1314رکورد در مدت زمان 5.015ثانیه
عبارت مورد جستجو :
پوپر از علم شناسان و معرفت شناسان صاحب نام و فعّال قرن بیستم شمرده می شود. وی اساس معرفت شناسی خودش را بر روش انتقادی و ابطال بنا نهاده است و منکر فلسفه های اثباتی در معرفت شناسی است. او در عین اینکه مخالف هر گونه یقین و جزم در دستیابی به حقیقت است، خود را یک واقع گرا می داند و هر گونه نسبی گرایی و شک گرایی را طرد می کند. در این مقاله ضمن ارائه ی تصویری از این بُعد نظریه پوپر، به اختصار سعی شده موفّقیّت او را در توجیه ادّعای واقع گرایی به نقد و بررسی بگذارد. ادّعای مقاله این است که مبانی پوپر اجازه نمی دهد او ریشه های نسبی گرایی با شک گرایی را در نظریه خود بخشکاند.
صهیونیسم مسیحی واژه ای است که برای شاخه افراطی پروتستان های آمریکایی به کار می رود. این گروه به خاطر حمایت از اسرائیل به این نام مشهور شده اند. مطابق اعتقادات این مکتب باید به وسیله پروتستان ها حوادثی واقع شود تا مسیح دوباره ظهور نماید و پیروان این مکتب وظیفه دینی دارند تا برای تسریع در عملی شدن این حوادث کوشش نمایند.
در هستی شناختی و تبیین چگونگی پیدایش و آفرینش جهان، متکلمان و فیلسوفان اسلامی آراء و نظرات متفاوتی ارائه نموده اند برخی از متکلمان برای موجودات پیشینه عدم و خلق از عدم را معتقدند و جهان ممکن را حادث شناخته و اصل علیت را در ارتباط خلق و خالق انکار کرده و ارتباط آن دو را به نحو فاعل ایجادی تفسیری نموده اند در برابر آنان بسیاری از فیلسوفان برای هر موجود حادث مسبوقیت وجودی را معتقدند و پیدایش را به نحو رابطه علّی و ایجاد ایجابی بیان داشته و واجب الوجود را علت نخست موجودات شناخته اند برخی از آنان نیز در تقریر و تبیین ارتباط علّی و ایجابی وجود سنخیت را امری ضروری دانسته اند از این رو در تبیین و تفسیر ارتباط جهان ممکن با خالق و آفریدگار، به طور عام سه دیدگاه بینونت، عینیت و سنخیت ارائه شده است. در این نوشتار به نظریه ضرورت سنخیت در اصل علیت پرداخته شده و پس از تحلیل و تبیین آن، به نقدها و پیامدهای آن اشاره شده و هر یک مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته و سرانجام سنخیت را بر مبنای وجود شناخت علّی، امری بدیهی دانسته است.
خداوند متعال، رسول خدا(ص) و اهل بیت(ع) او را برای اهل عالم، به ویژه پیروانشان، به عنوان الگو آفریده است. مسلمانان جهان وظیفه دارند در تمام شئونات زندگی اعم از فردی، اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و غیره به آنان اقتدا نمایند. یکی از نکات قابل توجّه در سیره پیشوایان معصوم(ع) نحوه رفتار آنان با خانواده است. در این نوشتار مختصر برآنیم تا با مراجعه در منابع تاریخی به گوشه هایی از سیره اخلاقی امام حسین(ع) در خانواده بپردازیم؛ هر چند به خاطر طبیعت موضوع و نیز شرایط اجتماعی، حجم شواهد و مواردِ بر جای مانده در تاریخ، در این خصوص فراوان نیست؛ همین اندک نیز بسیار ارزشمند و گویاست. احترام به همسر
حدیث ثقلین از روایات مشهور و منقول از پیامبر است که همواره مورد توجه مسلمانان و تفسیر محققان و متکلمان شیعه و اهل سنت بوده و با عبارات متفاوتی نقل شده است. در این پژوهش، از سویی با استفاده از اسناد روایات، عبارتی از این حدیث که در کتب شیعه متواتر است، انتخاب شده و از سویی دیگر مصداق کلمه عترت با توجه به روایات مشابه ثقلین در کتب شیعه، مورد بررسی و ارزیابی قرار گرفته است. همچنین با بررسی روایات مسند حدیث ثقلین در کتب اهل سنت و بررسی سند هر عبارت از روایت و رسم نموداری راویان أن و اعتبار راویان از نظر رجال شناسی اهل سنت، اعتبار این روایت و اعتبار روایات مشابه ثقلین که به صورت متفاوت نقل شده و دارای معنای مغایر با روایت است مورد بررسی قرار گرفته و سرانجام شبهات وارده از سید ابوالفضل برقعی درباره حدیث ثقلین، در خصوص مرجعیت علمی عترت پیامبر ها مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته و سخن صواب در این باره برگزیده شده است.
موضوع تجربه های نزدیک به مرگ، از مسائل نوینی است که توجه بسیاری از پژوهشگران و مرگ پژوهان حوزة الهیات، فلسفه دین و مباحث کلامی جدید را به خود جلب نموده است. با این وجود، جای این بحث در مجامع علمی ما خصوصا در حوزه های دین پژوهی و الهیات اسلامی خالی است اما وجود غنای محتوایی در میرات اسلامی ما، می تواند خلأهای معرفتی موجود در این زمینه را پر نماید، در همین راستا، این نوشتار با بهره گیری از روش کتابخانه ای و با رویکرد الهیاتی، میزان تطابق این مباحث را با آموزه های اسلامی سنجیده، سازگاری ها و ناسازگاری های این تجربه ها را با مباحث قرآنی و روایی مشخص کرده و تطابق با عدم تطابق آنها با مکاشفات و مشاهدات عرفای مسلمان را بیان نموده است. این پژوهش به این نتیجه دست یافته است که درک جامع از تجربه های نزدیک به مرگ و ویژگی های آن به عنوان یک تجربه دینی و هم چنین بررسی مقایسه ای آن با آموزه های آخرت شناسانه قرآنی و روایی، ما را به این امر رهنمون می کند که اولا محتوای این تجربه های اصیل و معتبر، به طور کامل با آموزه های قرآنی و روایی متباین نیستند و ثانیا مشاهدات و مکاشفاتی که عرفای مسلمان از مرگ، مراحل و ویژگی های آن داشته اند، با تجربه های مذکور تنها در روش و اهداف متفاوت و غیر قابل انطباق اند اما در بحث مفاهیم و محتویات، قابل مقایسه اند. بنابراین به طور کلی می توان رابطه «عموم و خصوص من وجه» را بین این تجربیات و آموزه های آخرت شناسانه اسلامی - به خصوص در مباحث احتضاره برزخ و مکاشفات عرفانی مرگ ارادی عارفان مسلمان - در نظر گرفت و در قسمت های مشترکی که نصوص اسلامی بر آنها صحه می گذارند، می توان از نتایج این تجربیات به عنوان ابزاری برای شناخت ملموس تر عالم أخرت استفاده نمود. لازم به ذکر است که این تجربیات به جهت تفاوت و حتی تقابلشان با برخی از آموزه های اسلامی، چالش هایی را پیش روی پژوهشگران علوم و معارف اسلامی قرار می دهند که پاسخ به آنها افق های نوینی را برای متکلمان اسلامی می گشاید. اما باید توجه داشت که این چالش ها به هیچ وجه از اعتبار این تجربهها نمی کاهد و نقاط مشترک میان این تجربه ها و آموزه های اسلامی می تواند به عنوان نقطه ثقل این حوزه مطالعاتی در کلام اسلامی باشد که با تکیه بر آن می توان بر تک تک این چالش ها فائق آمد و پاسخی مناسب و شایسته به هر یک از آنها داد که مطمثنأ این امر بر تلاش متکلمان مسلمان مبتنی است.
مرگ از دیدگاه مولوی، به معنی «قطع و پایان زندگی» نیست، بلکه «تولد» و «آغاز زندگی جاودانه» دیگری است. در اندیشه مولوی، «مواجهه مرگ با انسان»، «متناسب با شیوه زندگی» و «رویارویی و مواجهه انسان با مرگ» نیز متناسب با شیوه زندگی اوست. دیدگاه های مولوی در این زمینه، در چارچوب نظریه فراطبیعت گرایانه قرار می گیرد؛ زیرا وی، عامل اصلی معناداری زندگی را عشق به خداوند و سیر و حرکت به سوی او و مرگ را جزو اصلی زندگی و عامل پیوند و تکامل روح می داند. اما از دیدگاه هایدگر، مرگ، نوعی «انتخاب اجباری» و «هراسناک» و «امکان قطعی و درونی هستی خود انسان است که نقطه پایانی» بر زندگی اوست؛ انسان، تنها با مرگ است که «هستی غیر اصیلش» به «ساخت اصیل» در می آید و مرگ، حد پایان زندگی اوست. وی بر این عقیده است که مرگ واقعه ای نیست که در آینده اتفاق بیفتد، بلکه ساختاری بنیادی» و «جدایی ناپذیر» از ادر- جهان - بودن» ماست. از این رو، رویارویی انسان با مرگ و پذیرش صادقانه آن، کلید «خودمختاری»، و «تمرکز» و به تعبیری؛ «زندگی اصیل» است. دیدگاه های هایدگر درباره مرگ و نسبت آن با معنای زندگی در چارچوب نظریه «طبیعت گرایانه قرار می گیرد؛ زیرا وی برخلاف مولوی، فراطبیعت (خداباوری یا روح محوری) را از مؤلفه های معناداری زندگی نمی داند، بلکه بدون استناد به مسأله خدا و روح، به تحلیل معناداری زندگی یا بی معنایی آن و تأثیر مرگ بر این معنی می پردازد.
هبوط انسان از مهم ترین مسائل حوزه انسان شناسی در دین پژوهی و مطالعات فلسفی است که نه تنها به تبیین ماهیت نفس، بلکه به چگونگی و نحوه پیدایش آن اشاره دارد. اگر چه در بعضی از آیات قرآن و روایات متعدد، هبوط به وضوح مطرح شده، اما در آثار فلسفی ملاصدرا آمیخته با بحث حدوث نفس توصیف گردیده است. به همین دلیل، نوشتار حاضر بر آن است که به واکاوی مسئله هبوط در نظام فلسفی صدرالمتألهین و برخی از آیات و روایات مربوطه بپردازد و تصویری از هویت و چیستی هبوط از منظر دینی و فلسفی ارائه نماید. این پژوهش با رویکردی مسئله محور، به تبیین نظریه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقا بودن نفس انسانی پرداخته و این ادعا را اثبات می کند که در نگرش صدرایی نسبت «حدوث» و «هبوط» نه از نوع تقابل و تعارض و نه از سنخ تمایز و تغایر، بلکه به گونه ای سازگار و سازوار است. ما می کوشیم با تمایز قائل شدن میان رویکرد فلسفی، عرفانی و تفسیری صدرالمتألهین از اطوار نفس انسان و شناخت صحیح مقام روح و نفس، جایگاه وجودی انسان در دایره هستی را مورد کنکاش قرار دهیم و با رهیافتی فلسفی، از ابعاد وجودشناختی هبوط انسان، متناسب با دیدگاه خاص ملاصدرا در نحوه تحقق انسان، تفسیری عقلانی عرضه نماییم.
شر در قرون اخیر به صورت منطقی و قرینهای (علیه وجود خدا) مطرح و به منزله نقدی بر آموزه های دینی مطرح شده است. فیلسوفان و متکلمان راه حل های متنوعی ارائه داده اند که از جمله پاسخها، پاسخ هیک (فیلسوف و متکلم مسیحی) است که تئودیسه پرورش روح است و نیز پاسخ علامه طباطبایی که قایل به عدمی بودن شرشده، آن را لازمه عالم مادی و اختیار انسان می داند. این دو نظریه عدل باور با وجود نقاط اشتراک، دارای تفاوت های بنیادین اند. در مقایسه و تطبیق دو نظریه، ابعاد مسئله روشن تر می شود و راه حل جدیدی به دست می آید. لذا مقاله حاضر به بررسی و تطبیق این حر - راه حل ها می پردازد.
حذف علت غایی در تاریخ اندیشه، در مباحث علمی و فلسفی تغییراتی ایجاد کرده است و این موضوع عامل تغییر نگرش انسان به بحث خداوند به عنوان یک خالق و قدرت لایزال بوده است و اصلی ترین مسئله انسان، یعنی بحث درباره معنای زندگی او را تحت تأثیر قرار داده است. این امر، دلیل اصلی به حاشیه راندن اولوهیت خداوند و جایگزین شدن قوای انسانی شده است که نتیجه نهایی آن حاکمیت رویکردهای نیهیلیستی و پوچ گرایانه بوده است. به دنبال آن، استیلای سکولاریسم و دین پیرایی مسئله معنای زندگی انسان را به چالش کشیده است و پس از آن، انسان خداوند را نه همچون منشأ معنا، بلکه به عنوان مانعی بر سر راه زندگی می داند. از این رو، بر آگاهی و اراده خود تکیه می کند و خود را آفریننده معنای زندگی می پندارد. به همین دلیل، بحث کشف و جستجوی معنای زندگی، دستخوش تغییر شده است و به جای آن، رویکردهای معنا آفرین و سخن از جعل معنا، جایگزین شده اند. این مسئله که آیا انسان سازنده و آفریننده معنای زندگی خویش است با آن را از عاملی بیرونی کسب می کند، امروزه به چالش بزرگی برای بشر تبدیل شده است. تقابل اندیشمندان خداباور و ملحد اهمیت چنین مسائلی را دوچندان می کند. به همین دلیل، در این پژوهش تلاش شده است برای این پرسش، با توجه به دو رویکرد خداباور و غیر خداباور کیرکگور و سارتر، که از اندیشمندان مکتب اگزیستانسیالیسم و از پیشگامان تحولات شگرف فلسفه معاصر هستند، پاسخی مناسب بیابیم. از یک سو، تکیه کیرکگور پر سابجکتیویته به عنوان یک حقیقت پایدار برای کشف معنای آبجکتیو زندگی با توجه به سپهر های هستی، و از سوی دیگر، بی معنابودن بنیادین زندگی به دلیل وجود نداشتن خداوند از نظر سارتر که با توجه به آگاهی انسان می توان به روش سابجکتیو برای آن معنایی جعل کرد، ژرف اندیشی شده است.
  • تعداد رکوردها : 1314