود است و چون دو شق دوم محال است و واجب الوجود هم مستقيماً نمي تواند علت مباشر نفوس متكثره باشد چرا كه طبق قاعده «الواحد لايصدر عنه الا الواحد»، از واجب الوجود جز يك معلول واحد صادر نمي شود پس امري مفارق قدسي وجود دارد كه منشأ پيدايش و علت نفوس ناطقه متكثره مي باشد.([10])
ديگر فلاسفه چون ميرداماد هم بر همين روش استدلال مي كنند, يعني اولين چيزي كه از واجب صادر مي شود و از نظر اشرف بودن از همة مخلوقات در درجه اول است همان صادر اول مي باشد كه از جنس عقول خواهد بود و متأخر از ذات واجب و مقدم بر همه موجودات ديگر است.([11])
در نظر ملاصدرا نيز چون عقل همان معناي جنسي است كه انواع عقولی در تحت آن قرار دارند و هر يك از آنها نوع منحصر بفرد است، اشرف همه ممكنات بوده و خود، فردي از افراد وجود و مرتبه اي از مراتب آن است و چون وجود طبيعت، واحد نوعيه اي است كه البته نوعيت آن به اعتبار عروض كليت ذهني بر وجود نمي باشد. پس موجود اشرف لامحاله ممكن به امكان عام خواهد, يعني عدمش ضرورتي ندارد دليل امكان وجود عقل در اين نهفته است كه عقل ماهيتاً جوهر مجرد است و جوهر مجرد بعنوان يك طبيعت امري ممكن است. زيرا در غير اينصورت هيچ نوع جوهر مجردي، اعم از اينكه مجرد تام باشد يا ناقص بوجود نمي آمد و حال آنكه وجود نفس مجرده امري مبرهن و مقبول مي باشد. پس وقتي فردي از يك طبيعت موجود باشد دال بر امكان طبيعت و امكان وقوعي افراد ديگري از آن طبيعت مي باشد. پس زماني كه عقل امري ممكن شد در حاق واقع حصول آن قبل از ممكنات اخس ديگر كه در مرتبه اي مادون آن قرار دارند واجب مي باشد و بدين ترتيب، اول موجودي كه از او سبحانه صادر مي شود اشرف عقول و اقدس جواهر عقلي مي باشد.([12])
علاوه بر اين قاعده امكان اشرف براي اثبات عقول عرضيه يا همان ارباب انواع و مثل افلاطوني و نيز براي اثبات لزوم اتصال معنوي بين مبدأ اول و آنچه كه علي الفرض اقرب موجودات به او مي باشد بكار مي رود.

اصل تكافؤ علّي دكارت

دكارت در فلسفه خود با سه مفهوم يا با سه جوهر اساسي سر و كار دارد اول خدا، دوم نفس و سوم جسم، خدا را جوهر بمعناي اول و مطلق، نفس و جسم را جوهر بمعناي دوم مي داند اما براي يقين نسبت به اين جواهر ابتدا از خودش شروع مي كند، بعد خدا و در نهايت وجود اجسام را ثابت مي كند. در تمام اين فرآيند و در كل ساختار فلسفه دكارت يكي از اصول اساسي كه بارها توسط وي مورد استفاده قرار مي گيرد اصل عليت و فروع آن مي باشد كه دكارت از آنها براي اثبات وجود خدا و اجسام جهان مادي و موارد زياد ديگري استفاده مي كند. دكارت اصول علّي را كه در نظرش است بديهي مي داند و در صدد نيست تا بر آنها برهاني اقامه نمايد بلكه از آنها بعنوان اصول متعارفه نام مي برد كه برخي از آنها عبارتند از: ([13])
1. درباره هر موجودي مي توان پرسيد كه علت وجودي آن چيست، اين سؤال را حتي درباره خدا هم مي توان مطرح كرد.
2. محال است كه هيچ (يعني يك امر معدوم) علت وجود چيزي يا علت هيچ كمال واقعي در چيزي باشد.
3. هر واقعيت يا كمالي كه در يك چيز وجود دارد در علت اوليه و تامه آن هم به همان صورت يا بنحو متعالي وجود دارد.
4. واقعيت ذهني مفاهيم ما به علتي احتياج دارد كه اين واقعيت را نه صرفاً بطور ذهني بلكه به همان صورت يا بنحو متعالي در خود داشته باشد.
اين اصول و اصول ديگر علّي در فلسفه دكارت براي او بديهي مي باشند, يعني حقايقي هستند كه بطور واضح و متمايز براي دكارت نمايان مي شوند و از اينرو دكارت از آنها بعنوان اصول بديهي براي اثبات حقايق ديگر استفاده مي كند. ژان وال اعتقاد دارد كه دكارت متوجه اهميت نظريه عليت بوده است خصوصاً اين مسئله در اولين دليل وي بر خدا (برهان علامت تجاري) مشهود است كه در آن دكارت وجود تصور كامل مطلق را در فكر، مستلزم وجود خدا مي داند، و يا مخلوق بودن ما را دليل وجود خدا مي داند و در نتيجه, دكارت اصل عليت را هم براي علم و هم براي فلسفه اولي بنيادي مي داند.
از ميان اصول مورد نظر دكارت اصل تكافؤ علّي[1] يا همان اصل كمال علت نسبت به معلول در نظر او داراي اهميت خاصي است كه با استفاده از آن به اثبات خدا نايل مي شود.

تبيين اصل تكافؤ علّي

از آنجا كه در نظر دكارت اصل تكافؤ علّي در ساختار اصول عليت است از اينرو با اصول ديگر آن در ارتباط است و در ذهن دكارت ابتدا تصور معلول و علت وجود دارد و نيز وي در بيان عليت به تقسيمبندي چون علت تامه و علت ناقصه مي پردازد و علت تامه را همان علت فاعلي مي داند و بعد از تقسيم اين علل ميان آنها تمايز قائل مي شود. و مي گويد:
با همان نور فطري روشن است كه علت فاعلي و علت تامه دست كم بايد به اندازه معلول مشتمل بر واقعيت باشد, زيرا معلول واقعيت خود را، جز از علت از كجا مي گيرد؟ و اگر علت واقعيت را در خود نداشته باشد چگونه ممكن است آن را به معلول منتقل سازد؟ از اينجا نه فقط نتيجه مي گيريم كه عدم نمي تواند چيزي را بوجود آورد بلكه نتيجه هم مي گيريم كه هر چيزي كه كاملتر، يعني حاوي واقعيت بيشتري باشد محال است تابع ناقص از خود و قائم به آن باشد.([14])
بنابرين در نظر دكارت ضمن اينكه بين علت تامه و معلول آن رابطه علّي و كمالي و واقعيت وجود دارد اين رابطه بصورت طولي است, يعني علت تامه و فاعلي از آنجا كه هستي بخش و قوام دهنده و نيز نگهدارنده معلول است طبيعتاً بايد حداقل به اندازه معلول داراي واقعيت و كمال باشد. طرح اين مسئله از سوي دكارت صرفاً برگرفته از اصل علّيت نيست بلكه وي با شروع از مفهوم صرف و ويژگيهايي كه در مفاهيم وجود دارد به اين اصل دست يافته است دكارت در اكثر آثار خود مانند تأملات، اصول فلسفه و پاسخ به اعتراضات از ويژگيهاي حيث حكايتگري و حيث استقلالي و نيز واقعيت ذهني و واقعيت صوري مفاهيم و واقعيت به همان صورت و واقعيت بنحو متعالي و همچنين از ويژگيهاي جوهر متناهي نسبت به جوهر نامتناهي بحث مي نمايد كه در ارتباط با اصل تكافؤ علّي او هستند و براي فهم اين اصل تبيين آنها ضرورت دارد.

1. واقعيت ذهني و واقعيت صوري مفاهيم يا تصورات

يكي از بحثهاي اساسي دكارت دربارة مفاهيم يا تصورات، توجه به منشأ يا علت مفاهيم موجود در ذهن است دكارت بر آن است كه هر مفهومي داراي دو واقعيت مجزا از هم مي باشد او از آن دو واقعيت به واقعيت ذهني[2] و واقعيت صوري[3] نام مي برد. واقعيت ذهني همان كمال، عظمت و حقيقتي است كه مفاهيم ما دارا مي باشند, يعني هر مفهومي از آن جهت كه يك مفهوم است و داراي علتي خارجي مي باشد حاوي و حكايتگر عظمت و كمالي است كه در علت آن وجود دارد. دكارت خود در تعريف آن مي گويد:
مراد من از اين [واقعيت ذهني يك مفهوم] وجود چيزي است كه يك مفهوم حاكي از آن است از آن حيث كه اين وجود در يك مفهوم وجود دارد به همين نحو مي توانيم از كمال ذهني، پيچيدگي ذهني و نظاير آن سخن بگوييم؛ زيرا هر چيزي كه در متعلقات مفاهيم خود درك مي كنيم در خود اين مفاهيم بنحو ذهني وجود دارد.([15])
اما واقعيت صوري واقعيتي است كه آن عظمت و كمال مندرج در واقعيت ذهني را بطور بالفعل در خود دارد, يعني عظمت و كمالي را كه واقعيت ذهني در ذهن نشانگر آن است در صورت خارجي آن وجود دارد و نشان مي دهد كه بين واقعيت ذهني و صوري يك مفهوم ارتباط تنگاتنگ علّي وجود دارد, يعني واقعيت ذهني برگرفته از واقعيت صوري است و اگر در جهان خارج واقعيت صوري وجود نداشته باشد امكان ندارد بتوان از آن واقعيت ذهني داشت. مثلاً اگر عكس يك كوه نشان دهندة 50 ميليون تن وزن و بزرگي آن به وسعت 5 كيلومتر مربع است بايد اين واقعيت ذهني مندرج در عكس، در كوه واقعي بيروني وجود داشته باشد تا واقعيت ذهني اخذ شده از آن صحيح باشد.

2. حيث حكايتگري و حيث صوري مفاهيم

دكارت از سوي ديگر نيز به مفاهيم نظر دارد كه هم به اصل تكافؤ علّي و واقعيات مفاهيم مرتبط است. در نظر دكارت ما به هر مفهومي مي توانيم از دو حيث نظر كنيم، اول از حيث صوري و دوم از حيث حكايتگري، اگر به مفاهيم از حيث صوري نظر كنيم از اين حيث هر مفهومي بهره ضعيفي از وجود دارد و صرفاً كيف نفساني يا حالتي از حالات نفس است و چيزي عارضي براي نفس مي باشد و اگر آن را از اين حيث مورد بررسي قرار دهيم مشخص مي شود كه در اين جنبه، ذهن خودش مي تواند مفاهيم را بسازد؛ زيرا هر مفهومي صرفاً حالتي و كيفيتي از ذهن و حاصل كاركرد و قوه فعاليت ذهن است. بنابرين دكارت مي گويد در اين حيثيت هر مفهومي فعل ذهن است و طبيعتش طوري است كه بخودي خود مقتضي هيچ واقعيت صوري نيست مگر آنچه از فكر يا ذهن اقتباس كند و مفهوم هم فقط وجهي از وجوه فكر يا ذهن و بعبارت ديگر شيوه تفكر است.([16])
در حيث حكايتگري[4] هر مفهومي از آن حيث كه مفهوم است مرآت و نشان دهنده چيزي يا متعلقي خارج از خود است و از واقعيت يا عظمت علت خارج از خود حكايت مي كند، يعني ساختار مفهوم در اين حيثيت بدانگونه است كه حاكي و نمايانگر علت خود است كه در خارج با واقعيت صوري وجود دارد مثلاً مفهوم درخت در ذهن، نشاندهنده درختي در خارج از ذهن مي باشد كه اين مفهوم از آن حكايت مي كند. اين حيث مفاهيم در ديدگاه دكارت به همان جنبه واقعيت ذهني آنها ارتباط دارد, يعني هر مفهومي از آنجا كه داراي واقعيت ذهني است كه علت آن واقعيت در خارج به واقعيت صوري وجود دارد اين مفهوم ذهني, واقعيت خارجي را از حيث حكايتگري نشان مي دهد و بيانگر عظمت و كمال آن مي باشد.
دكارت در عين حال ضمن قائل شدن به رابطه علّي دقيقي بين مفهوم و علت خارجي آن، اين رابطه را به دو نحو تفسير مي كند. بنظر او واقعيت هر مفهومي در علت خارجي آن يا به همان صورت[5] و يا بنحو متعالي[6] وجود دارد بعبارت ديگر, در نظر دكارت هر كمال يا مرتبه اي از وجود كه در معلول هست بايد يا به همان صورت و يا بنحو متعالي در علت آن وجود داشته باشد. منظور وي از به همان صورت, يعني عيناً با همان ماهيت يا همان مرتبه از وجود است مثلاً با حركت دست، انگشتر هم حركت مي كند و در تعبير فلسفي حركت انگشتر معلول حركت دست است. و چون معطي شيء نمي تواند فاقد آن باشد پس كمال وجودي كه در معلول هست در علت آن هم بايد باشد در اين مثال معلول (حركت انگشتر) به همان صورت عيني با همان ماهيت حركتي و موجودي در علتش (يعني حركت دست) وجود دارد. و چون نفس علت اصلي اراده و حركت دست و انگشتر است، پس كمال معلول مادي, يعني حركت كردن انگشتر بنحو متعالي در علت آن, يعني نفس وجود دارد. از اينرو دكارت مي گويد: «هر واقعيت يا كمالي كه در يك چيز وجود دارد در علت اوليه و تامه آن هم به همان صورت يا بنحو متعالي وجود دارد.»([17])

3. جوهر نامتناهي و متناهي

يكي ديگر از مباحث دكارت كه با اصل تكافؤ علّي ارتباط دارد، تقسيمبندي جوهر از ديدگاه اوست. جوهر در نظر دكارت دربارة هر چيزي بكار مي رود كه هر چيز را با ادراك حسي درك مي كنيم بطور بيواسطه در آن قرار دارد. يعني هر خصوصيت يا كيفيت يا صفتي را كه از يك مفهوم واقعي داريم در آن قرار دارد.([18]) دكارت جوهر را از يك نظر به جوهر كامل محض يعني خدا، جوهر متفكر يعني نفس و جوهر ممتد, يعني جسم تقسيم مي كند.
اما از جنبه ديگري جوهر را به متناهي و نامتناهي تقسيم مي كند، جوهر نامتناهي تنها خداست و جوهر متناهي نفس و جسم هستند. جوهر متناهي[7] در نظر دكارت جوهري است كه در آن نقص، محدوديت و وابستگي بوده و صفات كمالي نامتناهي ندارد ولي جوهر نامتناهي[8] جوهري است كه هيچگونه حدي و محدوديتي براي او وجود ندارد. دكارت با تفكيك جوهر متناهي از جوهر نامتناهي، دومي را جوهري مي داند كه ويژگيها و صفات خاص خود را دارد. كاپلستون هم براي مفهوم جوهر نامتناهي ويژگيهايي چون ايجابي بودن، واضح و متمايز بودن، اخذ نشدن از ادراك حسي، تغيير ناپذيري و فطري بودن را در نظر مي گيرد.([19]) با اين وصف در نظر دكارت جوهر نامتناهي، جوهري است كه داراي واقعيت، كمال و عظمت بيشتري نسبت به جوهر متناهي است بنابرين وي مي گويد: «واقعيت و كمالي كه در جوهر نامتناهي است بيشتر و كاملتر از خودم هست يعني جوهر نامتناهي، داراي واقعيت بيشتري از جوهر متناهي است.»([20]) و مي توان علت جوهر متناهي و مقدم بر آن باشد.
بنابرين با ملاحظه ديدگاه دكارت درباره اصل تكافؤ علّي و ارتباط آن با مفاهيم ذهني و واقعيتهاي خارجي مشخص مي شود كه در نظر او، اصل كمال علت نسبت به معلول يك اصل مسلم فلسفي است كه هم در مفاهيم و هم در واقعيتهاي خارجي جريان دارد و رابطه تكامل واقعيت را در موجودات ذهني و خارجي نشان مي دهد. بعبارت ديگر از آنجا كه دكارت اين اصل و اصول ديگر خود را با هدف اثبات خدا طرح كرده، كل جهان هستي را يك سلسله اي با وابستگي علّي براساس اصل تكافؤ علّي مي داند كه بين موجودات اين سلسله تمام روابط علّي خصوصاً تكافؤ علّي برقرار است كه از ضعيفترين موجودات آغاز شده تا كاملترين آنها كه جوهر نامتناهي محض, يعني خداست ادامه دارد.

مقايسه قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي

از تبيين قاعده امكان اشرف و نيز اصل تكافؤ علّي دكارت مشخص مي شود كه ميان اين دو, برخي معيارها و ضوابط مشترك وجود دارد, يعني اين دو قاعده و اصل براساس اصول و معيارهايي بنا شده اند كه مي توانند يكي تلقي شوند. از اين موارد مي توان بر اهداف طرح اين قاعده و اصل، معيار كمال، فضيلت و شرافت طرح شده، اصل عليت، اصل تشكيك و نحوه سير صعودي آنها نام برد كه در ذيل بطور خلاصه بررسي مي شود:

1. اهداف طرح قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي

همانطور كه بيان شد هدف فلاسفه اسلامي و نيز ملاصدرا از طرح قاعده امكان اشرف، اثبات عقول و موجودات قدسي چون عقل اول و نفس ناطقه بود تا آنجا كه فلاسفه اسلامي مانند شيخ اشراق جريان قاعده نسبت به عالم مادي را رد مي كردند؛ هر چند ملاصدرا براساس اصل تشكيك در وجود, مفاد اين قاعده را در تمام موجودات عالم حتي مادي جاري مي داند اما در عين حال در نظر او نيز قاعده امكان اشرف در نهايت براي اثبات صادر اول و ديگر عقول بكار رفته است. با اين فرض كه طبق قاعده «الواحد لايصدر عنه الا الواحد» از حقتعالي تنها معلول واحد صادر مي شود و از آن معلول هم از حيث واحد معلول واحد صادر مي شود كه حقتعالي اشرف از صادر اول و صادر اول اشرف از معلول دوم است. بنابرين, در نظر ملاصدرا قاعده امكان اشرف براي اثبات واجب الوجود بكار نرفته است بلكه با فرض وجود واجب الوجود و ديگر موجودات امكاني، موجود ممكن اشرف از ديگر ممكنات، يعني صادر اول يا عقل اول و عقول ديگر اثبات گرديده است.
اما دكارت بطور مشخص از اين اصل براي اثبات خدا استفاده مي نمايد, يعني وقتي او تلاش مي كند با استفاده از مفهوم خداي موجود در ذهن با توجه به حيث حكايتگري و واقعيت ذهني و صوري آن براي اثبات ذات كامل خارج از خود سير نمايد. دكارت از ابتدا در ذهن خود مفهوم خدا يا ذات كامل نامتناهي را دارد كه داراي واقعيت و كمالي بيشتر از ديگر مفاهيم موجود در ذهن اوست و نيز مفهومي فطري، نامتناهي و از خارج آمده به ذهن دكارت است و خود دكارت نمي تواند خالق آن باشد چرا كه وي موجودي ناقص و جوهر متناهي است و جوهر متناهي توان داشتن كمالات جوهر نامتناهي را ندارد بنابرين, دكارت با توسل به اصل تكافؤ علّي بر آن است كه اين مفهومي كه از خداي نامتناهي در ذهن اوست بايد داراي واقعيت صوري خارجي باشد و واقعيت موجود در ذهن دكارت را يا به همان صورت و يا بنحو متعالي داشته باشد كه طبق براهين دكارت، اين موجود خارجي تنها خداي واقعي مي تواند باشد.
پس هدف از طرح قاعده امكان اشرف با هدف طرح اصل تكافؤ علّي يكي نيست اما با هم همساني طولي دارد؛ يعني هر دو در صدد سير از موجودات ناقص به موجود كامل هستند كه كمال و عظمت در آن موجود برتر از موجودات فروتر از خود است تنها با اين تفاوت كه در قاعده امكان اشرف معمولاً حداكثر تا صادر اول پيش مي روند در حاليكه دكارت در اصل تكافؤ علّي تا اثبات خداي نامتناهي و كامل پيش مي رود. البته اگر از قاعده امكان اشرف در ساختار فلسفه ملاصدرا با توجه به اصول آن چون اصالت وجود، تشكيك وجود، وحدت و كثرت در وجود نظر كنيم مي توان از امكان اشرف به موجود اشرف تعبير كرد و سير اين قاعده را از ضعيفترين و قويترين موجود, يعني هيولي اولي تا فعل محض يعني حقتعالي اطلاق كرد. در اينصورت مفاد قاعده موجود اشرف حتي براي اثبات واجب نيز بكار خواهد رفت هر چند اين امر با براهين ديگر در فلسفة اسلامي واجب اثبات مي گردد و هدف اول از طرح قاعده امكان اشرف اثبات وجود خدا نبوده است, اما با اين ويژگي ذكر شده در فلسفه ملاصدرا قابليت جديد آن مي‏تواند مورد استفاده قرار گيرد كه بعضاً در ديدگاه ارسطو بعنوان برهان درجات كمال البته با ساختار خاص فلسفه ارسطو مورد استفاده قرار گرفته است.

2. معيار كمال در قاعده و اصل ملاصدرا و دكارت

در قاعده امكان اشرف، معيار برتري ممكن اشرف نسبت به ممكن اخس، شرافت و فضيلت و عظمت وجود آن بر اين است, يعني ممكن اشرف نسبت به ممكن اخص عظمت و واقعيت كمالي بيشتري دارد و بهمين دليل ضمن اينكه بر اخس شرافت و برتري دارد بلكه بر آن تقدم و اولويت هم دارد. در نظر دكارت نيز علت تامه و فاعلي بر معلول برتري دارد و برتري آن از اينروست كه واقعيت موجود در معلول يا به همان نحو يا بنحو عاليتر آن وجود دارد يعني علت تامه و فاعلي داراي كمال و عظمت و واقعيتي بالاتر و حداقل برابر با معلول است و از همينرو علت تامه مي تواند برتر و با فضيلتتر و مقدمتر بر معلول باشد. پس هم در نظر ملاصدرا و هم دكارت ملاك فضيلت و برتري اشرف بر اخس و علت تامه بر معلول يكي است و آن كمال و عظمت و واقعيتي است كه در ممكن اشرف و علت تامه نسبت به ممكن اخس و معلول وجود دارد و تنها ملاك و معيار هم همين مي باشد البته با اين تفاوت كه ملاصدرا و ديگر فلاسفه اسلامي واقعيت را به همان صورت معلول در علت يا اخس در اشرف، ذكر نكرده اند و اين بمعناي غفلت از آن نيست بلكه, در مفاد قاعده امكان اشرف اين شق مورد نظر دكارتي هم مندرج است يعني اگر ممكن اشرفي باشد كه كمال و واقعيت ممكن اخس در آن بنحو متعاليتر باشد آن ممكن اشرف واقعيت اخس را به همان صورت دارا مي باشد چرا كه در صورتي مي تواند نسبت به اخس اشرف باشد كه در درجه اول واقعيت اخس را داشته باشد و سپس چيزي بيشتر از آن داشته باشد. از همينرو ملاصدرا از قاعده امكان اشرف تعبير ديگري هم مي نمايد كه اين قاعده از هر دو سو قابل تعبير و تفسير باشد. او برخلاف فلاسفه گذشته كه استدلال مي كنند اگر ممكن اخس باشد پس ممكن اشرف بايد باشد مي گويد هرگاه ممكن اشرف موجود باشد آنگاه ممكن اخس هم بايد موجود باشد و همانطور كه از موجودات اخس پي به وجود موجودات اشرف مي بريم كه عقول مجرده و نفوس مدبره و صور مثاليه باشد از راه عكس قضيه ثابت مي شود كه موجودات اخسي بعد از مجردات هست.([21])
بنابرين معيار كمال و فضيلت و حتي ميزان آنچه به همان نحو و چه بنحو متعالي در هر دو قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي دكارت مندرج است و هر دو براساس اصل وجود كمال و فضيلت در علت تامه و ممكن اشرف به اثبات هدف خود مي پردازند.

3. نحوه سير ملاصدرا و دكارت

نحوة سلوك فلاسفه اسلامي در قاعده امكان اشرف يك سير صعودي است, يعني آنها از وجود ممكن اخس به وجود ممكن اشرف پي مي برند كه دكارت نيز براي اثبات وجود خدا از همين سير استفاده مي كند. يعني از مفهوم موجود در ذهن خود به واقعيت خارجي آن پي مي برد, يعني از معلول به علت تامه و فاعلي مي رسد تا در نهايت بتواند خدا را به اثبات برساند، اما همانطور كه در سطور قبل بيان شد ملاصدرا شق عكس قاعده امكان اشرف را هم صادق مي داند يعني در نظر او از وجود ممكن اشرف هم مي توان به وجود ممكن اخس رسيد از اينرو در نظر او به حكم قاعده «الواحد لايصدر عنه الا الواحد» و نيز قاعده «بسيطه الحقيقه كل الاشياء»([22])، با فرض وجود حقتعالي، صدور هستيهاي ممكن ديگر از او مسلم است. يعني با وجود موجود شريف، صدور موجودات اخس از او هيچ محالي ندارد و بنابرين در ديدگاه ملاصدرا جريان اين قاعده هم صعودي و هم نزولي است يعني هم مي توان از وجود ممكن اخس به وجود ممكن اشرف پي برد و هم مي توان از وجود ممكن اشرف به وجود ممكن اخس پي برد, از اينرو در فلسفه اسلامي دو قاعده امكان اشرف و قاعده امكان اخس وجود دارد. اما اصل تكافؤ علّي دكارت تنها يك اصل صعودي و يك جهتي است, يعني با آن تنها مي توان در صورت موجود بودن معلول، وجود علت تامه و فاعلي آن را به اثبات رساند اما اگر تنها خدا را در نظر بگيريم از وجود تنهاي آن نمي توان وجود معلول را به اثبات رساند مگر اينكه براساس اعتقادات كلامي دكارت خدا را خالق در نظر بگيريم.
ويژگي ديگر سير ملاصدرايي، سير تشكيكي است كه در آن ميان موجودات هستي از هيولاي اولي تا فعليت محض رابطه تشكيك وجود دارد يعني هر يك از موجودات در عين اينكه در دارا بودن حقيقت وجود يكي هستند اما ميزان بهره مندي آنها از حقيقت وجود فرق است, يعني برخي داراي حقيقت وجودي بيشتر و برخي كمتر هستند و هر موجودي هر چقدر داراي حقيقت وجودي بيشتري باشد داراي كمال، عظمت و شرافت بيشتري نسبت به موجوداتي است كه از واقعيت وجودي كمتري دارا هستند. در حاليكه اين ويژگي در اصل تكافؤ علّي دكارت بوضوح ديده نمي شود چرا كه بحثهاي دكارت دربارة كمال، عظمت و واقعيت علت تامه و فاعلي نسبت به معلول بودن تنها يك سير صعودي, يعني تنها ناظر به اثبات خداست و دكارت متعرض جوانب ديگر آن نشده است. هر چند ويژگي تشكيك را بنحوي در آن مي‏توان در نظر گرفت.

4. اصل عليت در ديدگاه دكارت و ملاصدرا

از ديگر موارد مشترك و اصلي قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي، ابتناي هر دو بر اصل عليت است, يعني هم در قاعده امكان اشرف و هم اصل تكافؤ علّي ممكن اخس معلول ممكن اشرف و دكارت ناقص، معلول علت تامه و فاعلي است كه آن علت خدا مي باشد پس هر دوي اين قاعده و اصل براساس اصل عليت استوار است. بعبارت ديگر, با توجه به ارتباط قاعده امكان اشرف با قواعدي چون «الواحد لايصدر عنه الا واحد و بسيطه الحقيقه كل الاشياء»، ممكن اشرف تنها از آن جهت اشرف است كه در سلسله روابط علّي داراي واقعيت و كمال علّي بيشتري نسبت به ممكن اخس است كه بعضاً از اين رابطه به وجوب معلول نزد علت تامه هم ياد مي شود. يعني اگر بايد معلول هستي داشته باشد و در هستي خود باقي بماند علت هستي و بقاي وجود معلول وابسته به فيض بخشي از ناحيه علت است كه همان ممكن اشرف است. و نيز از آنجا كه بر سراسر سلسله وجود اصل تشكيك حكمفرما است كه در آن بين وجود ضعيف و قوي ويژگيهايي چون قوه و فعل، وحدت و كثرت، و مراتب ديگر برقرار است اين مراتب تنها براساس اصل عليت امكانپذير است.
از سوي ديگر دكارت نيز تنها براساس اصل عليت و وجود رابطه واقعي ميان علت و معلول بر آن است كه واقعيت ذهني مفهوم خدا در ذهن او، در خارج با واقعيت صوري وجود دارد و اين واقعيت خارجي ساخته خيال و اوهام او و ديگران نيست. بنابرين, عليت دكارت بيان مي كند كه بطور كلي هر چيزي بايد داراي علتي باشد و اينكه چيزي كه داراي نقص مي باشد نمي تواند معلولي كاملتر از خود را توليد نمايد. زيرا از آنجا كه در نظر دكارت معلول بايد واقعيت خود را از علت بدست آورد و چگونه معلول مي تواند از علتي كه از خود معلول ناقصتر باشد بدست آيد كه اين امر هم در قاعده امكان اشرف است, يعني ممكن اخس تنها از ممكني كه داراي واقعيت و كمال بيشتري از خود اخس باشد مي تواند ناشي شود نه از ممكن اخس تر از خود. از اينرو ملاصدرا و ديگر فلاسفه اسلامي علت فاعلي را از آن حيث كه فاعل است قابل نمي دانند بلكه هر فاعلي امكان دارد از حيث ديگري قابل باشد.([23])
كاتينگهام در كتاب اصطلاحات فلسفه دكارت در تبيين اصل عليت از ديدگاه دكارت به ريشه يابي عليت در ديدگاه او پرداخته است و آن را از فلسفه مدرسي گذر داده و به سنت فلسفي ارسطو رسانده است كه در آن علل به چهار قسم فاعلي، صوري، مادي و غايي تقسيم مي شدند و دكارت با اخذ آنها تغييراتي جزئي در آنها مي دهد.([24]) كه اگر اينطور باشد بايد بتوان در سرچشمه هاي عليت در ديدگاه ملاصدرا و دكارت وجوه تشابه زياد ديگري نيز يافت خصوصاً كه فلسفه ملاصدرا نيز متأثر از ديدگاههاي شيخ اشراق، ابن سينا و ارسطو بود و عليت در فلسفه اسلامي تأثيراتي خاص از ديدگاه علّي ارسطويي دارد. البته آراء علّي ملاصدرا خصوصاً با توجه به مباحث وجود رابط و مستقل كه در آن معلول نسبت به علت تنها يك وجود رابط و لغيره دارد و هيچ استقلالي از خودش ندارد بسيار عميقتر و دقيقتر از ديدگاه دكارت است؛ زيرا دكارت در عين حال كه اصل تكافؤ علّي را بعنوان يكي از اصول اساسي براي اثبات وجود خدا مورد استفاده قرار مي دهد اما از اطلاق آن به امور مادي و عليت مادي احتراز مي كند چرا كه ديدگاه دكارت دربارة عليت مادي داراي ويژگي خاص خود مي باشد. دكارت در كتاب پاسخ به اعتراضات در پاسخ به اعتراض مرسن كه او براساس عليت مادي به اصل تكافؤ علّي دكارت ايراد كرده بود تأكيد مي كند كه كمالات علت نسبت به معلول را در خصوص حيوانات و عالم مادي، چون فاقد عقل و ادراك هستند و در نتيجه داراي كمالي هم نيستند، نمي توان اطلاق كرد, يعني همانطور كه زمين، خورشيد، و باران كمال عقلي ندارند حيوانات و گياهان هم كمال عقلي ندارند و از اينرو بارش باران و تابش خورشيد نمي تواند علت تامه و فاعلي رويش گياهان و بوجود آمدن حيوانات گردد بلكه براي بوجود آمدن اين موجودات به علل ديگري نياز هست كه براي ما ناشناخته هستند، در نتيجه هر كدام از اينها فقط جزء علل ناقصه مي باشند نه علت تامه. بنابرين عليت موجود در حيوانات و موجودات فاقد شعور ربطي به اصل تكافؤ علّي ندارد.([25])
بنابرين در نظر دكارت اصل تكافؤ علّي يك اصل معنوي علّي است و بر امور مادي قابل اطلاق نيست. اما در نظر ملاصدرا از آنجا كه بين تمام موجودات هستي رابطه تشكيك علّي برقرار است و موجودات از قوه محض تا فعليت محض در يك سلسله صعودي قرار دارند, از اينرو, قاعده امكان اشرف حتي بر موجودات مادي هم قابل اطلاق است چرا كه اين موجودات در موجود بودن هيچ تفاوتي با موجودات ديگر ندارند، تفاوت تنها در ميزان بهره مندي از كمال وجودي است. اين مسئله از سوي ديگر از آنجا روشنتر مي گردد كه طبق قاعده «بسيطه الحقيقه كل الاشياء» كه پايه گذار آن ملاصدراست گفته مي شود چون واجب الوجود بالذّات واجب الوجود من جميع الجهات است پس واجب الوجود كه بسيط الحقيقه است تمام اشياء است و تمام اشياء نسبت به او واجب الوجود هستند. بعبارت ديگر, بسيط الحقيقه موقعي بسيط الحقيقه است كه تمام اشياء بالفعل باشند و واجب الوجود علت بالفعل آنها باشد.([26])
بنابرين بر اساس حاكميت اصل عليت در قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي دكارت مي توان گفت اولي بر تمام هستيهاي مادي و معنوي، مستقل و غير مستقل و خلاصه بر هرآنچه نام موجود بر آن صدق كند اطلاق مي شود ولي دومي يعني اصل دكارت تنها بر موجودات معنوي و عقلاني قابل اطلاق است نه موجودات مادي.

5. مقايسه جوهر دكارتي با ممكن ملاصدرايي

در ديدگاه فلاسفه اسلامي ملاك نيازمند بودن ممكن همان ماهيت داشتن آن است؛ زيرا ماهيت ممكن چون نسبت به هستي و عدم لااقتضا است بنابرين براي هستي يابي و محقق شدن نياز به علتي خارج از خود دارد كه ابن سينا از آن به امكان ماهوي و ملاصدرا با تغييراتي در محتواي آن به امكان فقري ياد مي كنند. در نظر ملاصدرا ممكن به علت فقر و نيازمندي نهفته در ذاتش است كه همواره به علت خارج از خود نيازمند است, يعني ويژگي ذاتي ممكن همواره نيازمند بودن و ايجاد شدن و باقي ماندن در هستي است.
دكارت نيز معلول را موجودي مي داند كه نيازمند به علت تامه خود هم در خلق شدن و هم در ابقاست اما دكارت از معلول و خدا هر دو تحت عنوان جوهر ياد مي كند، جوهر متناهي مثل انسان موجودي نيازمند و وابسته است كه مثل امكان فقري ملاصدرا نياز و وابستگي و فقر وجودي ذاتي آن مي باشد و نيز در نظر دكارت، جوهر نامتناهي، عالم كل، قادر كل و خالق ماسوي است كه به چيزي بيرون از خود نيازمند نيست كه البته با لفظ جوهر بر خداي فلسفه اسلامي قابل اطلاق نيست چرا كه در نظر ملاصدرا، جوهر تنها بر ماهيات قابل اطلاق است. از اينرو جوهر نامتناهي در ديد او معني ندارد بلكه جوهر بودن مستلزم ماهيت داشتن و نيازمندي است, پس روشي كه دكارت ميان جوهر متناهي و نامتناهي در بهره مندي از واقعيت و كمال و عظمت دارد در نظر ملاصدرا بين ممكن اخس و موجود مطلق (كه ديگر ممكن نيست) برقرار مي باشد چرا كه مطلق بودن حقتعالي مستلزم خروج از دايره جوهريت و امكان است و در آن هرچه هست وجوب وجود است، پس در اين جهت در معيار وابستگي و نوع كمال مفهومي، تفاوتي ميان اين دو نيست اما در مصداق تفاوتي وجود دارد. ممكن در قاعده امكان اشرف را مي توان جوهر متناهي دكارت دانست اما جوهر نامتناهي دكارت ممكن اشرف يا ممكن نامتناهي نيست كه در ديدگاه ملاصدرا ممكن بودن مستلزم تناهي است.
ببيان ديگر مي‏توان با تفسير اصالت وجودي ملاصدرا از جريان هستي، از قاعده امكان اشرف به قاعده موجود اشرف تعبير كرد كه در اينصورت، موجود اشرف در معناي مطلق ملاصدرايي كه واجب الوجود است همان جوهر نامتناهي دكارت است و ديگر موجودات كه داراي ماهيت بوده و در مرتبه اخس هستند همان جوهر متناهي دكارت مي‏باشند. بنابرين در معناي جوهر و نوع تقسيم آن بين ملاصدرا و دكارت تفاوتهايي وجود دارد كه مصداق آنها را با ملاحظات فوق مي‏توان يكي دانست.

جمع بندي

از ملاحظه ديدگاههاي ملاصدرا درباره قاعده امكان اشرف و دكارت دربارة اصل تكافؤ علّي، مشخص مي‏شود كه مهمترين اصلي كه هر دوي اينها بر آن متكي است اصل عليت است كه هم مورد نظر ملاصدرا و هم دكارت است, يعني اين دو اصل تنها بر اساس اصل عليت و رابطه‏اي كه بين علت و معلول است قابل بيان و اطلاق هستند هرچند نحوه نگرش دكارت و ملاصدرا به اصل عليت تفاوتهايي با هم دارند كه مهمترين آن تفسير اصالت وجودي ملاصدرا از عليت و تسلط ديدگاه اصالت ماهيتي به فلسفه دكارت است البته نگاه دكارت هم مثل ملاصدرا به عليت يك نگاه عقلاني است كه به وجوه مشترك انديشه آنها بر مي‏گردد. علاوه بر اين دومين وجه مشترك اين دو قاعده و اصل، استفاده از معيار كمال، فضيلت و شرافت است كه در هر دو به اندازه كافي بيان شده است؛ يعني هم ملاصدرا و هم دكارت بين علت و معلول به تفاوت كمال و شرف قائل هستند و با اصطلاحات خاص خود آنها را بيان مي‏كنند كه با اين معيار دكارت، در نهايت خدا را اثبات مي‏كند و در نظر ملاصدرا و ديگر فلاسفه اسلامي هم مي‏توان از آن براي اثبات عقول مجرده، صادر اول و صور مثاليه استفاده كرد. اما همانطوريكه بيان شد اگر از قاعده امكان اشرف ملاصدرا با توجه به اصول تشكيك، وحدت و كثرت و خصوصاً اصالت داشتن وجود تفسير شود مي‏توان از آن به قاعده موجود اشرف تعبير كرد كه در اينصورت مي‏توان حتي براي اثبات خدا از آن استفاده كرد كه اين كار بصورت ابتدايي در برهان درجات كمال ارسطو انجام شده است.
نكته سوم دربارة اين دو، وجود سير صعودي و نزولي در قاعده امكان اشرف و تنها سير صعودي در اصل تكافؤ علّي دكارت است, يعني قاعده امكان اشرف براي اثبات دو سويه موجودات است هم موجودات اخس و هم اشرف, اما دكارت تنها براي اثبات خدا، يعني موجود اشرف از اصل خود استفاده مي‏كند. هر چند اصل دكارت را در جهت ديگر هم مي‏توان استفاده كرد.
در هر حال بين اين دو قاعده و برهان ملاصدرا و دكارت وجوه تشابه و هم فكري زيادي وجود دارد كه اين در انديشه‏هاي ديگر اين دو فيلسوف هم است كه تطبيق قاعده امكان اشرف و اصل تكافؤ علّي نمونه‏اي از هم فكري و تطابق انديشه‏هاي آنهاست كه مي‏تواند همدلي و همزباني انديشمندان و انديشه‏هاي گوناگون را نشان دهد.

پي نوشت :

1. adequate causal
1.
objective reality
2.
formal reality
1.
represetational
2.
formally
3.
eminently
1.
finite
2.
infinite
1. سهروردی, شهاب الدين, مجموعه مصنفات شيخ اشراق، تصحيح هانري كربن، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، (1372) ، ج 1، ص 435.
2. سهروردي، شهاب الدين، حكمة الاشراق، ترجمه دكتر سيد جعفر سجادي, تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص 259.
3. ملاصدرا، اسفار، تصحيح, تحقيق و مقدمه: مقصود محمدی, باشراف سيد محمد خامنه ای, چ بنياد حکمت اسلامی صدرا, ج 7، ص 320.
4. همان، ص 320.
5. همان, ترجمه محمد خواجوي، تهران انتشارات مولي، 1379، چ 1، سفر سوم از ج2، ص 272.
6. اسفار، ج 7، ص 246.
7. ديناني، غلامحسين، قواعد كلي فلسفي در فلسفه اسلامي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1370، ص 20-21 و اسفار، ج 7، ص 247.
8. قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی، ص 21 و22.
9. اسفار، چاپ بنياد حکمت اسلامی صدرا, ج 7، ص 334.
10. سهروردي, شهاب الدين، التلويحات، چاپ تهران، (3جلد)، ج 1، ص 51 ، حكمة الاشراق ترجمه سجادي، ص 261-296.
11. ميرداماد، قبسات، سلسله دانش ايراني7، ص 372.
12. خالقيان, فضل الله، قاعده امكان اشرف، خردنامه صدرا، پاييز 1378 شماره 17، ص 24 و نيز حاشيه مرحوم علامه طباطبايي بر اسفار، ج 7. ص 263.
13. افضلي, علي، مباني فلسفه دكارت به روش هندسي، شريعه خرد، مجموعه مقالات گراميداشت علامه جعفري، ص 380-389.
14. دكارت، تأملات، ترجمه دكتر احمد احمدي، تهران، نشر دانشگاهي، 1371، چ 2، ص 45.
15. مبانی فلسفه دکارت به روش هندسی, ص 381- 382.
16. تأملات، ص 40.
17. مبانی فلسفه دکارت به روش هندسی, ص 390 و391.
18. همان، ص 383 و384.
19.
Copleston, Fredrick, A History of Philosophy, Press London, 1971, vol.4, p. 102
20. تأملات، ص 50، و ر.ک به:
Cottingham, John, Descartes, Cambridge University Press, 1991, p.14
21. اسفار، ج 3، ص 162- 165.
22. قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی, ج 1، ص 108-114.
23.
Cottingham, John, A Descartes Dictinary, first published, 1998, Black well,publishers, p.14
24.
Ibid, p. 24-25
25.
Descartes, Rene, objections translated and replies, tvanslated by John Cottinghan, Robert stoof Hoff and Dugald Murdoch, Cambridge University Press, 1984, p. 129-130.
26. سجادي، سيد جعفر، مصطلحات فلسفي صدرالدين شيرازي، تهران، نهضت زنان مسلمان،1360، چ 2، ص47.

منبع:www.mullasadra.org

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه ‏السلام : قَدرُ الرّجُلِ على قَدرِ هِمَّتِهِ

ارزش مرد، به اندازه همّت‏ اوست

نهج البلاغه ، حكمت ۴۷